صفحه اصلی فید ارتباط با ما
فارسیالعربیهEnglish

   

هاشمی رفسنجانی در آیینه تاریخ مبارزه

آغاز نامه

« حصر زمانی» جمهوری اسلامی و عدم برقراری ارتباط لازم و متناسب بین" نسل های متفاوت"با مقاطع مختلف ۶ دهه عمرپرافتخار نهضت و نظام اسلامی ، مهم‌ترین مخاطره پیش روی تداوم پویایی درخت تناور نخستین حکومت شیعی تاریخ معاصر است، درختی بزرگ، سترگ و پرافتخار که پربرگی و عظمت این روزهای خود را، مرهون تلاشهای همسوی علماء، مراجع، طلاب مبارز و عموم مردمی در دوران مبارزات با رژیم ستم شاهی است که به زعامت حضرت امام خمینی(ره) در آن روزهای سخت و دشوار، جمله مخاطرات سفاکان اعوان و اذناب پهلوی رابه جان خریدند تا «ریشه‌های» درخت پربار امروزین" جمهوری اسلامی " را پایه‌گذاری نمایند . اکنون باید اذعان داشت که راز ماندگاری این درخت تناور و مقدس که با ریشه‌ای از اندیشه اسلام ناب محمدی بر ۴ محور اصول انقلاب ، مرجعیت، رهبری و «مردم» شکل پذیرفت و به خون هزاران شهید آبیاری گردید، در حفظ پیوستگی تاریخ آن ،برای حفظ ماهیت اصلی آن در مقابل تحریفها و ورود روایتهایی مجعول به عرصه آن است که هراز گاهی با عناوین فریبنده و به کارگیری " پرچم اشتباه "به تخطئه و تخریب دستاوردهای آن می‌پردازند و پرواضح است که اگر تحصیل حاصل کنند، آنچه باقی خواهدماند «نهال بی‌ریشه‌ای» است که نشانی از این درخت تناور با خود نداشته و از همین رو نیز بسیار در برابرمخاطرات آسیب‌پذیر خواهدبود . نقطه امید جملگی ما در این میان حضور چهره‌های پیشتاز این تاریخ پرافتخار نظیرمقام معظم رهبری حضرت آیت‌الله خامنه‌ای و حضرت آیت‌الله هاشمی‌رفسنجانی در جایگاه مقامات ارشد نظام مقدس جمهوری اسلامی با سابقه بیش از نیم قرن همراهی و همدلی دربه بارنشستن و حفظ میراث « امام و مرادشان» است که انشاءالله عمر این شاهدان زنده تاریخ نهضت و نظام به لطف الهی همچنان مستمر و عزت‌شان روزافزون باشد .

پایگاه اطلاع‌رسانی آیت‌الله هاشمی‌رفسنجانی برآن است تا بر پایه اندیشه «حفظ پیوستگی تاریخ نهضت و نظام» در مناسبتهای مختلف تاریخی ضمن لحاظ نمودن محدوده مشخص عملکرد رسانه‌ای خود، به انتشار گاهنامه‌هایی الکتریکی با مضامین متفاوت ولی ماهیتی کاملا " مستند " مبادرت ورزد که نخستین شماره اکنون پیش‌روی شماست، این شماره در همین راستا با ساختاری کاملا مستند و به دور از هر نوع تحلیل در پی روایت بخش اول عمر سیاسی آیت الله اکبر هاشمی رفسنجانی در " دوران مبارزه " است که هرچند آنچنان که باید ،توان ارائه تمامی واقعیات عمر مبارزاتی " معظم له " را با خود همراه ندارد ، ولی از آن رو که نقطه آغاز تلاش ما درجهت نیل به یکپارچه سازی تاریخ نهضت و نظام با بهره گیری ازروایت مستند بیش از نیم قرن حضورو نقش افرینی های کم نظیر " هاشمی رفسنجانی " در ان است ، حرمتش می نهیم و دست هر همراهی را در این مسیر به گرمی می فشاریم . منت‌پذیر شما خواهیم بود که با ذکر فاتحه‌ای بر روح پرفتوح امام راحل وارواح پاک شهدای نهضت اسلامی، یادو خاطرشان را همراه یکدیگر در آغاز این همراهی گرامی بداریم .

 

مصاحبه با آیت الله هاشمی رفسنجانی

مصاحبه اختصاصی با رئیس محمع تشخیص مصلحت نظام

آیت الله هاشمی رفسنجانی : ( سال ۴۲ ) برخی در حوزه به امام و ما گفتند،"جواب خونهای ۱۵ خرداد را چه کسی می دهد!؟ "

حتی امروز بعد از گذشت قریب ۵۰ سال از عمر پرافتخار «نهضت و نظام اسلامی » ، چشمان «هاشمی ‌رفسنجانی» وقتی از آن ایام می‌گوید، به وضوح درخشش خاصی را تجربه می‌کند، چرا که وی برخلاف عده‌ای که بین سالهای پرافتخار عمر مقدس جمهوری ‌اسلامی نیز«خط‌کشی» می‌کنند، به نیکی می‌داند که آنچه امروز حاصل آمده و عده‌ای آن را به دلخواه خویش تفسیر می‌کنند، نیم قرن پیش، حتی «ذکر نامش» رویایی بسیار دور، دشوار و حتی ناممکن می‌نمود، رویایی که طلبه‌های بسیار جوانی همچون آیت‌الله خامنه‌ای، آیت‌الله هاشمی رفسنجانی در اولین رودررویی و مکالمه خود با هم، ناگفته بر زبان، اما در دل به هم پیوند زدند ،و شهدای گرانقدری همچون آیت‌الله بهشتی، دکتر باهنر، دکتر مفتح و... در کنار علمای بزرگی چون آیت‌الله طالقانی، آیت‌الله منتظری بر غنای آن افزودند و... این بزرگان وقتی دیدند «آیت‌الله خمینی»، پس از فوت آیت‌الله بروجردی به عنوان مرجع عام و رهبر مبارزه، به میدان آمدند، زبرالحدیدهای امام خمینی شدند تا در مسیر سخت مبارزه، همه‌گونه احتمالات را بپذیرند. در آن مسیری که در روبرو، قدرتمندترین نیروی نظامی منطقه با اقتدار روزگار می‌گذراند و در این سو فقط امید به همسویی مردمی بود تا با همیاری مراجع‌ عظام و صدها مبلّغ بی‌نام و نشان حوزه علمیه در روند «آگاه‌سازی عمومی » یاری بخش نهضت اسلامی شوند .

اینک عده‌ای از درک این تاریخ به نوعی غافل‌اند، و از این سبب بر «روایت» آن بی‌تمایل‌اند، چرا که اگر اینگونه نمایند، مردم کنجکاو به دنبال سوابق مبارزاتی می‌گردند و دیروز و امروزشان را مقایسه می‌کنند. در آن صورت تلاش برای القای اختلاف مقامات عالی نظام باقی نمی‌ماند و دیگر چه جای برای «حضور» کسانی باقی می‌ماند که بقای خویش را در فضای غبارآلود تاریخ می‌بینند؟تاریخی که آغازش حداکثر با ۵۰۰ نفر شاگرد درس امام شکل گرفت و اکنون میلیونها پاکباخته در ایران و جهان اسلام دارد! تاریخی که در آن همین امام در عصر عاشورای ۴۲ ، کتاب طلبه ۲۹ ساله‌ای به نام «هاشمی‌رفسنجانی» را به مبارزان از تهران آمده، از جمله شهید اندرزگو در قم هدیه می‌دهد و توصیه می‌کند که قدر نویسنده‌اش را بدانند ! تاریخی که در آن چراغ مبارزه و نهضت در غیاب «امام در تبعید» با تلاشهای بی‌دریغ مبارزه روشن نگه داشته‌ شد و امام همواره از این بابت شاگردانش را تمجید کرد، تاریخی که در آن طلبه‌‌ی مبارزی به نام «هاشمی رفسنجانی» در اوج اختناق رژیم ستم شاهی، روح تازه‌ای را در کالبد زنده نگاه ‌داشتن یاد « فلسطین» در حافظه تاریخی مردم ایران و جهان اسلام دمید و با وجود عمده مشکلات به ترجمه و انتشار «کتاب سرگذشت فلسطین» نوشته اکرم زعیتر اردنی تبار مبادرت ورزید تا مهرو تقیّد نهضت اسلامی به "فلسطین" را برای مردم ایران و اعراب یکجا نمایش بگذارد، تاریخی که در آن «هاشمی‌رفسنجانی» با یک دست «جان خویش» و با دست دیگر «اموال و کارکرد خویش» را در طبق اخلاص برای تقویت نهضت اسلامی امام در طول قریب دو دهه مبارزه، همواره آماده تقدیم داشته ‌است و ........

در چنین روایتی شکوهمند است که «نهضت و نظام اسلامی»عمر و قدمتی بیش از نیم قرن در پشت سر خویش رقم زده و بر آن نیز مفتخر است وبر همین پایه نیز، مقامات عالی جمهوری اسلامی ایران نیز در آغاز سی‌ویکمین جشنهای سالگرد پیروزی انقلاب، همچنان «مهر ، مودت و عهد دیرین»50 ساله خویش را درتمامی فراز و فرودها، به نیکی پاس داشته‌اند و بر عمق آن افزوده‌اند تا در تاریخ اولین حکومت شیعی تاریخ معاصر این «روایت بی بدیل» ثبت گردد، روایتی که باید بیش از این بدان پرداخت .

در گفتگویی با پایگاه اطلاع‌رسانی آیت‌الله هاشمی رفسنجانی فرصت آگاهی عمومی از این تاریخ پرافتخار با محوریت تاریخ «دوران مبارزه» با بیان یکی از موثرترین" پیشتازان تاریخ نهضت و نظام"فراهم شده ‌است که ماحصل آن در پی می‌آید :

من و آقای خامنه ای در اولین دیدارخود در نوجوانی، به افق نزدیک افکار خودپی بردیم

همچنان بعد از ۵۰ سال دوستی و همراهی، "من و رهبری" به بی اثری تلاش اختلاف افکنان ایمان داریم

وظیفه ذاتی رسانه های بیگانه برای القاء اختلاف بین مقامات عالی نظام را برخی در داخل بر عهده گرفته اند

از ابتدا اعتقادی به انجام مبارزه مسلحانه نداشتیم

حضور عمومی امام و نوشتن "رساله " با خواهش و اصرارهای ما محقق شد

ماه رمضانی که می رفتیم سخنرانی تا دستگیر شویم !

به پاریس نرفتم تا اوامر امام را داخل کشور عملیاتی کنم

زمین قم و پاساژ تهرانم پشتوانه ارتزاق و ایجاد کار برای طلبه های ممنوع المنبرشد

خانواده ام هیچوقت مضیقه مالی نداشتند ولی همیشه نگران و مضطرب احوال من بودند

 

یکی از نکاتی که همیشه در اذهان عمومی مورد سؤال است، این است که چه رابطه‌ای بین یک طلبه جوان به نام هاشمی‌رفسنجانی با یک مجتهد عالی‌قدر مثل امام شکل گرفت که همیشه پویا و رو به اوج بود و هیچگاه منقطع نشد و به قول حضرت آیت‌الله موحدی‌کرمانی یک شیفتگی در وجود شما نسبت به حضرت امام همواره جریان داشت. این موضوع را با مصادیقی برای ما تشریح فرمایید .

بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم. من ۱۴ ساله بودم که به قم آمدم و در منزل اخوان مرعشی ساکن شدیم. اخوان مرعشی خانه‌ای روبه‌روی خانه امام(ره) در کوچه یخچال قاضی خریدند که آن خانه‌ هنوز هست. طبیعتاً چون روبروی خانه امام بودیم، ایشان را گاهگاهی در مسیر درس و حرم می‌دیدیم. من در آن مدت وصف امام را زیاد شنیده ‌بودم. کم‌کم در مسیر به دنبال ایشان می‌رفتم و سؤالاتم را مطرح می‌کردم. مدتی ارتباط ما به این شکل بود .

بعداً به مقطعی رسیدیم که توانستیم درکلاس درس ایشان حضور یابیم. درس ایشان، از درس‌های ممتاز در حوزه بود. ما هم از شاگردانی بودیم که اگر در درس ابهامی برایمان پیش می‌آمد، سؤال می‌کردیم و این باعث آشنایی بیشتر ما شد. بعد یک نشریه به نام مکتب تشیع منتشر کردیم که بعد از نشریه مکتب اسلام بود. محور نشریه مکتب اسلام آیت‌الله شریعتمداری بود و بزرگانی که از ما جلوتر بودند، آن را اداره می‌کردند .

ما چهار نفر بودیم ومی‌خواستیم محور کارهایمان امام باشد. امام محوریت را نپذیرفتند، اما پذیرفتند که به ما درباره مطالب و نویسنده‌ها مشورت بدهند. ایشان با توجه به نظر خودشان افرادی را معرفی یا مطلبی را عنوان می‌کردند. تا این زمان روابط ما در همین حد بود .
قبل از شروع مبارزه به این فکر افتادیم که چرا شخصیتهای پایین‌تر از امام(ره) رساله داده‌اند، ولی ایشان رساله نمی‌نویسند؟ من و آقای ‌ربانی‌املشی، آقای شیخ‌حسن صانعی و چند نفر دیگر خدمت ایشان رفتیم . امام خیلی بنا به ملاحظاتی در جمع حاضر نمی‌شدند و در اعیاد در خانه نمی‌نشستند، درحالی که مراجع دیگر در خانه می‌ماندند تا مردم برای دیدارشان بروند. خیلی اصرار کردیم تا امام(ره) در خانه ماندند و مردم و طلبه‌ها برای دیدار با امام هجوم آوردند. خواهش کردیم که ایشان هم رساله بنویسند. ایشان قبول نمی‌کردند. کم‌کم قانع شدند. با شروع مبارزه ارتباط ما به تدریج عملیاتی شد و جزو اولین‌ها بودیم که خدمت امام رسیدیم .

البته توجه داشته باشید که امام در زمان آیت‌الله بروجردی به دلایل خاصی که برخاسته از ادب و احترام ایشان بود، زیاد در مسائل وارد نمی‌شدند. از طرف دیگر عدم حضور مقطعی امام(ره) در جمع در حوزه هم به خاطر وجود بعضی از تفکرات افراطی و تفریطی در عدم تمایل امام بی‌تأثیر نبود. ما گروهی از طلبه‌ها به عنوان شاگردان حلقه اول درس ایشان اصرار می‌کردیم که ایشان وارد مسایل شوند. پس از فوت آیت‌الله بروجردی خود ایشان هم کم‌کم وارد میدان شدند و وقتی رساله خویش را نوشتند، با استقبال کم‌نظیری روبرو شد . حوادث سیاسی کشور به‌تدریج امام را علاوه بر یک مرجع مذهبی، به عنوان یک رهبر سیاسی مطرح کرد که با نخستین اعلامیه‌ها شروع شد. در این برهه زمانی نیز ما طلبه‌ها در نوشتن، تکثیر و پخش اعلامیه‌ها دخالت داشتیم و این کار با روحیه جوانی ما نیز سازگار بود. حتی در زمان حیات آیت‌الله بروجردی، با همه علاقه‌ای که به ایشان داشتیم، سکوت و مدارای ایشان را نمی‌پسندیدیم و بعدها متوجه شدیم که همان سکوت پایه‌گذار انقلاب اسلامی بود. چون ایشان با تقویت بنیان حوزه علمیه قم که در زمان رضاخان ویران شده بود، به پرورش طلبه‌هایی پرداختند که بعدها مبارزان اصلی علیه پهلوی بودند.حداقل امام اعلامیه که می‌دادند ما در چاپ آن خیلی‌موثر بودیم. بازاریها هم وارد شدند و گروه کاری ما بهتر شد. درزمان مبارزه روابط خیلی نزدیک می‌شد. زیرا اسرار و خطر و مشورتهای سیاسی زیاد بود .
آن زمان امام اسرار سیاسی را بیشتر به ما می‌گفتند. فکر می‌کنم نقطه جهش ارتباط ما با امام در مبارزه بود. آن زمان من مجذوب امام بودم و برای سؤال کردن از کوچه یخچال قاضی تا حرم دنبال ایشان می‌رفتم. سؤال بهانه بود، دلم می‌خواست ایشان را ببینم . کم‌کم تبادل مسائل سرّی سیاسی در مبارزه بین ما ایجاد شد که باعث گسترش روابط ما شد. این وضع تا زمانی که امام در ایران بودند، ادامه داشت .
زمانی که ایشان به ترکیه تبعید شدند، حدود یک سال جز چند باری که خانواده ایشان به ایران رفت و آمد داشتند، اطلاع دیگری از ایشان نداشتیم. به عراق که رفتند، ارتباطات قوی‌تر شد. ایشان متوجه شدند که ما اجازه نداده‌ایم تا پرچم مبارزه ایشان زمین بماند. البته آقای منتظری از ما قوی‌تر و بهترو پناهگاه بودند، اما ما عملیاتی‌تر بودیم .

زمانی که متوجه شدند در طول تبعید ایشان، این شعله خاموش نشده، ‌رضایتشان جلب شد. می‌دانستند که چه کسی این کارها را کرده، البته ما نمی‌خواستیم این مسائل در جامعه علنی شود. زمانی که کمی از مسائل علنی می‌شد، بازداشت می‌شدیم .

ارتباط ما با امام در عراق از طریق حاج‌آقا مصطفی، حاج‌احمدآقا و آقای دعایی بود . بعضی از طلبه‌ها به طور مخفی امکان رفت و آمد داشتند. حساسیت زیادی روی آنها نبود. ما مسائل ایران را از این طریق برای امام می‌فرستادیم. در زمانی که امام در عراق تبعید بودند، مبارزه از حوزه فراتر رفت و گروههای خاصی از دانشگاهیان و تحصیل‌کرده‌ها و بازاریان و متدینین نیز وارد بستر مبارزاتی شدند. وجود گروههای متعدد و اختلافات سلایق در مقطعی باعث رکود مبارزه شده بود که بیشتر اختلافات در خارج از کشور بروز کرده بود. در سال ۵۳ - ۵۴ به بهانه سفر، از کشور خارج شدم و در لبنان، اروپا و آمریکا با دانشجویان مبارز مثل قطب‌زاده، حبیبی، بنی‌صدر و یزدی و دیگران صحبت کردم و پس از حصول نتایج با همکاری شهید محمد منتظری که در لبنان بود، تذکره‌ای تهیه شد و با هواپیما به عراق رفتم. به کمک آقای دعایی از فرودگاه بغداد به کربلا و سپس نجف اشرف رفتم و پس از زیارت، به دیدار امام رفتم. نکته جالب اینکه در سفر اخیر به عراق برای تجدید خاطره آن دیدار، به همان منزلی که آن سال در آن منزل با امام دیدار کرده بودم، رفتم. منزل در حال تجدید بنا است. به هر حال در آن دیدار گزارش کارهای داخل کشور و اختلافات مبارزان در خارج از کشور را خدمت ایشان ارائه کردم و برای ادامه مبارزه و چند و چون آن رهنمود گرفتم. هم تجدیدی عهدی شد و هم مسائلی را که لازم بود، رودررو به ایشان گفتم. بعد از آن ما به زندان افتادیم و ارتباط ما با امام قطع شد .

در طول این سالها نامه هم به ایشان ارسال می‌کردید؟

بله، گاهی که فرصتی پیش می‌آمد، مسایل را از طریق نامه خدمت ایشان می‌گفتیم. اتفاقاً یک بار به خاطر لو رفتن یکی از نامه‌هایم، زندانی شدم .

با اینکه شما جوانب کار را رعایت می‌کردید، چگونه شد که نامه لو رفت؟

گویا نامه را در صندق پستی آقای قطب‌زاده در خارج از کشور پیدا کرده ‌بودند. معلوم شد سفارت روی صندق او اشراف داشت. البته امضای من در نامه نبود و معلوم نبود چه کسی نامه را نوشته، ولی ساواک از خط و مضامین نامه حدس زده ‌بود که نامه کار من می‌باشد. من هیچ‌گاه نپذیرفتم که نامه را من نوشتم. از آن به بعد مطالب را به طرق دیگری به ایشان می‌رساندیم. ایشان هم رهنمودهای خود را غیرمستقیم به ما می‌گفتند. بعد از آن امام به فرانسه رفتند و مسائل دیگری پیش آمد .

بعد از آزادی من از زندان، اولین کاری که حضرت امام به من ارجاع دادند، عضویت در هیئت رفع مشکل سوخت مردم کشور بود. کارکنان شرکت نفت در جنوب، مخصوصاً در پالایشگاه آبادان اعتصاب کرده بودند و مصرف داخلی مشکل پیدا کرده‌بود. ما به آنجا رفتیم و این مشکل را حل کردیم. آقای مهندس بازرگان رئیس بودند و دکتر سحابی هم بودند .

امام قبل از مراجعتشان پنج نفر را برای تشکیل شورای انقلاب تعیین کردند. بعد از تبعید امام به فرانسه به پاریس نرفتم. احمد آقا می‌گفتند که امام می‌پرسند « شما چرا نمی‌آیید؟» گفتم: «با توجه به اینکه پس از آزادی من از زندان، آن‌قدر کار برایم ایجاد شده که در صورت آمدن، خیلی از کارها عقب می‌ماند . به ایشان سلام برسانید و بگویید به وقت خودش ان‌شاءالله زیارتشان می‌کنیم.» بعد از بازگشت ایشان هم در شورای انقلاب بودیم و به خاطر تصمیمات اساسی کشور که در آنجا می‌گرفتیم، به صورت مرتب با ایشان روابط داشتیم، زیرا باید کارها را با ایشان مطرح می‌کردیم. با توجه به اینکه در دهه فجر قرار داریم، خوب است خاطره‌ای در این‌باره بگویم. روزی که امام به کشور برگشت، من، آیت‌الله بهشتی، دکتر باهنر و آیت‌الله موسوی اردبیلی به فرودگاه رفتیم، اما انبوه جمعیت نمی‌گذاشت به ایشان نزدیک شویم. امام به سوی بهشت زهرا رفتند و ما هم به دلیل حجم زیاد کارها، به منزل آیت‌الله موسوی اردبیلی در حوالی میدان توحید رفتیم و مسائل را با تلفن پیگیری می‌کردیم .

بعد از سخنرانی امام در بهشت زهرا، خبر آوردند که امام را با هلی‌کوپتر بردند و از ایشان خبری نیست. خیلی نگران شدیم. چون همه‌گونه احتمال وجود داشت. پس از پرس‌وجوهای فراوان معلوم شد که در منزل یکی از بستگان خویش در «دروس» هستند و همان شب به مدرسه رفاه در خیابان ایران رفتند.آقای ناطق نوری که در هلی‌کوپتر همراه ایشان بودند بعد ماجرا را تعریف کردند. در مدرسه رفاه خدمت ایشان رفتم و با دیدن من با لحنی که آمیخته به گلایه و محبت بود، فرمودند: «معلوم است، کجایی؟ گفتم: «مشغول کارها بودم و انشاءالله در فرصت‌های بعدی خدمت می‌رسم». فکر می‌کنم همان روز یا فردای آن روز بود که وقتی خدمت ایشان بودیم، ظاهراً از اخبار و موسیقی‌ها و سرودهایی که از رادیو و تلویزیون پخش می‌شد، ابراز ناراحتی کردند و به من و شهید مطهری گفتند: به آنجا بروید و سروسامان بدهید .

البته یک ماه رمضانی، بعد از اینکه امام را تبعید کردند، قرار گذاشتیم در طول ماه، هرشب یک نفردر مسجد جامع تهران سخنرانی کند تا دستگیر شود . معمولاً شب اول یا دوم می‌گرفتند و نفر بعدی برای سخنرانی می‌آمد. تمام ماه رمضان این‌گونه‌ بود .

یعنی پیش‌بینی می‌کردید که تعدادی را از دست می‌دهید؟

بله، ولی می‌ارزید، چون می‌خواستیم بگوییم مبارزه باقی است و آن جلسه، مرکز مبارزین شده ‌بود. در آنجا نوبت به من نرسید. دلیلش هم این بود که من در کارهای اساسی‌تر بودم و کار دیگری داشتم. تا اینکه ماه رمضان تمام شد بعد از آن هم ما بازداشت شدیم .
○ مقام معظم رهبری در نماز جمعه امسال اشاره‌ای به بحث پشتیبانی مالی شما در دوران مبارزه کردند. ممکن است برای جوانان امروز جالب باشد که بدانند شما چطور توانستید همزمان به مجالس و منابر خود بپردازید، زندانی شوید و توان این را داشته باشید که با همکاری اشخاصی مثل شهید رجایی، بحث مؤسسه فرهنگی و خیریه رفاه و کارهای اقتصادی و کمک به خانواده زندانیان را ساماندهی کنید ؟

چند منبع داشتیم. یک مقدارش از اموال خودم بود. زیرا زمانی که منبر من محدود شد، برای مبارزه پوششی لازم داشتم که به همین خاطر به سراغ ساخت مسکن و فروش آن رفتم که آن زمان شغل پرسودی بود. با توجه به اینکه خواهرزاده من بنا بود (هنوز هم هست) برای من کار آسانی بود. زمینه مساعدی درست می‌کردیم، زمینی می‌گرفتیم و چند خانه می‌ساختیم و می‌فروختیم. نصف یک پاساژ هم ساختیم. در سالهای آخر شرکت وسیعی به نام البرز در قم ایجاد کردیم که کارهای وسیعی می‌کردیم و درآمد خوبی داشتیم. البته احتیاج زیادی به این درآمدها نداشتیم و معمولاً صرف همین کارها می‌کردیم. به همین خاطر کسانی هم که می‌خواستند کمک کنند، به من مراجعه می‌کردند. ما هم به جاهایی که لازم بود، کمک می‌کردیم .

افراد زیادی از طلبه‌ها در همان زمان ممنوع‌المنبر می‌شدند. منبعی هم غیر از منبر نداشتند. باید اینها را اداره می‌کردیم .
چند موضوع تحقیقی مطرح کردیم. یک موضوع راجع به زندگی ائمه، یک موضوع راجع به قرآن و یک موضوع راجع به نهج‌البلاغه بود و هر کدام از این آقایان روزی پنج الی شش ساعت برای ما کار می‌کردند و ساعتی ۵ تومان به آنها می‌دادیم که زندگی آنها کاملاً اداره می‌شد .

نهج‌البلاغه‌ای که آقای معادیخواه منتشر کرد، نتیجه همین حرکت بود. کارهای مربوط به تحقیق راجع به قرآن را خودم انجام دادم و زندگی ائمه را هم به دفتر تبلیغات دادیم که متأسفانه هنوز کامل نگردیده، ولی رویش کار می‌کنند و فکر کنم نتیجه آن، مجموعه باارزشی شود .
از طرفی اجازه سهم امام را هم داشتیم که در صورت لزوم از آن هم استفاده می‌کردیم. گاهی هم وجوهی به دستمان می‌رسید. سالهای آخر وضع بهتری ایجاد شده‌ بود. در آن زمان آقای تولیت، طرفدار مبارزه شده بود، ایشان فرزندی نداشت و اموال زیادی هم داشت. به فکر افتاد که اموالش را صرف حکومت اسلامی کند با اینکه آن موقع نمی‌دانستیم کی به پیروزی می‌رسیم .

من با آقای فلسفی خیلی رفیق بودم. زمانی که ایشان به قم می‌آمدند در منزل تولیت بودند، من هم می‌رفتم و در آنجا با ایشان آشنا شده بودم. بعد از آن در قضیه کاپیتولاسیون زمانی که امام مرا برای جمع‌آوری مدرک به تهران فرستادند، آقای تولیت به ما کمک کردند و اسنادی به من دادند. بعد که دیدیم ماجرا لو نرفت، به ایشان اطمینان پیدا کردیم. از طرف دیگر برادر من در قم برای آقای تولیت پسته کاری می‌کرد .

تولیت با من مشورت کرد که من می‌خواهم اموالم را وقف کنم، ولی نه به صورت وقفهای معمولی. می‌خواست مقداری را برای همسرش بگذارد. مقداری هم تا هست زندگی کنند و بقیه را در راه مبارزه برای حکومت اسلامی صرف کند. هیئت مدیره‌ای با حضور شهید باهنر، مهندس بازرگان، من و دکتر سحابی و آقاسید جوادی تشکیل داد. تولیت زمینهایی در خارج از شهر داشت که بایر و دورافتاده بودند .

فقایی که کار ساخت و ساز می‌کردند، آمدند و بخشی از اینها را خریدند و اموال تولیت ارزش پیدا کرد. ایشان هم مرتب اموال و مستغلاتش را می‌فروخت و پولش را در حسابی در لندن به دور از دسترس شاه قرار می‌داد. با توجه به اینکه ما هیئت مدیره ایشان بودیم، می‌توانستیم برای مبارزه به خارج و داخل ایران خیلی کمک کنیم .

وقتی امام در پاریس بودند، آقای تولیت با وجود اینکه هیئت مدیره داشت، بازهم خدمت امام رفته، ماجرا را گفته‌ و اختیار را به امام داده‌ بود. ایشان هم به آقای منتظری، مهدی عراقی و من واگذار کرده ‌بودند. یعنی از طرف امام هم به همین مسئولیت رسیدیم .
بعد از اینکه ایشان فوت کرد، ‌وارث دست چندمش فردی به نام موسی‌خان که اهل ساوه و قاضی دیوان عالی کشور بود، ادعای ارث کرد. با توجه به چیزهایی که آقای تولیت بخشیده ‌بودند، دیگر ارثی باقی نمی‌ماند، اما او شکایت کرد و بانک لندن پرداخت پول را به ارائه تسویه ‌حساب و انحصار وراثت موکول کرد .

سرانجام امام تصمیم‌گیری در مورد اموال تولیت را به آقای منتظری سپردند . ایشان هم خمس پول را گرفتند و بقیه را به دانشگاه امام صادق(ع) سپردند و پولها هم در بانک ماند تا چند سال قبل که خوشبختانه یکی از بازاریهای قدیمی وکالت گرفت و آقای موسی‌خان را راضی کرد که ۱۵ درصد را بگیرد و رضایت بدهد. در زمانی که دلار در ایران خیلی کم بود، این پولها به دانشگاه امام صادق(ع) آمد ودانشگاه ثروت زیادی پیدا کرد .

از نقش خانواده و زحماتی که همسر شما، سرکار خانم عفت مرعشی در دوره مبارزه جناب‌عالی متحمل شده‌اند، شرایط بچه‌ها و پدری که معلوم نبود هر خداحافظی ایشان سلامی در پی داشته باشد، دستگیری حاج خانم در قم و فشارهایی که در مدرسه به بچه‌ها وارد می‌شد، اگر نکته‌ای است بفرمایید .

از وقتی که من وارد مبارزه شدم تا زمانی که شناخته شدم و پایم به سربازی وزندان رسید، بچه‌هایمان در اضطراب زندگی می‌کردند، زیرا یا در زندان و یا مورد سوء‌ظن ساواک بودم. با یک نوشته و سخنرانی ما را احضار می‌کردند. معمولاً زمانی که منتظر مهمان نبودیم و درب خانه را می‌زدند، فکر می‌کردند که پلیس است. پنج فرزند داشتیم که همسرم باید آنها را در هر شرایطی حفظ می‌کردند. دوران سختی بود .
البته هیچ وقت مضیقه مالی پیدا نمی‌کردند، چون خودشان داشتند. زندگی ما عمدتاً روی همان درآمد حاصل از ارث ما و مادر بچه‌ها بود و اگر کمبودی پیدا می‌کردند، می‌توانستند خودشان را تأمین کنند. ولی تا پیروزی انقلاب همیشه در اضطراب بودند .

آن سالها به این شکل گذشت، ولی صبورانه تحمل کردند و مزاحم من نمی‌شدند. پایه زندگی ما روی دارایی‌هایی بود که از پدرمان داشتیم. ولی به اندازه کافی نبود. من هم کار می‌کردم و وضع ما خوب بود. زمانی هم که کار نمی‌کردم، از امکاناتی که داشتیم، استفاده می‌کردیم .
بعد از انقلاب هم به‌تدریج هرکدام از بچه‌ها به دنبال علاقه خود وارد خدمات کشوری شدند. مهدی بیشتر دنبال تکنولوژی ساخت صنایع دریایی بود، آن زمان وضع کشور در این زمینه بد بود و او می‌خواست جبران کند .

یاسر به دنبال صنایع جنبی لبنیات رفت و عمده کارهایش با وزارت در جهاد بود . آنها از زمانی که به ۱۶ سالگی رسیدند، دائماً در جنگ بودند .

فاطمه وارد بنیاد امور بیماریهای خاص شد و عمرش را در این راه صرف می‌کند .

فائزه هم به دنبال سیاست و ورزش زنان رفت. اینکه در کشور به زنها میدان نمی‌دهند، یک نقص است، او رفت و تابویی را شکست و هنوز هم در امور ورزش زنان در کشورهای اسلامی فعال است .

محسن زمانی که به دانشگاه رسید، در شرایط ناامنی، اول انقلاب می‌گفتند در دانشگاه برایش محافظ بگذارید. او قبول نمی‌کرد. بد هم بود که در دانشگاه برایش محافظ بگذاریم. به همین خاطر برای تحصیل به خارج از کشور رفت، ‌ما در موشک‌سازی به تخصص او نیاز پیدا کردیم. تحصیل در مقطع دکترا را رها کرد و به ایران آمد و در صنایع موشکی کمک زیادی کرد. بعد هم در دفتر من و بعد در مترو به کار مشغول است .

اگر اجازه بدهید به محور بحث بازگردیم ،با توجه به عدم وجود امکانات و دسترسی به رسانه، همراهی مردم با فلسفه سیاسی امام و نهضت، در دوران مبارزه که منجر به انقلاب ۵۷ شد، چگونه شکل گرفت؟

● یک ویژگی حوزه قم این بود که طلبه زیاد داشت و اگر کسی هم علاقه‌ای به وعظ و منبر نداشت، به خاطر زندگی‌اش ناچار بود به سوی وعظ و منبر برود. مثلاً در ماه محرم و ماه رمضان همه طلبه‌ها چند روزی به شهرها و روستاهای سراسر کشور می‌رفتند و حرفهای حوزه را به مردم می‌زدند و حرفهای مردم را می‌شنیدند. در طول مبارزه سالها این وضع ادامه داشت. این خیلی مهم بود که هزاران مبلّغ به مناطق مختلف می‌رفتند .

ما قبل از شروع مبارزه نشریه مکتب تشیع را منتشر می‌کردیم. آن زمان در سراسر ایران نمایندگی داشتیم. نمایندگی‌ها به صورت مغازه و یا دفتر نبودند، بلکه افراد خاصی که شناخته می‌شدند، یا خودمان می‌شناختیم و یا طلبه‌ها معرفی می‌کردند، نماینده ما می‌شدند و به صورت رایگان یا با دریافت درصدی از فروش، فعالیت می‌کردند. قبض پیش‌فروش می‌کردیم، مثلاً سالنامه را قبل از انتشار با ۵ تومان پیش‌فروش می‌کردیم و بعد از انتشار ۷ تومان می‌فروختیم. این تفاوت ۲ تومان برای کسانی که کتاب می‌خریدند، مهم بود .

یک دفتر داشتم که اسامی نمایندگان را می‌نوشتم . هنوز هم آن دفتر را دارم. بعد از شروع مبارزه برای همه آنها اعلامیه می‌فرستادم، این شبکه آن‌قدر سالم بود که حتّی یک مورد هم لو نرفت. آنها در آن شرایط با ایمانشان کار می‌کردند. این شبکه برای کار کشوری خیلی مفید بود. از سال ۴۲ به بعد ساواک جلوی فعالیت ما را گرفت. بنابراین فاقد رادیو و روزنامه رسمی بودیم، اما شبکه انسانی بسیار خوبی برای تبلیغ رودررو داشتیم .

در زمان حضور شما در حوزه علمیه، آیا جریانی وجود داشت که با روشهای امام(ره) مخالف باشد؟

بله، کسانی بودند که با کار امام مخالف بودند. مثلاً بعد ازماجرای ۱۵ خرداد جریانی در حوزه به راه افتاد که می‌گفتند: «جواب این خونهای ریخته ‌شده را چه کسی می‌دهد؟!» یک عده هم بی‌طرف بودند. ولی نیروهایی که فعالیت می‌کردند، آن‌قدر خوب و نیرومند بودند که نمودشان در حوزه از بقیه بیشتر بود. امام ۴۰۰ تا ۵۰۰ شاگرد داشتند، عده‌ای هم قبلاً فارغ‌التحصیل شده ‌بودند. به علاوه به خاطر درسهای اخلاق امام، شاگردان زیادی مجذوب ایشان شده بودند. البته آن موقع شبکه بازاریها هم خیلی خوب کمک می‌کردند . هیئت‌های موتلفه نوعاً کسانی بودند که با آیت‌الله کاشانی کار می‌کردند و با تجربه مبارزه آمده‌ بودند و در سراسر کشور شبکه داشتند .

از ابتدا تا به امروزمواضع شما نسبت به فلسطین بسیار ثابت و راسخ بوده و یکی از آرزوهایی که جناب‌عالی همیشه مطرح کرده‌اید، همگرایی کشورهای جهان اسلام بوده‌است. گمان می‌کنم نقطه ابتدایی این ماجرا ترجمه کتاب سرگذشت فلسطین باشد .می‌خواستم بدانم آیا جناب‌عالی با نویسنده آن کتاب ارتباطی داشته‌اید؟ اصلاً در دوران مبارزه به کشورهای عربی رفت و آمد و ارتباطی داشتید که تا به امروز ادامه یافته باشد؟

آن موقع مصر یک رادیو بسیار قوی داشت. ما می‌گفتیم که مصر با رادیوی خودش دنیای عرب را احیا کرده‌است. تحت تأثیر بحثهای عربی بودیم. علاوه بر این با نوشته‌ افرادی مثل سید قطب، اقبال لاهوری و کسان دیگری که در پاکستان بودند، همیشه ارتباط داشتیم. از این طریق با دنیای عرب و اسلام - نه با دولتهای آنها - کم و بیش آشنا شده‌ بودیم و از مسائل آنها اطلاع داشتیم. مسئله فلسطین در ایران خیلی کم‌رونق بود. زمانی که مکتب تشیع را منتشر می‌کردیم، بنا شد مقاله‌ای در مورد فلسطین بنویسم. این ماجرا مربوط به قبل از آشنایی با این کتاب است. تحقیق کردم و منابع عربی و فارسی را خواندم. در ایران فقط یک کتاب پیدا کردم‌ (خطر جهود) که نوشته مرحوم سعیدی بود. سعیدی یکی از نویسند‌گان خوب دوره قبل بود .

در ضمن جستجوی منابع برای نوشتن مقاله، فرزند آیت‌الله کمره‌ای -ناصر کمره‌ای- که الان امام جماعت مسجد و استاد دانشگاه است، گفت: «اکرم زعیتر کتابی به پدر من داده‌است که کتاب خوبی است.» من خواهش کردم آن کتاب را برای من آورد. دیدم با آنچه در این کتاب آمده، خیلی فاصله داریم .

بعد از اتمام مقاله، به فکر ترجمه کتاب افتادم. همان موقع با اعزام به سربازی مواجه شدم. دو ماه سرباز بودم و بعد فراری شدم. در دوران متواری بودند، به روستای خودمان بهرمان، نوق رفتم. در آنجا، در بین مردم سخنرانی می‌کردم و وضع خوبی داشتم. درآنجا به خاطر وضع خانوادگی، سوابق و کمکهای پدرمان مأموران با علم به فراری بودن، متعرض من نمی‌شدند. تابستان را آنجا ماندم .
برای ترجمه کتاب فقط کتاب المنجد را با خودم برده ‌بودم و در آنجا کتاب را ترجمه کردم. برای ترجمه نمی‌شد همه چیز را از روی المنجد فهمید. قسمتهای باقی‌مانده را در تهران تکمیل کردم .

بعد از خواندن و ترجمه آن کتاب، کارشناس مسائل فلسطین شدم و اطلاعات زیادی از تاریخ و وضع موجود فلسطین و نقش دولتها دریافتم. از آن به بعد نقش منفی و یا بی‌تفاوتی دولتهای عربی درمسئله فلسطین و اشکالاتشان را خوب فهمیدم. مسئله فلسطین وجود مرا دگرگون کرد. مؤلف آن کتاب در آن زمان سفیر اردن در ایران بود. او هم می‌دید که بی‌خبری در مسائل فلسطین در ایران زیاد است و به خاطر ترجمه کتاب بسیار ممنون شد .

برای ترجمه کتاب چیزی جز اجازه از او درخواست نکردم. بعد از اینکه کتاب ترجمه شد، در کشور خیلی مورد توجه قرار گرفت. او هم از اتحادیه عرب بودجه‌ای گرفت و ۲۰۰۰ جلد از این کتابها را خرید که کمک بزرگی بود، تعدادی از این کتابها را پخش کرد و تعدادی را رایگان در اختیار ما قرار داد که کمک خوبی به ما شد. برای اهداء به طلبه‌ها و دانشجویان و کتابخانه‌ها دکتر مصدق هم که در احمدآباد حبس خانگی بود توسط آقای حاج شیخ مصطفی رهنما پولی فرستاد که کتابها را رایگان منتشر کند .

 

در صورت صلاح‌دید در مورد سفرهای خارجی قبل از انقلاب که ماهیتاً سفرهای متفاوتی هم بودند، مثل سفرهایی که مخفیانه به عراق داشتید، یا سفری که همراه شهید باهنر به ژاپن داشتید، یا سفری برای بازدید به آمریکا رفتید و در مورد تأثیر این سفرها توضیح بفرمایید. کلاً سفر کردن برای آقای هاشمی در قبل از انقلاب چگونه میسر می‌شد؟

در جوانی، در حدود سال ۳۱ یا ۳۲ به همراه پدر و مادرم به سفر مکه رفتم تا چون عربی بلد بودم، کمکشان کنم. بعد از آن هم سفری با آنها به کربلا داشتم که باعث شناخت خوبی از عراق شد. سفری هم با جمعی از دوستان طلبه از جمله آیت‌الله خامنه‌ای به عراق رفتیم و مدتی در نجف ماندیم برای دیدن درسهای علمای بزرگ نجف، البته قبل ازانقلاب آقای برقعی مشاور وزیر آموزش و پرورش بودند و آقای باهنر هم برای کتب درسی کمک می‌کردند. آنها مأموریتی یک ماهه به ژاپن داشتند که ما هم از موقعیت استفاده کردیم و به ژاپن رفتیم. آن سفر وضع خاصی داشت. در مسیر به پاکستان آمدیم. پاکستان یکی از هجرتگاههای نیروهای فراری ما بود. در همان سفر به سوریه و لبنان رفتم که آنجا هم یکی از جایگاههای نیروهای فراری بود. و به کشورهای اروپایی هم برای آشنایی با انجمن‌های اسلامی مبارز دانشجویان رفتم .

آیا شهید رجایی در این مسیر ارتباطی را مهیا کردند؟

نه، ایشان دخالتی نداشتند. برعکس یک بار آقای رجایی مأموریتی از طرف جمع ما پیدا کرد و به فرانسه برای ایجاد شبکه رفت که کارهای بسیار خوبی هم انجام دادند. بعد از آن بود که مدرسه رفاه را تأسیس کرده بودیم، سفری هم بعداً رفتیم. این دفعه به آمریکا رفتم. دانشجویان در آمریکا برنامه خوبی داشتند. اخوی محمد آنجا را اداره می‌کرد. در بازگشت از آن سفر خدمت امام رفتم، کلاً این سفرها و آشنایی با پیشرفتهای علمی و صنعتی آن کشورها، تأثیر زیادی بر اندیشه من قبل از پیروزی انقلاب گذاشت .

رابطه جناب‌عالی و مقام معظم رهبری را می‌توان فراتر از اقوال و اخبار، جزو محکمات انقلاب برشمرد و این یک واقعیت انکارناپذیر است. خواهش می‌کنم تاریخچه‌ای از آشنایی خود با ایشان برای ما بفرمایید؟

اولین بار آیت‌الله خامنه‌ای را در درس خارج مرحوم محقق داماد دیدم. آقای محقق، داماد مرحوم آیت‌الله حائری بودند و محور بحث در حوزه همیشه با آقای حائری بود. من در آن جمع از همه جوانتر بودم. یک دفعه دیدم که آقای خامنه‌ای به جلسه درس آمد. البته ایشان از مشهد آمده ‌بود و می‌خواست درس آقایان را هم ببیند. خیلی نوجوان به نظر می‌رسیدند. بعد از درس قدری با هم صحبت کردیم و دیدیم افق دید ما در مباحث به هم نزدیک است .

بعدها با هم سفری به کربلا رفتیم. ایشان با برادرها و مادرشان و من با رفقا رفته بودیم.آنجا در کلاس درسها حاضر می‌شدیم تا تفاوتشان را با قم ببینیم .

ما در حجره‌ای در مدرسه آقای بروجردی بودیم و ایشان در منزل خویشانشان بودند . علما، فضلا و ایرانیان به دیدن ما می‌آمدند. محفل خوبی بود. در آن سفر به هم نزدیک شدیم. با شروع مبارزه هر دوی ما از سابقون در مبارزه بودیم . ایشان در مشهد بودند و من در قم بودم و بعدها ایشان هم به قم آمدند .

معمولاً نیروها در مبارزه خیلی صمیمی می‌شوند. از آن سال تقریباً در تمام مسائل مشترک بودیم. در مشورتها خیلی به اشتراک نظر می‌رسیدیم و در بعضی مواضع اختلاف کمی داشتیم .

من ۵ سال از آقای خامنه‌ای بزرگترم. ایشان از همان جوانی در خط مستقیمی حرکت کرده بودند. در هر دوره‌ای ایشان یکی از برجسته‌های اهل قلم بودند و همه به خوبی ایشان اعتراف داشتند .

با توجه به این قرابت فکری در مسایل دینی، سیاسی، فرهنگی و اجتماعی و بالاتر از همه وصیت حضرت امام در سفارش به هر دوی شما مبنی بر وحدت همیشگی برای تداوم انقلاب که در آخرین روزهای حیاتشان داشتند، چرا عده‌ای سعی می‌کنند به هر طریقی اختلاف شما را در جامعه القا کنند؟

اولاً این را باید از این افراد پرسید که چرا سعی می‌کنند چنین اختلافی در جامعه القا شود . انتظار طبیعی این است که این حرفها در محافل خارج از کشور مطرح شود و دوستان و دلسوزان در داخل کشور با ارائه ادلّه فراوان، در ردّ آن بکوشند، اما الان می‌بینیم برعکس شده است. عده‌ای در داخل به اختلافاتی که هیچ وقت نبوده و نیست، دامن می‌زنند و خارجی‌ها هم که دنبال خوراک تبلیغاتی می‌گردند، لقمه‌های چرب و نرمی پیدا می‌کنند .

ثانیاً هم من و هم شخص آیت‌الله خامنه‌ای در طول بیش از ۵۰ سال آشنایی و همکاری، مخصوصاً در طول ۳۰ سال پس از پیروزی و به ویژه طی یکی دو سال اخیر بارها و بارها از استحکام روابط خویش در جلسات خصوصی و حتی در سخنرانی‌ها و مصاحبه‌های عمومی سخن گفته‌ایم .
ثالثاً، هر دوی ما انقلاب اسلامی را بیشتر از جان خویش دوست می‌داریم و آن سفارش امام (ره) را در گوش جان خویش طنین‌انداز می‌بینیم .
رابعاً، چرا باید با هم اختلاف داشته باشیم؟ همین الان هر دو هفته یک بار با هم می‌نشینیم و درباره همه مسائل کشور بحث می‌کنیم . جلساتی است که چون ضبط نمی‌شود، هیچ محدودیتی در بیان مسائل نداریم .

من فکر می‌کنم القاکنندگان اختلاف، اگر هم سوءنیتی نداشته باشند، دچار اشتباه شده‌اند، یا شاید ادبیات صریح و غیرمتملّقانه مرا نمی‌پسندند . درباره نامه‌ای که در آستانه انتخابات خدمت ایشان فرستادم، خود آیت‌الله خامنه‌ای به من گفتند: درباره محتوای سراسر نامه ملاحظه‌ای ندارم و فقط زمان انتشار آن را اگر بعد از انتخابات بود مناسب می دانستم. ولی می‌بینید که دوستان و دشمنان چه تحلیل هایی نوشته‌اند !
قبلاً هم گفتم که هربار در حمایت از آیت‌الله خامنه‌ای جمله‌ای گفتم، یک جریان که حالا دیگر ناشیانه هم عمل می‌کند، دست به کار می‌شود. نمونه بارز آن همین اقداماتی است که پس از حمایت اخیرم از آیت‌الله خامنه‌ای می‌شود .

به هر حال ما به بی‌اثر بودن این تلاشها برای القای اختلاف هم ایمان داریم و هم عادت کرده‌ایم و امیدوارم دوستان هم از عادت بد خویش دست بردارند که این کارها جز القای دودستگی، یأس مردم و امیدواری دشمنان هیچ ثمره‌ای برای ملّیت و اسلامیت ایران عزیز و جمهوری اسلامی ندارد .

 

MasoudiKhomini

عمید زنجانی

به روایت حجت‌الاسلام ‌والمسلمین عمید زنجانی :

شهید مطهری، شهید بهشتی و هاشمی‌رفسنجانی پیشرو در ایجاد تشکل متمرکز روحانیت در دهه ۴۰

حجت‌الاسلام عباسعلی عمیدزنجانی در سال ۱۳۱۶ در خانواده‌ای متدین در زنجان چشم به جهان گشود. پدر او از کسبه معروف و خیر زنجان بود که به علوم دینی و روحانیت علاقه وافری داشت و بدین سبب فرزندش را به تحصیل علوم دینی تشویق می‌کرد. مادر او نیز از خانواده عالمان دینی بود که این نیز در تعیین خط مشی فرزند بسیار موثر بوده‌است . آقای عمید تحصیلات ابتدایی خود را در زنجان شروع کرد و تا کلاس دهم نیز تحصیلات خود را پی گرفت و سرانجام با وجود موفقیت و کسب نمرات ممتاز در دبیرستان به خاطر علاقه به علوم دینی به تحصیل علوم دینی در حوزه پرداخت . ، هرچند تا این زمان نیز در کنار تحصیلات جدید از فراگیری علوم دینی غفلت نکرده‌بود. ورود آقای عمید به قم در سال ۱۳۳۰ و آشنایی نزدیک با برخی از اعضای فدائیان اسلام چون برادران واحدی و همچنین حضور در کلاس درس استادانی مانند امام خمینی(ره) و آیات عظام بروجردی، اراکی، مکارم شیرازی و خزعلی او را به اوضاع روز کشور آشنا کرده و زمینه فعالیت سیاسی و علمی را برایش فراهم آورد. سرانجام او در سال ۱۳۴۱ به علت فعالیت سیاسی مورد تعقیب ساواک قرار گرفته و از طریق مرز خرمشهر به نجف رفته تحصیل خود را پی گرفت . حضور امام(ره) در سال ۱۳۴۴ در نجف باعث رونق مجدد کلاسهای ایشان گردید که آقای عمید از کسانی به شمار می‌آید که در تدارک راه‌اندازی مجدد مجلس درس امام کوشا بودند. او در کنار دیگر دوستانش در آشنا کردن طلاب نجف با اخبار نهضت و اصلاح ذهنیت بعضی از مراجع نجف نسبت به امام(ره) او را مامور نموده‌بودندتا اخبار موجود در نجف را به اطلاع ایشان برساند. همچنین او و دوستانش به علت طرفداری از امام(ره) و مقابله با شایعات و کارشکنان، به طلاب شلوغ معروف شده‌بودند . حجت‌الاسلام عمید در سالهای ۱۳۴۳ و ۱۳۴۷ به ایران سفرهایی داشت و طی این سفرها اخبار نجف را به حوزه‌های قم، تهران و مشهد منتقل کرد و متقابلاً اخبار ایران را به نجف می‌رسانید. او در سال ۱۳۴۸ به قم رفت و بعد از یک سال اقامت به اصرار گردانندگان مسجد لرزاده و توصیه پدرخانم خود (آیت‌الله مرعشی نجفی) به تهران آمد و در مسجد مذکور به فعالیت دینی و سیاسی پرداختند . او در ارتباط تنگاتنگی با دانشجویان و دیگر مبارزان بوده و به خانواده زندانیان سیاسی کمک اقتصادی می‌کرد و همچنین کتابخانه مسجد لرزاده به کانونی برای مبارزه با رژیم تبدیل شده‌بود. وی در تاسیس جامعه روحانیت مبارز در جنوب تهران نقش عمده‌ای داشته و سرپرست آن به شمار می‌رفت. در سالهای بعد با اوج‌گیری نهضت در راه‌اندازی تظاهرات و راهپیمایی‌های گسترده نقش فعالی داشته و غالباً خود پیشاپیش تظاهرکنندگان حرکت می‌کرد . پس از پیروزی انقلاب نیز آقای عمید بر کوشش و پشتکار خویش افزود و در خدمت انقلاب قرارگرفت و سمتهای مختلفی عهده‌دار گردید همانند؛ نمایندگی مجلس و عضویت در شورای بازنگری قانون اساسی و ...... همچنین او کتب و مقالات زیادی را به رشته تحریر درآورده‌است . سطور ذیل یادنوشتهای مرتبط ایشان به شخصیت مبارز نهضت اسلامی " اکبر هاشمی رفسنجانی " است : هاشمی‌رفسنجانی از طلاب علاقه‌مند به نواب صفوی در مدرسه حجتیه قم طلابی که در مدرسه حجتیه با نواب صفوی علاقه و رابطه داشتند عبارت بودند از: آقا شیخ محمدجواد حجتی‌کرمانی، مرحوم شهید باهنر، آقای رفسنجانی و آقای موحدی کرمانی. کرمانی‌ها در بلوک غربی و ما در بلوک شرقی آن مدرسه بودیم و کرمانی‌ها در آن زمان رئیسی‌ها و موحدی‌ها بودند. من درست خاطرم نیست فکر می‌کنم سال ۱۳۳۰ یا ۱۳۳۱ شمسی هیچ‌کدام از آن آقایان در مدرسه حجتیه نبودند، فقط در آن زمان آقای مکارم‌شیرازی و آقای میرزا مجید شربیانی و مرحوم میردامادی، دایی مقام معظم رهبری که از علمای مشهد بود در مدرسه حجتیه حضور داشتند .

شهید بهشتی، شهید مطهری و هاشمی‌رفسنجانی پیشگامان راه‌اندازی اولین تشکل روحانیت در دهه ۴۰

تا آنجا که من اطلاع دارم، اگر اشتباه نکنم جامعه روحانیت مبارز، بنا به ضرورت زمان در شرایط سالهای آخر قبل از پیروزی انقلاب تشکل پیدا کرد، البته روحانیونی که در جریان نهضت امام در تهران بودند به صورت آزاد و غیر متشکل با هم همکاری داشتند. گروهی از روحانیون در تهران در پخش اعلامیه‌های حضرت امام در سطح وسیعی فعالیت می‌کردند، اما ارتباط آنها به صورت یک تشکیلات منسجم نبود. ضرورت پیگیری مسایل نهضت امام ایجاب می‌کرد تا کسانی که دست‌اندرکار امور نهضت هستند در تهران دست به یک تشکل صنفی بزنند و به صورت نسبتاً پنهان که بتوانند کارهای مربوط به نهضت را سازماندهی بکنند. تا آنجا که من اطلاع دارم مرحوم شهید مطهری، مرحوم شهید بهشتی و جناب آقای هاشمی رفسنجانی از جمله کسانی بودند که پیشقدم در این فکر بودند، چون در تهران حضور داشتند و مرکز ثقل هم تهران بود. لذا این سه بزرگوار شاید از نخستین کسانی بودند که جامعه روحانیت مبارز تهران را پایه‌گذاری کردند .

منبع: خاطرات حجت‌الاسلام‌والمسلمین عمید زنجانی/ مرکز اسناد انقلاب اسلامی/ سال ۱۳۷۹

دوانی

به روایت مرحوم علامه محقق علی دوانی :

امام در عصر عاشورای سال ۴۲ کتاب تازه منشر شده "هاشمی" را به ما هدیه کرده و فرمودند:‌قدر این آقای هاشمی را بدانید

مرحوم حجت‌الاسلام علی دوانی علامه، محقق، پژوهشگر و نویسنده برجسته ایران اسلامی در طول ۷۷ سال عمر پربرکت خود،‌ضمن مشارکت با نهضت اسلامی به رهبری امام خمینی(ره) در دوران مبارزه با رژیم ستم شاهی،‌پس از پیروزی شکوهمند انقلاب اسلامی با پشتکار مثال زدنی و مجاهدتی ستودنی به جمع‌آوری منابع تاریخی،‌اعلامیه‌ها و بیانیه‌های دوران مبارزات انقلاب اسلامی همت گماشت که ماحصل آن، اثر ماندگار «نهضت روحانیون ایران» در ۱۰ جلد است که برای اولین بار د رسال ۱۲۵۸ به چاپ رسید که اکنون برای حفظ و انتقال صحیح تاریخ انقلاب به نسل جوان بسیار کارآمد و موثق است از این رو برآن شدیم تا در بخشهایی کوتاه از مجلد ۷ و ۸ این اثر ماندگار را که مرتبط با آقای هاشمی رفسنجانی است را با طلب غفران الهی برای روح آن مرحوم به خوانندگان تقدیم نمائیم که ماحصل آن در پی می‌آید:

روایت ملاقات شهید اندرزگو با امام و هدیه امام به ایشان: کتاب کارنامه سیاه استعمار هاشمی شهید (شیخ عباس تهرانی) سید علی اندرزگو در سال ۱۳۳۹ به جمع هیئتیهای موتلفه اسلامی وارد شد و فعالیت رسمی خود را آغاز کرد و در همین زمان بود که با برادران مبارزی چون هاشمی رفسنجانی، دکتربهشتی،‌حبیب‌الله عسگر اولادی و .......... در ارتباط قرار گرفت و به زودی شم سیاسی و نظامی خود را در میان یاران ظهور داد .......... وی رد سال ۴۲ زا گردانندگان اصلی تظاهرات عاشورا بود ............. (جالب است بدانید) روزعاشورای سال ۴۲ وقتی پس زا راهپیمائی عظیم تهران و پیش از انجام سخنرانی به حضور امام رسیدیم و دقایقی صحبت خصوصی داشتیم و به یادمیآورم که همان روز امام به هرکدام از ما یک جلد کتاب کارنامه سیاه استعمار نوشته آقای هاشمی رفسنجانی را مرحمت کردند و گفتند: قدر این آقای هاشمی را بدانید ...............

هاشمی رفسنجانی در جریان اعدام انقلابی حسنعلی منصور بود

قبل ازاعدام منصور،‌در جلسه مرکزی تصمیم گرفته‌شد که ابتدا حکم قتل این ملعون‌ها را از مراجع بگیریم و به این جهت نامه‌ای به مرحوم آیت‌الله میلانی نوشته شد که خود من حامل آن بودم ...............

منزل آیت الله میلانی شلوغ بود و من نامه را میان مقداری سبزی و میوه به ایشان رساندم و ایشان در اثر آشنایی‌شان با اعضاء کادر مرکزی مثل آیت‌الله دکتر بهشتی و آقای انواری و مرحوم حاج صادق امانی و آقای عسگراولادی ما را پذیرفت و پس زا تحویل نامه گفتند که بروید و فردا صبح زود مراجعه کنید ............. صبح زود جواب را گرفتیم.......... از جمله افرادی که مستقیماً در جریان اعدام حسنعلی منصور دست داشتند می‌توانم ازتمام برادران امانی، آقای دکتربهشتی،‌آقای هاشمی رفسنجانی و آقای دکتر باهنر و آقای انواری یاد کنم ........

منبع: نهضت روحانیون ایران/ جلد ۷ و ۸/ تالیف علی دوانی/ انتشارات مرکز اسناد انقلاب اسلامی

گرامی

به روایت آیت‌الله محمدعلی گرامی :

دردهای هاشمی در زندان،را کار بر روی تفسیر راهنمای قرآن التیام می بخشید

آیت‌الله محمدعلی گرامی یکی از دوستان و همرزمان آیت‌الله هاشمی رفسنجانی می‌باشد وی دربعضی از فصول کتاب خاطرات خود به فعالیتها و مبارزاتی که ایشان به همراه آیت‌الله هاشمی رفسنجانی داشته‌اند پرداخته‌است که می‌خوانید:

نامه " هاشمی " از محل خدمت سربازی باعث خوشحالی امام شد یکی از اقدامات رژیم برای شکستن روحیه طلاب و مبارزان، موضوع سربازگیری بود. آنها پس از شروع مبارزات ناگهان هجوم آوردند که طلبه‌ها را به عنوان سربازبگیرند. آقای هاشمی رفسنجانی از جمله آنها بود. ایشان را نیز به سربازخانه برده‌بودندو وی پس از مدتی برای امام نامه‌ای نوشت مبنی بر اینکه جای ما خوب است و خیلی خوب شد که به خدمت سربازی آمدیم که گویا این نامه باعث خوشحالی امام شده‌بود. انصافاً آقای هاشمی و اکثر طلبه‌ها هر کجا که بودند، خدمت می‌کردند . دستور این بود و اگر کسی بر خلاف دستور عمل می‌کرد، توبیخ می‌شد. در اکثر پادگان‌ها وضع بر این گونه بود . قاعدتاً، این کار برای شکستن روحیه سربازها بود که کاملاً تسلیم مافوق باشند، اما طلبه‌ها که سربازی رفتند، با بیان احکام جوّ را عوض کردند و نسبت به اوضاع قم دیگران را روشن می‌کردند، لذا امام از این بابت خوشحال بود و گفته‌بود که چقدر خوب شد! بگذارید طلبه‌ها به سربازی بروند .

هیاتهای موتلفه و فعالیتهای آنها

زمانیکه هیات موتلفه اسلامی شکل گرفت چند نفر از روحانیون نیز در آن نقش داشتند از جمله می‌توان از آقایان بهشتی، مطهری، هاشمی رفسنجانی و انواری نام برد .

هیاتهای موتلفه اسلامی، دستجات مذهبی و عزاداری چند مسجد فعال تهران بودند که بسیاری از آنها بازاریان مسلمان بودند و در ماجرای غائله «انجمن‌های ایالتی و ولایتی» فعالیت چشمگیری در حمایت از نهضت داشتند و هرکدام به طور جداگانه به قم رفته، برخی از آنها از نزدیک با حضرت امام آشنا شدند . هیاتهای موتلفه به گونه‌ای تشکیل شد که هیچ شباهتی به احزاب و سازمانهای متداول قبل و بعد از خود نداشت. در جلسات هیات بحثهای عقیدتی از سوی مرحوم شهید مطهری و بهشتی آغاز شد. پس از تبعید امام، شاخه‌ی نظامی آن هم تشکیل شد که حسنعلی منصور (نخست وزیر وقت) در تاریخ اول بهمن ۱۳۴۳ به وسیله همین گروه ترور شد . از جمله کارهای بزرگ موتلفه، ترور منصور بود. کسانی که حسنعلی منصور را ترور کردند، جوانانی کاملاً مذهبی بودند و بر اساس عرق دینی به این کار اقدام کردند. رابطین هیات موتلفه با مراجع و به خصوص با امام،‌آقایان مرحوم بهشتی، شهید مطهری،‌هاشمی رفسنجانی، انواری بودند. که آقای انواری مدت ۱۲ سال به اتهام اینکه رابطه فتوای ترور بوده و فتوا گرفته‌است، در زندان بود .

شکنجه در زندان

در هفتم مهرماه ۱۳۵۱ توسط ماموران آن رژیم دستگیر شدم. ساواک برای اعتراف و اقرار گرفتن از من شکنجه‌های بسیاری مرا می‌کرد اما از سال ۱۳۵۲ شکنجه‌ها شدیدتر شده‌بود. شکنجه‌ها خیلی سخت بود . یک مرتبه منوچهر آمد و از درون سلول در حالی که مرا با شلاق می‌زد به اتاق بازجویی برد و با کابل ضربه‌ای بر فرق سرم زد به طوریکه سرم شکست و خون جاری شد و خودش دکتر برای پانسمان آورد . یک مرتبه‌ی دیگر مرا به صورت صلیب به پنجره‌های آهنی اطراف کمیته (نام زندان) بستند و یکی با شلاق بر سر و دستها و بدنم می‌زد و دیگری با سوزن بر لب،‌سینه و صورتم می‌زد و نفر دیگر با آتش سیگار سینه‌ام را سوزاند، یکی دو نفر دیگرهم دائماً با فریاد به من و امام فحش می‌دادند. وقتی دست و پایم را باز کردند،‌نتوانستم سرپا بایستم و به زمین خوردیم .

یادم می‌آید آقای طالقانی در زندان شکنجه نشد. حتی در آخرین زندانی که مدتها با هم بودیم وقتی آمدند لباسهای زندان را به او بدهند تا بپوشد،‌امتناع کرد و گفت من می‌خواهم نماز بخوانم و در این لباسها (لباسهای زندان) نماز نمی‌خوانم و حاضر نشد لباس زندان را بپوشد .

اما آقایان دیگر مثل رفسنجانی، لاهوتی،‌ مهدوی‌کنی، ربانی شیرازی و منتظری شکنجه شدند. آقای منتظری و طالقانی تا اوایل پیروزی انقلاب در زندان بودند. آقایان مهدوی کنی که با آقای لاهوتی هم پرونده بود می‌گفت که آقای لاهوتی را خیلی شکنجه کردند. آن یکسال که من با این آقایان زندان بودم برایم نعمتی بود. بعضی از آقایان اهل تهجّد بودند. آقای رفسنجانی در آنجا مشغول نوشتن بحثهای موضوعی درباره قرآن بود؛‌آقای طالقانی درس تفسیر می‌گفت. آقای منتظری همان بحث فقهی را دنبال و درباره ربا بحث می‌کرد . یادم می‌آید داشت زمان حبس ما به دوران انتهایی خود در آن زمان می‌رسید که نیکسون رئیس جمهور وقت آمریکا به دلیل ماجرای « واترگیت» استعفا داد و جرالد فورد توانست در دوران باقی مانده دوره دوم ریاست جمهوری وی،‌رئیس جمهور آمریکا شود. اوکه به شاه علاقه زیادی داشت سفارش کرده‌بود که زندانیهای سیاسی را آزاد نکنید درآن موقع گفتند که زندانی‌ها را دیگر آزاد نمی‌کنند. پس از مدتی آقایان لاهوتی،‌ طالقانی،‌مهدوی کنی و رفسنجانی را گرفتند و آقایان انواری و ربانی شیرازی را از قصر به اوین آوردند. آقای منتظری را هم دوباره گرفتند. ما را نیز پیش این آقایان بردند که حدود ۹ نفر شدیم . بعد حدود سی نفر را آوردند و بردند و ما متوجه شدیم که ساواک می‌خواهد از این جمع تعهد بگیرد که دیگر با گروههای مسلحانه همکاری نکنند. بعد از این، انشعاب منافقین پیش آمد . نظر آقایان نیز این بود که آنها منافق هستند،‌پس چرا ما باید آنها را تائید کنیم؟ آقایان هاشمی، طالقانی و دیگران قبول کردند، که آنها منحرف شده‌اند و نباید با آنها همکاری و مبارزات مسلحانه را قبول کرد، بلکه ما فقط باید سعی کنیم نام آقای خمینی در مبارزات زنده بماند. همچنین باید با مارکسیست‌ها بیشتر مبارزه کنیم .

فعالیتهای علمی در زندان قصر

وقتی وارد زندان قصر شدم به کار مطالعه و تدریس پرداختم. رئیس زندان می‌گفت معنی ندارد که کتابهای شخصی که زندانی است، در زندان باشد اما کتابهای «عدالت اجتماعی»، «منطق»، «قانون اساسی» و بعضی از کتابهای من در آنجا بود و بعضی از جوانها، آنها را مطالعه می‌کردند. البته در آنجا فلسفه و منطق را نیز تدریس می‌کردم. هم چپی‌ها و هم مذهبی‌ها نزد من درس‌ می‌خواندند. افرادی از کمونیست‌ها نیز سوالاتی فلسفی می‌کردند. در همان دوران تفسیری نیز از سوره بقره نوشتم.

آقای طالقانی نیز در همین دوران در زندان اوین تفسیر وآقای منتظری درس اسفار می‌داد. و هر دو در کلاس یکدیگر شرکت می‌کردند. نسبت به درس آقای طالقانی چند روز تحریکاتی شد و برخی گفتند ایشان حرفهایش مضروعقایدش خراب است. این زمانی بود که ۳۰ نفر را از جای دیگر به اوین آورده‌بودند و همه آنها در درس تفسیر آقای طالقانی شرکت می‌کردند و کم‌کم این صحبتها شروع شد. این مسائل چند روزی ادامه داشت اما باید بگویم من روش آقای رفسنجانی را خیلی پسندیدم او بسیار عاقل بود و حتی یک روزهم تحت تاثیر حرفها قرار نگرفت و درس آقای طالقانی را هرگز ترک نکرد. حتی من (آیت‌الله محمدعلی گرامی) یک یا دو روزتحت تاثیر قرارگرفتم و سر کلاس آقای طالقانی حاضر نشدم.

منبع: خاطرات آیت‌الله محمدعلی گرامی/ انتشارات مرکز اسناد انقلاب اسلامی/ سال ۱۳۸۱

حائری تهرانی

به روایت مرحوم آیت‌الله حائری تهرانی :

گروه ۱۱ نفره" ادامه مبارزه با رژیم پهلوی " با حضور هاشمیدر سال ۱۳۴۲ تشکیل شد.

آیت‏اللَّه شیخ مهدی فرزند شیخ عباس حائری تهرانی در سال ۱۳۰۴ ش ( ۱۳۴۴ ق ) در بیت علم و فقاهت در کربلا به دنیا آمد. وی در کودکی به همراه پدر راهی تهران شد و علی رغم رحلت پدر، در فراگیری علم و دانش، کوشش و تلاش فراوانی از خود نشان داد به طوری که به همراه علوم حوزوی، تحصیلات دانشگاهی را نیز ادامه داد. آیت‏اللَّه حائری در ۲۳ سالگی به حوزه علمیه قم رفت و پس از گذراندن سطوح عالیه، دروس خارج فقه و اصول و فلسفه را در محضر حضرات آیات : سید حسین بروجردی، علامه طباطبایی، محمدعلی اراکی و حضرت امام خمینی فراگرفت تا به مدارج والای علمی دست یافت. ایشان همچنین پس از هفت سال اقامت در قم، راهی حوزه نجف شد و در شمار شاگردان استادان نامداری همچون : سید جمال الدین گلپایگانی، سید عبدالهادی شیرازی و سید ابوالقاسم خویی قرار گرفت. آیت‏اللَّه حائری تهرانی پس از اخذ اجازه اجتهاد از حضرات آیات سید عبدالهادی شیرازی و سید جمال‏الدین گلپایگانی و اجازه روایت از شیخ آقابزرگ تهرانی به قم بازگشت و به خدمات فراوان علمی و دینی پرداخت. وی در قم و سپس در تهران به ایجاد کتابخانه‏ها، مدارس، نوسازی اماکن مذهبی و عام المنفعه قدیمی و فراهم نمودن امکانات آموزشی و رفاهی برای طلاب همت ورزید و همزمان دروس دانشگاهی خویش را تا اخذ درجه دکتری در دانشکده الهیات دانشگاه تهران پیگیری کرد. از آیت‏اللَّه حائری تهرانی آثار متعددی برجای مانده که تقریرات درس فلسفه علامه طباطبایی، سیر قرآن و تفسیر، روش تبلیغات اسلامی و پندهای معصومین از آن جمله‏اند. سرانجام آن عالم خدمتگزار پس از ۷۵ سال زندگی پربرکت در اول بهمن‏ماه ۱۳۷۹ ش برابر با ۲۴ شوال ۱۴۲۲ ق در تهران چشم از جهان فروبست و در قبرستان شیخان قم به خاک سپرده شد( روحش شاد و یادش گرامی باد ).

سطور ذیل برگی از خاطرات آن مرحوم مغفورو عالم خدمتگزار است که در آن به اشاراتی به نقش و جایگاه " اکبر هاشمی رفسنجانی " در تاریخ مبارزات نهضت اسلامی بر علیه رژیم ستم شاهی شده است با سلام و صلواتی بدرقه راه تمامی علمای مرحوم آن را به رشته تحریر درآورده و تقدیم می داریم :

دبیرستان دین و دانش

« ما برای اینکه خودمان را جهت تبلیغات دینی برای اشاعه‌ی فرهنگ به خارج از کشور آماده کنیم، یک کلاس تشکیل دادیم . بنده با مرحوم شهید بهشتی صحبت کردم و در دبیرستان دین و دانش قم، حدود پانزده نفر از جمله آقای هاشمی‌رفسنجانی، آقای مصباح یزدی، آقای ربانی شیرازی، آقای خسروشاهی، آقای ابراهیم امینی، آقای شاه‌آبادی و بنده بودیم . این کلاس شروع شد یک قسمت برای دروس علوم طبیعی کلاس تشکیل می‌شد که آقای استاد رضوانی می‌آمدند و تدریس می‌کردند و یک قسمت هم برای تدریس زبان انگلیسی و یک قسمت هم برای برنامه‌ی نویسندگی تشکیل می‌شد. حق‌الزحمه‌ی استاد را هم من تامین و تقبل می‌کردم. این کلاس‌ها پربار بود. سرپرستی کلاس‌ها با خود آقای دکتر بهشتی و رفقا بود که در این سه‌قسمت کار می‌کردند »

سال ۱۳۴۲- جمعیت ۱۱ نفره اسامی گروه یازده نفره به این شرح است :

آیت‌الله آذری قمی، آیت‌الله امینی، آیت‌الله حائری تهرانی، آیت‌الله سید علی خامنه‌ای، آیت‌الله سید محمد خامنه‌ای، آیت‌الله ربانی‌شیرازی، آیت‌الله هاشمی رفسنجانی، شهید قدوسی، مرحوم آیت‌الله مشکینی، آیت‌الله مصباح یزدی و آیت‌الله منتظری. هدف عمده این جمعیت، ادامه‌ی مبارزات علیه رژیم پهلوی و دفاع از قوانین اسلامی برای اجرای کامل قوانین اسلام در تمام ابعاد به رهبری حضرت امام و نیز اصلاح حوزه‌ی علمیه‌ی قم بود . « از اساسی‌ترین کارهای ما در آن چند ماه، ایجاد تشکیلاتی بود که مرکزیت آن از یازده نفر تشکیل می‌شد: آقایان خامنه‌ای، منتظری، ربانی شیرازی، قدوسی، مصباح یزدی، امینی، محمد خامنه‌ای، آذری، مشکینی، حائری تهرانی و من. نشریه‌ی مخفی بعثت و انتقام در حقیقت ارگان همین جمعیت بود که در کارهای اجرایی آن آقایان سید محمود دعایی، مصباح، علی حجتی‌کرمانی و سید‌هادی خسروشاهی و من همکاری داشتیم. نشریه‌ی «بعثت» بیشتر جنبه‌ی سیاسی و پرخاش و افشاگری داشت و نشریه‌ی «انتقام» جنبه‌ی ایدئولوژیکی آن قوی بود، که شاید بر اساس احساس چنین نیازی پس از «بعثت» منتشر شد. «بعثت» را من اداره می‌کردم و انتقام را آقای مصباح‌یزدی. در حل مسائل مالی هم نقش اساسی را هیئت‌های موتلفه داشتند »

ازجویی آقای حائری‌تهرانی پیرامون گروه یازده نفره

« ....... سرکار از چه تاریخی در این جلسات شرکت نمودید؟ اعضای شرکت‌کننده چه کسانی بودند؟ هدف از تشکیل جلسات مزبور چه بود؟ وبرمبنای چه اصولی منویات شرکت‌کنندگان اجرا می‌شده‌است . ج) تقریباً از دو سال قبل شرکت داشته‌ام و پس از یک سال جلسات تعطیل شده و قهراً شرکت بنده نیز تعطیل شده‌است. هدف از تشکیل این جلسات طرفداری از مبانی مقدس دیانت اسلام و سعی و کوشش در ترویج احکام به منظور بهتر شناختن این دین مبین بر مبنای اصول اسلام و قوانین مملکت و حفظ قانون اساسی. اعضای شرکت‌کننده عبارت‌اند از: آقای عبدالرحیم[ربانی ] شیرازی، آقای حسینعلی منتظری، آقای علی مشکینی، آقای احمد آذری،‌ آقای ابراهیم امینی، آقای محمدتقی مصباح، آقای علی‌اکبر هاشمی، آقای مهدی حائری‌تهرانی، علی قدوسی. بر مبنای اساسنامه که قبل از شرکت بندهدر اختیار اعضای شرکت‌کننده بود ولی پس از بحث و گفتگوی مفصلی در اطراف جزئیات آن، مورد تصویب جلسه واقع نشد و قرار شد برای مطالعه و دقت بیشتری به جلسات بعد موقوف شده و پس از آنکه بار دیگر مورد مطالعه علنی در جلسه یا تصویب قرار گیرد، جلسات تعطیل و قهراً اصل جلسات از بین رفت »

مخفی شدن خامنه‌ای و هاشمی، عزیمت آقای حائری به نجف

پس از کشف اساسنامه‌ی مهم گروه یازده نفره، ساواک حساسیت زیادی به خرج داد. اعضای جمعیت لو رفتند. آقایان آذری‌قمی، ربانی‌شیرازی و منتظری که در زندان بودند، در مورد اساسنامه و اهداف و فعالیت‌های گروه بازجویی شدند. و بقیه‌ی اعضا دستگیر شده‌بودند یا تحت تعقیب قرار گرفتند. شهید قدوسی دستگیر و در قزل‌قلعه محبوس گردید. آیت‌الله امینی پس از اطلاع از تحت تعقیب بودن، مدتها در قم به صورت مخفی زندگی کرد. آیت‌الله سیدعلی خامنه‌ای و حجت‌الاسلام هاشمی‌رفسنجانی در تهران مخفی شدند و آیت‌الله حائری نیز مدتی به نجف رفت. اطلاع دقیقی از زمان اقامت آیت‌الله حائری‌تهرانی در نجف در دست نداریم. با این حال ایشان پس از بازگشت به ایران در تهران ساکن گردید.

منبع: تاریخ شفاهی زندگانی و خدمات اجتماعی‌فرهنگی آیت‌الله حائری تهرانی/ مرکز اسناد انقلاب اسلامی/ سال ۱۳۸۸

مهدوی کنی

به روایت آیت الله مهدوی کنی :

تقید هاشمی در زندان به خواندن قرآن بعد از نماز صبح با صدایی که خیلی خوب نبود !

آیت الله محمدرضا مهدوی کنی در ۱۴ مرداد ۱۳۱۰ در روستای کن – که در حال حاضر بخشی از شهر تهران است- به دنیا آمد. ایشان پس از طی دوره دبستان در کن، وارد مدرسه علمیه لرزاده در تهران شد و از محضر مرحوم آیت الله برهان بهره‌های علمی و اخلاقی فراوان برد. آیت الله مهدوی کنی در سال ۱۳۲۷ درسن ۱۷ سالگی برای ادامه تحصیل به قم مهاجرت نمود و تا سال ۱۳۴۰ در محضر استادان مبرز آن زمان همچون حضرات آیات مشکینی، حاج شیخ عبدالجواد سده ای (جبل عاملی)، شهید صدوقی، سلطانی، مجاهدی، رفیعی قزوینی، شعرانی، علامه طباطبایی، آیه الله العظمی بروجردی، امام خمینی، آیه الله العظمی گلپایگانی و ... رضوان الله تعالی علیهم دروس عالی فقه، اصول فقه، تفسیر، حکمت، کلام و دروس خارج فقه و اصول را تلمذ کرد. آیت الله مهدوی کنی با ورود به حوزه علمیه و آشنایی با دیدگاههای حضرت امام خمینی (ره) و مشاهده ظلم و ستمی که در حق اسلام، علما و مردم می‌شود، روش سیاسی حضرت امام خمینی (ره) را به عنوان شیوه‌ای که می‌تواند باعث احیای تشیع گردد، برگزیدند. اولین دستگیری ایشان در سن ۱۸ سالگی ( ۱۳۲۸ شمسی) در اردستان بود که به شکنجه، تبعید و زندانی‌شدن ایشان و بعضی از طلاب و مبلّغان همراه منجر شد. با رسیدن این خبر به قم، مرحوم آیت‌الله‌العظمی بروجردی به نخست وزیر وقت (اقبال) اعتراض نموده و عنوان کردند که چرا فرزندان مرا زده‌اید و دستگیر کرده‌اید. آیت‌الله مهدوی کنی، در داخل حوزه علمیه فعالیت سیاسی خود را شروع کردند. از جمله فعالیت‌های مهم ایشان عضویت در مجمعی سیاسی بود که افرادی چون آیات و حجج اسلام سعادت‌پرور (پهلوانی)، محمدی گیلانی، محفوظی، خادمی اصفهانی، شمس، سمندری، جنیدی، حاج شیخ عباس ورامینی و... در آن حضور داشتند. بخشی از فعالیت‌های این مجمع صرف تحلیل فضای سیاسی کشور می‌شد. همچنین اعضای این مجمع سعی می‌کردند با خرید کتب کمونیست‌ها و ماتریالیستها، پس از مطالعه و مباحثه در برابر آنها پاسخ تهیه کنند و در جریانات سیاسی وقت حضور داشته باشند. فعالیت‌های آیت الله مهدوی کنی در مسجد جلیلی، جنبه‌های مختلف اجتماعی، فرهنگی و سیاسی داشته است. اصرار معظم له بر طرح دیدگاه‌های حضرت امام (ره) و فعالیت‌های سیاسی ایشان منجر شد که پس از چندین بار دستگیری و بازداشت کوتاه مدت، هجوم به منزل و ایجاد محدودیت برای سخنرانی، منبر و تدریس، نهایتاً در رمضان سال ۱۳۵۳ شمسی ایشان بازداشت و به بوکان تبعید شوند. در ادامه، آیت الله مهدوی کنی پس از روشن‌شدن نقش ایشان در پرونده دیگری که از پرونده عمومی طرفداری از حضرت امام (ره) سنگین‌تر بود، از بوکان به مهاباد و سپس به تهران اعزام می‌شوند و در کمیته مشترک ضد خرابکاری و ساواک مورد بازجویی و شکنجه‌های جسمی و روحی قرار می‌گیرند. بخشی از اتهاماتی که ساواک به ایشان وارد نمود، ارتباط با مبارزان ضد رژیم شاه و کمک مالی به خانواده زندانیان بود. معظم له به چهار سال زندان محکوم می‌شوند که پس از دو سال و همراه با فضای سیاسی سال ۵۵ به همراه برخی دیگر از زندانیان سیاسی آزاد می‌شوند. ایشان در طول ۳ دهه عمر پر افتخار نظام جمهوری اسلامی در سمتهایی نظیر : عضویت به عنوان فقیه در شورای نگهبان قانون اساسی (دو مرتبه)، نمایندگی حضرت امام خمینی (ره) در هیات حل اختلاف مسؤولان نظام، وزارت کشور در کابینه شهید رجایی و شهید باهنر و نخست وزیری پس از شهادت آن دو عزیز و..............بر عهده داشته اند و اکنون نیز بع عنوان مؤسس و دبیر کل جامعه روحانیت مبارز ،ریاست دانشگاه امام صادق علیه‌السلام،تولیت حوزه علمیه مروی به همراه موقوفات وابسته، به حکم حضرت امام خمینی (ره)و عضو مجلس خبرگان رهبری مشغول خدمت به نظام مقدس جمهوری اسلامی می باشند. سطور ذیل چکیده ای است از قریب ۲ دهه همراهی و مجاهدت " اکبر هاشمی رفسنجانی " و " محمد رضا مهدوی کنی " در سالهای مبارزه با رژیم ستم شاهی پهلوی که با اهداء سلام ودرودی مضاعف به ارواح پاک شهدای سالهای دور مبارزه تقدیم می شود :

روایت اولین آشنایی در ۶۰ سال قبل

چنان که قبلاً عرض کردم پس از دو سال برای ادامه‌ی تحصیل به قم هجرت کردم و چند سالی در حوزه‌ی قم مشغول تحصیلات حوزوی بودیم که به امر حضرت آیت‌الله‌العظمی بروجردی بنا شد گروهی از طلاب جوان برای تبلیغ در خارج از کشور آماده‌ی اعزام شوند. در ابتدا مرحوم آقای محققی به آلمان اعزام شدند و گروهی از طلبه‌های جوان‌تر مانند بنده،‌مرحوم شهید مفتح، جناب آقای هاشمی‌رفسنجانی، آقای حاج شیخ علی غفوری قزوینی، اخوی ما، آقای میرزا علی اصغر کنی، آقای طاهری خرم‌آبادی و آقای امامی و آقای نوری همدانی و عده‌ای دیگر به تهران اعزام شدیم و برای آمادگی علمی و فرهنگی، تابستان‌ها به مدرسه‌ی علوی می‌آمدیم که زبان و دروس جدید بخوانیم. دوره‌ی دبیرستان را ما در مدرسه‌ی علوی تمام کردیم .

سال ۱۳۵۳/ شنیدن صدای هاشمی در سلول انفرادی

تا مدتی من نمی‌دانستم که آیت‌الله طالقانی بازداشت شده‌اند، چون زندانی بودم و از بیرون زندان خبر نداشتم. همان شبی که مرا گرفتند آقایان هاشمی، طالقانی و لاهوتی را هم گرفته‌بودند. ما چهار نفر پرونده‌مان از یک نظر مشترک بود و در ارتباط با مجاهدین خلق بود. می‌گفتند شما به اینها کمک‌های مالی کرده‌اید و با آنها ارتباط دارید. البته مسئله‌ی اسلحه را هم می‌گفتند گرچه از من مسئله‌ی سلاح را نمی‌پرسیدند و بیشتر روی جنبه مالی تکیه می‌کردند . مدتی در کمیته‌ی مشترک در سلولی تنها بودم، تا شبی دیدم صدای آقای هاشمی می‌آید . آقای هاشمی با پاسبان و نگهبان که آنجا بودند صحبت می‌کرد. دیدم صدا آشناست. خوب گوش کردم دیدم صدای آقای هاشمی است. بعد نگهبان آمد، من پرسیدم مثل اینکه این آقای هاشمی بود؟ گفت: آقای هاشمی‌رفسنجانی است که ایشان هم زندانی است، همان شبی که شما را گرفتند ایشان را هم گرفتند . بیشتر سوالات هم درباره‌ی ارتباط با مجاهدین و کمک به زندانی‌ها و خانواده‌هایشان و همچنین درباره‌ی زندانی‌های مخالفین دستگاه بود . شکنجه‌ها از همان روز اول شروع شد. همان روز اول از من هر چه پرسیدند گفتم من هیچ ارتباطی با اینها ندارم و نداشتم و پولی که از صندق مسجد می‌دادیم خیریه بوده‌است. آن‌ها بیشتر روی این قضیه تکیه می‌کردند که می‌خواستند من اقرار کنم که پول‌هایی که آقای لاهوتی از من گرفته برای چه بوده؟ من هم اعتراف نمی‌کردم، شکنجه‌ها هم بیشتر روی همین جریان ادامه داشت. هم شکنجه‌های جسمی بود مثل شلاق و آویزان کردن از سقف و هم روحی بود مثل فحش‌ها و تهدیدات ناموسی .

همنشینی چند ساعته با هاشمی و دیگر دوستان در بهداری زندان اوین

قریب دو ماه، قضیه شکنجه و فشار ادامه داشت و پاهای من زخم شده‌بود تا ۵۰ روز نمی‌توانستم حمام بروم و یا پاهایم را بشویم، چون زخمها خیلی زیاد بود و هر روز ما را می‌بردند پانسمان می‌کردند و می‌آوردند . عضدی که معاون فرمانده‌ی ساواک آنجا بود گاهی مرا می‌دید و می‌گفت مهدوی! بالاخره توی باغ نیامدی؟ تو آخر یک کلمه راست به ما نگفتی. نزدیک دو ماه آنجا بودم، پس از دو ماه ما را احضار کردند و از آنجا انتقال دادند. شب بود چشم‌های مرا بستند و سوار ماشین کردند. وقتی چشمم را باز کردم دیدم با آقایان: منتظری، هاشمی، مرحوم ربانی شیرازی، لاهوتی، انواری و طالقانی در یک اتاق هستیم . پس از نردیک دو ماه که در سلول انفرادی بودیم، دیدار دوستان موجب خوشحالی فراوان گشت. آنجا بهداری زندان اوین بود . آن شب، شب خوبی بود و خیلی خوش گذشت، آقای انواری شوخی می‌کردند، چیزهایی مثل کولر در چهار گوشه‌ی اتاق بود که گاهی هم صدایی می‌داد. من گفتم این، کولر نیست. دوستان گفتند چیزی نیست کولر است. بعد فهمیدیم که آن یک دستگاه تلویزیون مدار بسته بود و تمام حرکات ما را ضبط می‌کرد .

تقید هاشمی به خواندن قرآن بعد از نماز صبح با صدایی که خیلی خوب نبود !

صبح‌ها وقتی آقای هاشمی نماز می‌خواندند مقید بودند که هر روز قرآن بخوانند . نمی‌گویم صدای آقای هاشمی خیلی بد بود، ولی هیچ خوب نبود. آقای لاهوتی خیلی شوخی می‌کرد، می‌گفت: آقای هاشمی! بخوان که من دارم کیف می‌کنم! آقای هاشمی هم مقید بود که قرآن را با صوت بخواند. واقعاً هم صدایش خوب نبود . ایشان یک مدتی قبل از صبحانه بعد از اینکه قرآن می‌خواندند به مطالعه‌ی آیات می‌پرداختند. آقای هاشمی در این جهت خیلی پرکار بود. همان کاری را که الان بخشی از آن چاپ و منتشر شده، می‌نوشتند. ایشان از اول قرآن شروع کردند و یک قسمت از وقت‌شان درباره‌ی قرآن می‌گذشت. یک قسمت دیگر وقت‌شان به خواندن زبان فرانسه نزد آقای دکتر شیبانی می‌گذشت. یک مقداری هم سابقاً انگلیسی خوانده بودند که در آن موقع تمرین زبان داشتند. نمی‌دانم الان بلدند یا نه، ولی در آن زمان صبح‌ها این کار را انجام می‌دادند .

هم‌نوبتی من و هاشمی در شستن سرویسهای بهداشتی زندان !

در تقسیم کار قبل از اینکه آقایان دیگر بیایند، جارو کشیدن و تی کشیدن و حتی شستن توالت‌ها و ظرف‌ها تقسیم شده‌بود و ما انجام می‌دادیم؛ مثلاً یک روز نوبت من و آقای هاشمی بود که این کارها را می‌کردیم. نوبت من همیشه با آقای هاشمی می‌افتاد. شیلنگ می‌گرفتیم و توالت‌ها را می‌شستیم، «تاید » می‌ریختیم و تمیز می‌کردیم. دستشویی‌ها و محل وضو را می‌شستیم، اتاق را جارو می‌کردیم. راهروها را تی می‌کشیدیم و ظرف‌ها را می‌شستیم. یک روز هم نوبت آقای لاهوتی و یک نفر دیگر بود و همین طور تقسیم می‌شد و دور می‌گشت .

هاشمی و مفتح اولین نویسندگان اساسنامه جامعه روحانیت مبارز

در یکی از روزها در منزل مرحوم شهید مفتح جلسه‌ای تشکیل شد که در آن عده‌ای از روحانیون طرفدار امام (که بعداً جامعه‌ی روحانیت مبارز تهران نامیده شدند) جمع بودند. صحبت شد که ما باید وضع خودمان را روشن کنیم و برنامه و اساس‌نامه‌ای داشته باشیم و روی آن برنامه و اساس‌نامه حرکت کنیم.

مرحوم شهید مطهری این پیشنهاد را دادند و بعد هم چند نفری مامور شدند که پیش‌نویس اساس‌نامه را بنویسند. جناب آقای عمید زنجانی، آقای مفتح و ظاهراً جناب آقای هاشمی مامور شدند پیش‌نویسی برای اساس‌نامه بنویسند. این افراد اساس‌نامه را نوشتند و بعد در جلسه‌ای در کرج این اساس‌نامه به تصویب رسید البته تصویب اساسنامه پس از پیروزی انقلاب در کرج واقع شد.

منبع: خاطرات آیت‌الله مهدوی‌کنی/ مرکز اسناد انقلاب اسلامی/ سال ۱۳۸۵

مسعودی خمینی

به رویات آیت‌الله مسعودی‌خمینی :

همجواری متناوب با امام روح اعتدال را از سالهای مبارزه در روان «هاشمی» دمید

معرفی آیت الله مسعودی خمینی از زبان خودشان :

" نام بنده علی اکبر و نام خانوادگی ام مسعودی است .درسال ۱۳۱۰ شمسی درشهرخمین متولد شدم . پدرم غلامعلی و مادرم سکینه نام داشت.جدم محمد باقر، پدرجدم محمد حسن بود. غیراز افرادی که نام بردم، دیگر از شجره نامه ام اطلاعی ندارم . سه پسر وسه دختر ،یک برادر ویک خواهر دارم . به خاطر دارم که درسن طفولیت فردی به نام حاج سیدمحمد تقی غضنفری خوانساری بود که،عالم وارسته و فرد بسیار زاهدی بود. هرهفته شبهای جمعه پدرم با اینکه وضع خوبی هم نداشت،ازایشان دعوت می کرد که به منزل ما بیاید وبا هم نان وپنیر وآبگوشتی بخوریم.من با وجود سن کمی که داشتم وقتی در وجنات ورفتار سیدمحمد تقی دقت می کردم ، به قدری شیفته روحانیت ووارستگی این بشر شدم که حد نداشت . به هر تقدیر خاطره رفت وآمد ایشان به منزل ما و رفتن من به مسجد بزرگ شهر در شمار خاطرات به یاد ماندنی زندگی من است . همچنین مرحوم حاج شیخ احمد آل طاهر که ازشاگردان آخوندکاشی بود ، برای اقامه نماز جماعت وپیشوایی مردم به خمین آمده و ساکن این شهر شده بود . ایشان هم پیرمرد بسیار وارسته و عارفی بود .

دروس مقدماتی را در خمین گذراندم. بعد از اتمام کتاب جامع المقدمات ، به اراک نقل مکان نمودم و در آنجا مقداری از کتاب حاشیه و معالم را خدمت"آقای شیخ قنبرعلی" خواندم. بعد از آن به قم آمدیم و در قم مطول و قسمت اعظم کتاب معالم را نزد آقای سبحانی خواندم. مقداری از لمعه را نیز نزد امام موسی صدر خواندم. بخشی از معالم و نیز کتاب حج و نکاح و طلاق لمعه را در محضر آقای شیخ جواد تبریزی ،فراگرفتم. مقداری از کتاب رسائل و مکاسب را نزد آقای مشکینی خواندم و مقداری را هم در محضر آقای شیخ اسد الله اصفهانی بودم. با آنکه مکاسب را نزد برخی از بزرگان می خواندم ، مع الوصف. راضی نبودم و به نظرم می رسید که باید نزد استاد قوی تری بروم. سرانجام، مکاسب را نزد آقای حاج شیخ عبدالجواد جبل عاملی اصفهانی خواندم.قسمت عمده کفایه را نیز نزد ایشان فراگرفتم. حاج شیخ عبدالجواد در شمار کسانی بود که هم از نظر علمی وهم عملی و ابعاد معنوی، تربیت کننده شاگرد بود و اساتید دیگر هم اورا قبول داشتند. مقداری ازرسائل راهم نزدآقای بهاءالدینی خواندم. بخشی از مکاسب را هم در خدمت آقای مجاهدی خواندم که ایشان هم از اساتید بسیار خوب بود . در خمین که بودم ، شنیده بودم که یکی از علمای خمین در قم زندگی می کند و از برجستگان علوم حوزه است. ولی بالعیان او را ندیده بودم. یک روز از کنار مسجد محمدیه رد می شدم صدای جذابی را شنیدم داخل مسجد نگاه کردم دیدم امام در حال تدریس است در همان جا منتظر ماندم تا از مسجد خارج شدند. مشاهده کردم که کتاب وسائل را هم زیر بغل داردتا در حین درس بتوانند روایات مورد نظرشان را از روی کتاب بخوانند. وقتی بیرون آمدند ، بنده به ایشان سلام کردم و ایشان جواب گفتند. حضرت امام در آن ایام ، در صدد جذب افراد و اینکه سر صحبت را با افراد باز کنند ، نبودند ؛ ولی من شیفته ایشان شدم و دنبالشان با قدری فاصله حرکت کردم تا اینکه ایشان به باغ قلعه که منزلشان در آنجا قرار داشت ، رسید ند. در منزلشان را باز کردند و داخل رفتند و در را پشت سرشان بستند. روز دیگر احساس کردم که باز هم به دیدن ایشان نیازمندم. این بود که باز منتظر بودم تا هر وقت ایشان حرکت می کنند ، دنبالشان راه بیفتم. خیلی مشتاق بودم که زمینه ای فراهم شود که بتوانم از نزدیک در خدمت ایشان باشم. چند بار تصمیم گرفتم که جلو بروم و خودم را معرفی کنم ؛ ولی جبروت ایشان و اینکه غرق افکار خودشان بودند ، مانع این امر بود .

مدتها گذشت و برای من این امکان نداشت که حضرت امام راخصوصی ببینم. گذشت تا اینکه برای درس خارج خدمت ایشان رسیدم. محل درس ایشان از مسجد محمدیه به مسجد سلماسی تغییر یافته بود . حضرت ایشان سه روز در ایام فاطمیه مجلس روضه می گرفتند ، من هم در آنجا شرکت میکردم . در اصل مرحوم حاج اقا مصطفی بنده را دعوت کردند. وقتی در مجلس روضه حاضر شدیم ، مشاهده کردم کسی نیست که از حضار پذیرایی کند.البته حدود هفت الی هشت نفر در مجلس حاضر بودند و خود اقا هم تشریف داشتند . شیخ علی تهرانی به من گفت : تواستکان ها را جمع کن ، من هم چای می دهم. حاج آقا مصطفی هم چای بریزد ، من هم گفتم : شما بنشینید. بنده هم چای می ریزم ، هم چای می دهم و هم جمع می کنم. این انگیزه در من وجود داشت که با این کار رابطه ای با حضرت امام پیدا کنم. در آنجا صحنه های جالبی از حضرت امام دیدم. از جمله وقتی آقای کوثری برای خواندن روضه می امدند به محض اینکه نام حضرت زهرا (س) را می بردند ، می دیدم که امام عجیب حالشان دگرگون و اشک از دیدگانشان جاری می شد .

بعد از پیروزی انقلاب اسلامی، در خدمت حضرت امام در مدرسه رفاه بودم و بعد از تشریف فرمایی ایشان به قم، همراه ایشان به قم آمدم. در آن ایام کمیته های انقلاب اسلامی که از دل مردم به وجود آمده بود، تازه شروع به کار کرده بود. بعد از مدتی که از فعالیت این نهاد گذشت، به لحاظ پاره ای برخوردها، شکایات زیادی به دست امام می رسید. حضرت امام به انگیزه کنترل این تشکیلات، به من و آقای امینی( ۳) مأموریت دادند که به استان هرمزگان سفر کنیم و آنجا را از نزدیک مورد بررسی قرار دهیم و نگذاریم ، احیاناً مشکلی به وجود آید . وقتی بازگشتیم و گزارش سفر را خدمت حضرت امام ارائه کردیم. ایشان مجدداً به ما مأموریت دادند که به ترکمن صحرا در استان مازندران برویم. اینجا بود که مجدداً به همراه آقای امینی به آن سامان اعزام شدیم. در این مأموریت اخیر، امام این مورد را هم افزوده بودند که به مدارس اهل سنت هم سربزنید و اوضاع آنها را ارزیابی کنید . وقتی بازگشتیم، خدمت حضرت امام رسیدیم و ماجرا را به ایشان عرض کردیم مدتی بعد از این ماجرا بود که کم کم داستان جنگ پیش آمد. اقامت ما در ترکمن صحرا تقریباً دو ماه و نیم به طول انجامید . وقتی از این مأموریت بازگشتیم، حضرت امام فرمان خودشان را در رابطه با زندان ها صادر کرده بودند و مجدداً به بنده مأموریت دادند که به بوشهر اعزام شوم. هدف این بود که ما زندان ها و دادگاه های انقلاب را در آنجا مورد بررسی قرار دهیم. من با هیأتی که آقای فیض هم در آن عضویت داشت، به آنجا رفتیم و مأموریت خود را به انجام رساندیم. در آن مقطع، شهید قدوسی( ۴ ) دادستان کشور بود .

بعد از اینکه از این مأموریت بازگشتیم، حضرت امام امر فرمودند که در بازرسی کل کشور، مشغول کار شوم. قرار شد که در استان مرکزی، تمام ادارات و دادستانی ها و دادگاه هایش را مورد بازرسی دهیم. من به همراه یک اکیپ پنج نفری حدود دو ماه و نیم در استان مرکزی کار بازرسی را انجام دادیم و حدود پانصد صفحه اوضاع آن سامان را روی کاغذ آوردیم و به مسؤلین ذی ربط دادیم . بعد ازآن مأموریت خدمت حضرت امام در تهران عرض کردم که اگر اجازه بفرمایید دیگر در قم اقامت کنم و به کارهایم ادامه دهم. ایشان پذیرفتند .

قبل از من، آقای مولایی(ره)بیش از ده سال ، از طرف حضرت امام(ره) ( ۵ ) تولیت حرم مطهر کریمه اهل بیت فاطمه معصومه(س) را به عهده داشت.امابه لحاظ پیری و بیماری قادر به انجام امور محوله نبود و بعد هم از دنیا رفت و در حرم مطهر حضرت معصومه(س) دفن شدند.(رحمت الله علیه ( چون در عصر زعامت حضرت آیت الله خامنه ای، تولیت و انتصاب تولیت جدید از شؤون ایشان است، به بنده مأموریت دادند که این کار را انجام دهم .

اما جریان انتخاب من به این مسؤلیت بدین صورت بوده است که در یکی از سنوات که به مکه معظمه مشرف شده بودم، با آقای محمدی گلپایگانی دیدار کردم . ایشان به من گفتند:"وقتی به ایران برگشتید، آقا با شما کاری دارند." وقتی از حج برگشتیم، به آقای گلپایگانی گفتم:"آقا در چه رابطه ای با من کار دارند؟" گفت:"بنده اطلاع ندارم. اگر هم بدانم به شما نمی گویم تا خودتان بروید !" به هر حال بنده خدمت آیت الله خامنه ای رسیدم و ضمن اینکه گزارش امور هیأت دوران را خدمت ایشان تقدیم کردم، آماده شدم که ایشان کار مورد نظرشان را بفرمایند . ایشان فرمودند:"بنده در مورد تولیت آستانه مقدسه حضرت معصومه(س) به این نتیجه رسیده ام که آقای مولایی وضعیتش طوری است که به لحاظ کهولت سن و بیماری، کارایی خود را در این خصوص از دست داده است. مایلم شما این مسؤلیت را به عهده بگیرید." بنده خدمت ایشان عرض کردم:"اجازه بدهید من در این مورد فکری بکنم و توانم را بسنجم ." به هر حال بعد از اینکه مشورت و فکرهایم را کردم، به این نتیجه رسیدم که خدمت به اهل بیت عصمت و طهارت خصوصاَ آستانه مقدسه حضرت معصومه(س) از خواسته های اولیه من بوده است. با این حال به آقا عرض کردم:"من کار را شروع می کنم؛ ولی اجازه بدهید اگر در عمل مشاهده کردم که ناتوانم، امکان برگشت برایم باشد." ایشان پذیرفتند و ما هم کار را شروع کردیم. در ابتدا هم خدمت حضرت معصومه(س) رسیدم وخوشبختانه حضرت لطف کردند و توانستیم به توفیقاتی در این زمینه نایل شویم. آیت الله خامنه ای هم حکمی برای ما تنظیم و ابلاغ فرمودند .

انچه خواندید شمه ای کوتاه و موجز از عمر پر افتخار عالمی است که هر چند در این روزها نامی از وی در میدان سیاسی جمهوری اسلامی نیست و ایشان به امر مقدس تولیت آستانه حضرت معصومه (س) مفتخرند ولی سطور ذیل نشان از رادمردی بزرگانی چون ایشان و " هاشمی رفسنجانی " در به ثمر نشستن نهضت اسلامی به رهبری بنیانگذار فقید جمهوری اسلامی حضرت امام خمینی ( ره ) بر علیه رژیم تا بن دندان مسلح و مقتدر پهلوی ، دارد :

همجواری‌های فراوان موجب نهادینه شدن روح اعتدال «امام» در روان هاشمی شد

در خصوص آقای رفسنجانی این معنا به طور کامل صادق است. من گرچه از نزدیک در جریان ریزبرنامه‌های ایشان نبوده‌ام، ولی با عنایت به رفت‌وآمدها و گفت‌وگوهای آقای رفسنجانی، می‌توان فهمید که حضرت امام در وجود ایشان حاکمیت داشته‌است. و در خلال مسائلی که برای نهضت رخ داد. و با بهره از هدایتها و ارشادات حضرت امام، این بزرگواران به اعتدال لازم رسیدند. برای مثال ظاهراً در برخی موارد آقای هاشمی تند می‌شدند و می‌خواستند امام را هم وادار به موضعگیری تند کنند، ولی حضرت امام، توصیه به اعتدال می‌کردند . در مورد جناب آقای خامنه‌ای هم این مساله صادق بود .

امام «هاشمی» را برای خدمت سربازی تشویق هم می‌کردند ...... به یاد دارم که یک روز با حضرت امام در مورد اینکه آقای رفسنجانی را به سربازی برده‌اند، صحبت شد. امام ابداً تغییری در حالتشان ایجاد نشد و با خونسردی فرمودند: «بسیار خوب شد! ایشان می‌تواند در آنجا کار کند !» امام براین باور بود که هر فرد انقلابی و مصلح، می‌تواند در هر محیطی که باشد، برنامه‌هایش را ادامه دهد. حتی اگر خطا نکنم، حضرت امام برای رفتن افرادی همچون آقای هاشمی به سربازی تشویق هم می‌کردند! چون فردی مانند آقای رفسنجانی می‌توانست در سطح پادگان و در فرصت‌هایی که به دست می‌آورد، به تنویر افکار کمک کند و دیگر سربازان را با مفاهیمی همچون انقلاب و امام، آشنا سازد . بنده آقای هاشمی را در لباس سربازی هم دیده‌ام و خود ایشان هم احتمالاً عکسی از آن ایام در اختیار دارند. البته از قرار معلوم، سربازی ایشان در کل، دو ماه نکشید؛ ولی در همین مدت شنیدم که در خوابگاهی که اسکان داشته، افراد را تحت تاثیر اخلاق و گفتار خویش قرار می‌داده‌است . ایشان حتی در آن محیط بسته، برنامه سخنرانی می‌گذارد و رژیم بعد از مدتی پی می‌برد که این کار هم ته تنها روحانیت را منزوی و مطرود نکرد، بلکه آنان به برنامه‌های تبلیغی خود در شکل و قالبی تازه ادامه می‌دهند؛ فی‌المثل در برنامه صبحگاه سربازخانه‌ها قرآن خوانده می‌شود و صحبت‌های دینی مطرح می‌شود. لذا از این نقشه هم سودی عاید رژیم نشد .

هاشمی بر خلاف «ما» وضعیت مالی مناسبی داشت

ما در آن شرایط، از وضع زندگی بالایی برخوردار نبودیم و گاه برای نان شب محتاج بودیم؛ اما مع‌الوصف، هرچه از طریق شهریه و دیگر جاها به دستمان می‌رسید، صرف نشریه می‌کردیم. در میان اعضای گروه، آقای صدرالدین حائری از وضع مالی بهتری برخوردار بود. آقایان خامنه‌ای و هاشمی هم از تمکن مالی خوبی برخوردار بودند؛ به خصوص آقای رفسنجانی که با بازاریان مرتبط بود و از این طریق کمک‌هایی به دستش می‌رسید. در رفسنجان هم باغ پسته داشتند. ضمن اینکه ایشان از گردانندگان اقتصادی یکی از بنیادها بود .

جلسات سری و مخفیانه به نام «اصلاح حوزه»

ظاهراً دلیل عدم توفیق در اصلاح حوزه در زمان آقای بروجردی این بود که ایشان چندان از این امر استقبال نکردند. دیگر آقایان نیز به ایشان به لحاظ اینکه مرجع تام و شخصیت ممتاز بودند، تاسی کردند. البته جسته و گریخته جلساتی داشتند که نام « اصلاح حوزه» را یدک می‌کشید. جلسات مزبور ادامه داشت تا اینکه ماجرای انجمن‌های ایالتی و ولایتی به وجودآمد و این تحولات جدید باعث شد که مساله اصلاح حوزه به صورت قبل دنبال نشود. برخی از بزرگان همچون آقایان : خامنه‌ای، رفسنجانی، آذری قمی، منتظری، ربانی شیرازی، مصباح یزدی، جلساتی سری تشکیل دادند که به کار فرهنگی – سیاسی انتشار نشریات بعثت و انتقام انجامید .

تفکر حاکمیت ورحانیت فقط در اندیشه شهید بهشتی، شهید مفتح خامنه‌ای و هاشمی بود

متاسفانه عده زیادی از نخبگان حتی از قشر روحانیت موافق با حاکمیت روحانیت نبودند. از نظر آنان پیروزی نهایی آن بود که شاه کنار گذاشته نشود و حتی به سلطنت خود ادامه دهد و نخست‌وزیر معتدلی سرکار آید و با صورت ظاهراسلام مخالفت نکند و برگزاری نماز و قرائت قرآن آزاد باشد و حجاب زنان اصلاح شود. اما اینکه مجتهد درس خوانده در حوزه علمیه بخواهد تشکیل حکومت دهد، تنها افراد قلیلی همچون آقایان خامنه‌ای، رفسنجانی، مرحوم دکتربهشتی و شهید مفتح به این معنا می‌اندیشیدند، حتی مراجع عظام تقلید هم در مخیله‌شان این معنا وجود نداشت. یا از نظر مباحث تئوری و نظری در این خصوص به نتیجه قطعی نرسیده بودند و یا تحقق آن را ممکن و میسر نمی‌دیدند.

منبع:‌ خاطرات آیت‌الله مسعودی خمینی/ مرکز اسناد انقلاب اسلامی / سال ۱۳۸۱

کاشانی

به روایت حجت‌الاسلام‌والمسلمین موسوی‌فرد (کاشانی) :

اعلامیه‌های جامعه روحانیت مبارز به قلم «هاشمی‌رفسنجانی» بود/ ۲ دقیقه صحبت با هاشمی در بهداری زندان کافی بود تا ...

وقوع انقلاب اسلامی با صبغه‌ی دینی چه به لحاظ تاریخی و چه از نگاه تئوری‌های انقلاب ، واقعه‌ای شگرف به شمار می‌رود . ای بسا که شناخت ابعاد و چگونگی وقوع این انقلاب نیازمند مراجعه به منابع باقیمانده از رژیم گذشته می‌باشد . اگرچه این منابع شامل اسناد و گزار‌ش‌های سازمان‌های امنیتی رژیم شاه خصوصا ساواک می‌شود ، اما بیان حوادث از زبان کسانی که خود شاهد جریان انقلاب بوده یا در آن نقشی داشته‌اند . یکی از منابع متقن و مستند تاریخ‌‌نگاری به شمار می‌روداز جمله این اشخاص . حجت‌الاسلام والمسلمین محسن موسوی‌فرد ( کاشانی ) است که تحصیلات خود را در زادگاهش کاشان و در مدرسه‌ی علمیه به پایان رساند . سپس جهت ادامه‌ی تحصیل به قم مسافرت کرد و در آنجا در مدرسه‌ی علوی با مرحوم شهید بهشتی آشنا شد و همین آشنایی زمینه‌ای شد تا بعدها وی در معیت شهید بهشتی با جریانات انقلاب درگیر شده و سهمی در انقلاب شکوهمند اسلامی داشته باشد . ایشان از نزدیک شاهد حوادث انقلاب در قم و فشار نیروهای امنیتی بر مردم و علما بود و هنگامی که فعالیت در این شهر را غیرممکن دید ، به تهران عزیمت کرد . در تهران ضمن اقامه‌ی نماز جماعت در مسجدالنبی نارمک ، به دلیل آشنایی قبلی با مرحوم شهید بهشتی ، به جلسات روحانیت مبارز راه یافت . اندکی بعد به دلیل فعالیت‌های سیاسی بازداشت و به زندان اوین منتقل شد . پس از آزادی از زندان جهت تبلیغ به شهرهای مختلف مسافرت کرد . با روی کار آمدن بختیار و تصمیم امام خمینی (ره) برای بازگشت به ایران و بستن فرودگاه توسط دولت بختیار ، موسوی کاشانی در معیت شهید بهشتی در دانشگاه تهران متحصن شد . با ورود امام به کشور و اقامت ایشان در مدرسه‌ی رفاه ، او نیز از جمله کسانی بود که توانست به طور خصوصی به حضور امام راه یابد . پس از پیروزی انقلاب اسلامی ایشان با شرکت در کمیته‌های انقلاب اسلامی به فعالیت‌های سیاسی – انقلابی خود ادامه داد و با راه یافتن به دفتر تبلیغات امام ، این فعالیت‌ها را تداوم بخشید . مدتی بعد ، از پذیرفتن قضاوت در دادگاه خانواده خودداری کرد و در ارتش به جانشین عقیدتی سیاسی ارتش منصوب شد. پس از وفات حضرت امام (ره) و انتصاب حضرت آیت‌الله خامنه‌ای به رهبری ، به دفتر رهبری دعوت شد و در بیت معظم له به خدمت خود ادامه داد . ایشان هم اکنون ضمن اقامه‌ی نماز جماعت در مسجدالنبی نارمک ، از اعضای بیت رهبری به شمار می‌روند سطور ذیل یاد نوشتهای ایشان از همراهی با " هاشمی رفسنجانی" در دوران مبارزات نهضت با رژیم ستم شاهی است :

اعلامیه‌های جامعه روحانیت مبارز به قلم «هاشمی‌رفسنجانی» بود

در جامعه‌ی روحانیت مبارز، شهید مظلوم آیت الله بهشتی کارها را تقسیم کرده‌بودند. کار تهیه و پخش نوار را خود شهید بهشتی بر عهده داشتند . تهیه‌ی متن اعلامیه را به عهده‌ی آقای هاشمی رفسنجانی گذاشته بودند و تکثیر و پخش نوارها بر عهده‌ی عده‌ای دیگری مثل آقای موسوی خوئینی‌ها بود . کار توزیع اعلامیه بر عهده‌ی شهید شاه‌آبادی و بنده و چند نفر دیگر بود . آقای شاه‌آبادی فولکس واگنی داشتند و با آن، اعلامیه‌ها را برای ما می‌آوردند. شب‌های حکومت نظامی تا صدای فولکس جلوی در حیاط شنیده‌می‌شد، بچه‌ها می‌فهمیدند که آقای شاه‌آبادی است. در تاریکی شب بلند می‌شدیم و در را باز می‌کردیم. آقای شاه‌آبادی گونی را داخل حیاط می‌انداختند و بدون معطلی می‌رفتند. از آنجا به بعد کار بر عهده‌ی ما بود و ما می‌دانستیم چه کار باید بکنیم. در تهران و شهرستان‌ها، در بازار و این طرف و آن طرف عناصری داشتیم که نوارها و اعلامیه‌ها را پخش می‌کردند .

دو کلمه هم‌صحبتی با هاشمی در بهداری، دو ساعت تنبیه انضباطی

در زندان اوین هرگاه که ما را برای ملاقات می‌بردند، چون دست‌هایمان را با دست‌بند به هم قفل کرده‌بودند، هردوی ما را با هم می‌بردند. یک روز در برگشت، آقای کروبی را دیدم. با ایشان سلام و علیک کردیم و به جرم همان سلام و علیک، آقای کروبی را مجدداً به سلول انفرادی بردند. یک روز هم من مریض شدم و به درمانگاه اعزام شدم. در درمانگاه آقای هاشمی رفسنجانی را دیدم و سلام و احوالپرسی کردیم. هم چنین آقای هاشمی از من پرسید: «چه مدت اینجا هستید؟» جواب ایشان را دادم و ابراز خوشحالی کردم از اینکه زیارتشان کردم. صحبت ما همین قدر بیشتر طول نکشید. ولی به واسطه‌ی همین سلام و احوالپرسی ساده ما را تنبیه کردند. من و آقای هاشمی را به مدت دو ساعت رو به دیوار نگه داشتند و اجازه‌ی نشستن به ما ندادند. به ما گفتند : « پسرخاله‌ی هم دیگر هستید یا اینجا خانه‌ی خاله‌تان است که این جوری با هم حرف می‌زنید؟» در مدت کوتاهی که ما در زندان اوین بودیم انواع شکنجه‌های روحی و جسمی را تحمل کردیم .

خواب عجیب در زندان، برانکاردی که هاشمی، طاهری خرم‌آبادی، بهشتی و دیگران سر آن را گرفته‌بودند و این سو و آن سو می‌دویدند

بعد از زیارت عاشورا خوابیدم. من در خواب رویای بسیار غریبی دیدم. در خواب دیدم در مسجد اعظم قم و اطراف آن هستیم. بیمار بسیار عزیزی که حتی عزیزتر از امام بود، روی دست ما بود. حال آن بیمار آن قدر وخیم و خطرناک بود که رو به موت بود. تمام همّ و غم ما این بود که این بیمار را از خطر مرگ نجات دهیم. اما به هر بیمارستانی، به هر خانه‌ای یا مسافرخانه‌ای می‌بردیم، راه نمی‌دادند. به هر جمعیتی می‌سپردیم، رهایش می‌کردند. تعداد اندکی از طلبه‌ها و شاگردان حضرت امام از جمله آقای طاهری خرم‌آبادی، هاشمی‌رفسنجانی، شهید آیت‌الله بهشتی سر برانکارد را گرفته بودیم و این سو و آن سو می‌رفتیم. در آخر سر درمانده شده‌بودیم. گفتیم به امام حسین(ع ) متوسل شویم. بیرون مسجد اعظم، بیمار را رو به طرف کربلای امام حسین(ع ) گذاشتیم و از ته دل فریاد کردیم یا اباعبدالله. درست جنوب غرب مسجد اعظم گل‌های قشنگی کاشته‌بودند. یک مرتبه دیدم حضرت امام حسین(ع) وسط این گلها ایستاده‌اند. لباس بسیار فاخری که شبیه لباس خدام امام رضا(ع) بود به تن آن حضرت بود. حضرت عمامه‌ی سبزی بر سرشان گذاشته‌بودند که سبزی آن چشم را خیره می‌کرد. ما در حالی که به حضرت نزدیک می‌شدیم مرتباً صدا می‌زدیم یا اباعبدالله. با هر بار صدا زدن ما، امام حسین(ع) لبخندی می‌زدند .

«هاشمی» فقط می توانست مردم را در تحصن دانشگاه قانع کند

در طول تحصن در دانشگاه، شب‌ها آقای طالقانی و بهشتی سخنرانی می‌کردند. خاطرات زیادی از آن روزها دارم. ولی خاطره‌ای که هرگز ازیادم نمی‌رود این است که روزی، از جنوب شهر مردم زیادی آمده بودند و چیزی مانند طبق روی سرشان گذاشته‌بودند که یک شیء سوخته‌ای در آن بود و داد و فریاد می‌زدند: «رهبران! رهبران! ما را مسلح کنید». در داخل طبق، شهید مظلومی قرار داشت که عوامل جلاد رژیم آن را سوزانده بودند. مردم شور و التهاب و احساسات شدیدی نشان می‌دادند و به هیچ بهایی آرام نمی‌گرفتند. همه جای شهر بگیر و ببند بود و هرکسی که گیر عوامل رژیم می‌افتاد، سرنوشتی مثل این شهید مظلوم پیدا می‌کرد. آقای هاشمی تشریف آوردند و با متانت و هوشیاری بی‌نظیری مردم را راضی کردند که جنازه را به بهشت زهرا برده و دفن کنند و در خیابان‌ها شلوغ نکنند. آقای هاشمی با صراحت به مردم گفتند: «بگذارید ما کارمان را بکنیم. تقریباً داریم به نتیجه‌ی قطعی می‌رسیم. شما کار را خراب نکنید». با این صحبت‌های آقای هاشمی مردم راضی شدند و آرام گرفتند.

منبع: خاطرات حجت‌الاسلام‌والمسلمین سید محسن موسوی‌فرد (کاشانی)/ مرکز اسناد انقلاب اسلامی/ سال ۱۳۸۷

موحدی ساوجی

به روایت مرحوم حجت‌الاسلام موحدی ساوجی :

قرآن پژوهی هاشمی‌رفسنجانی درزندان رژیم ستم شاهی !

حجت السلام والمسلمین موحدی ساوجی در پانزدهم فروردین ماه ۱۳۲۲ در ساوه دیده به جهان گشود. پدرش مهدی نام داشت. او از کشاورزان متدین محسوب می‌شد و زندگی خانواده‌اش را به سختی اداره می‌کرد. با این حال فرزندش را از چهار سالگی به مکتب فرستاد تا خواندن و نوشتن بیاموزد. وی پنج سال در مکتب درس خواند و در این مدت قرائت قرآن، ادبیات و ریاضیات را فراگرفت و از نه سالگی وارد دبستان شد. ادامه تحصیل او در دوره دبیرستان به دلیل تنگدستی خانواده‌اش با وقفه رو به رو شد و ناگزیر گردید در تهران به شغل آزاد بپردازد. پس از یکسال به ساوه بازگشت و با ثبت نام در دوره دبیرستان تحصیلات خود را ادامه داد . زنده یاد موحدی ساوجی با آغاز نهضت اسلامی و پخش اعلامیه‌های حضرت امام ( ره) در خصوص لایحه انجمن‌های ایالتی و ولایتی، با افکار و اندیشه‌های ایشان آشنا شد و ضمن پیروی از رهبر انقلاب مبارزه خود را با رژیم پهلوی آغاز کرد. ایشان در ایام محرم و صفر سال ۱۳۴۲ به منظور وعظ و تبلیغ به ساوه رفت و به مناسبت اربعین شهادت امام حسین (ع) در مسجد جامع ساوه به دستگیری و حبس حضرت امام (ره) اعتراض کرد. که این امر منجر به دستگیری وی گردید و پس از دستگیری او را از شهربانی ساوه به ساواک قم منتقل کردند و از آنجا پس از بازجویی‌های اولیه به تهران فرستادند و در پادگان عشرت آباد حبس کردند. مدتی بعد وی را به زندان وقت شهربانی بردند و در کنار شهید مطهری و شهید هاشمی نژاد و حجج اسلام هاشمی رفسنجانی، فلسفی و کروبی و ... زندانی نمودند . ایشان پس از یک ماه از زندان آزاد گردید و ابتدا به مشهد مراجعه کرد اما پس از مدتی برای ادامه تحصیل به قم رفت و دوره جدیدی از درس و مبارزه را آغاز کرد. ورود ایشان به قم با اوج گیری مبارزات علیه رژیم پهلوی مصادف بود و شیفتگی و علاقه ایشان نسبت به شخصیت حضرت امام (ره) موجبات پیوند میان ایشان و بیت حضرت امام بود. وی پس از تبعید حضرت امام در سفرهای تبلیغی خود به شهرهای کرمان، رفسنجان، دزفول، خرمشهر، برازجان و ... شخصیت علمی و سیاسی حضرت امام را به مردم معرفی کرد و آنها را به مبارزه با رژیم شاه تشویق و ترغیب نمود .

در سال ۱۳۵۱ به دنبال شکنجه، تبعید و زندانی شدن انقلابیون توسط رژیم، جمعی از طلاب و روحانیون قم تصمیم گرفتند تجمعی اعتراض آمیز در مسجد سیدعزیزالله واقع در بازار تهران برگزار نمایند. سخنران این اجتماع باشکوه زنده‌ یاد موحدی ساوجی بود که طی سخنانی به تبعید و زندانی شدن حضرت امام، آیت الله طالقانی و ممنوع المنبر شدن حجت اسلام فلسفی اعتراض کرد. که پس از این سخنرانی دستگیر شد و در زندان موقت شهربانی، مورد بازجویی و شکنجه قرار گرفت و یک ماه بعد به زندان قزل قلعه منتقل شد .. زنده یاد موحدی ساوجی در سال ۱۳۵۶ به حج مشرف گردید و ضمن این مسافرت دوبار موفق به دیدار حضرت امام شد در یکی از این دیدارها حضرت امام به ایشان اجازه دادند وجوه شرعیه راب ه نیابت از ایشان دریافت کنند و به تشخصی، مبالغی از آن را جهت کمک به خانواده‌های زندانیان سیاسی هزینه نمایند. همچنین حضرت امام توسط ایشان به شهید مطهری پیام فرستادند و در این پیام بر انسجام و وحدت بیشتر جامعه و روحانیت تاکید فرمودند. با افزایش دامنه نارضایتی‌ها در سال ۱۳۵۶ ، رژیم شاه به منظور خدشه دار نمودن رهبری نهضت مقاله‌ای به عنوان «ارتجاع سرخ و سیاه ایران» در روزنامه اطلاعات به چاپ رساند که سراسر توهین نسبت به حضرت امام بود این اقدام موجب واکنش عمومی مردم و قیام نوزدهم دی ماه ۱۳۵۶ در قم گردید و نامه‌ها و بیانیه‌ها و اعلامیه‌های متعددی در اعتراض به این مقاله منتشر شد. جمعی از روحانیون تهران از جمله مرحوم موحدی ساوجی در اعتراض به مقاله مذکور، نامه‌ها به مراجع تقلید نوشتند و در آن ضمن تجلیل از قیام باشکوه مردم قم، قتل و کشتار مردم بی‌دفاع را محکوم کردند. در اغلب بیانیه‌هایی که در سال‌های ۱۳۵۶ و ۱۳۵۷ از سوی روحانیون و علماء تهران به مناسبت‌های مختلف صادر شده نام و امضاء زنده یاد موحدی ساوجی دیده می‌شود . موحدی ساوجی در مدت اقامت خود در تهران با همکاری علما و روحانیون مبارزی همچون آیت الله شهید مطهری، آیت الله شهید مفتح، مرحوم آیت الله ملکی، شهید شاه آبادی، حضرت آیت الله هاشمی رفسنجانی، حضرت آیت الله مهدوی کنی و... به تاسیس جامعه روحانیت مبارز اقدام نمودند. در اردیبهشت ماه ۱۳۵۷ به مناسبت شهادت یکی از طلاب، مجلس ختمی در مسجد متقین شمیران برگزار شد و از مرحوم موحدی ساوجی برای سخنرانی دعوت به عمل آمد ایشان طی سخنانی به آیات جهاد اشاره کرد و از قتل و کشتار مردم توسط رژیم پهلوی انتقاد نمود. پس از سخنرانی وی توسط مامورین کلانتری قلهک دستگیر شد و ابتدا به زندان کمیته مشترک ضد خرابکاری و از آنجا به زندان اوین منتقل گردید. پس ازبازجویی‌های متعدد در دادگاه به دو سال زندان محکوم شد. اما پس از هفت ماه حبس در زندان اوین در آبان ۱۳۵۷ آزاد گردید. بعد از آزادی از زندان توسط مردم ساوه به این شهر دعوت شد و طی یک سخنرانی در سالن ورزشی شهرستان ساوه پیرامون حفظ وحدت در صفوف مبارزین و لزوم اطاعت از رهبری حضرت امام سخن گفت. وپس از چندین سخنرانی در ساوه ازسوی جامعه روحانیت به ساری رفت و به وعظ و تبلیغ و سخنرانی پیرامون مسائل سیاسی و مذهبی پرداخت .

ایشان در روزهای اوج مبارزه علیه رژیم شاه و به ویژه در راهپیمایی‌ها با سایر اعضاء جامعه روحانیت مبارز در اعتراض به ممانعت از ورود حضرت امام(ره) به ایران در مسجد دانشگاه تهران متحصن شد. وی در روز ورود حضرت امام به ایران به جمع مستقبلین ایشان پیوستند و در مدت اقامت امام در مدرسه رفاه چندین بار با رهبر انقلاب دیدار و گفتگو کردند .

ایشان پس از انقلاب اسلامی از سوی حضرت امام(ره) به عنوان امام جمعه ساوه منصوب شدند و ضمن تشکیل کمیته انقلاب اسلامی جهاد سازندگی، تاسیس سپاه، حزب جمهوری اسلامی، و به عنوان حاکم شرع دادگاه انقلاب اسلامی در ساوه منصوب شد .

در انتخابات اولین دوره مجلس شورای اسلامی به عنوان کاندیدای حزب جمهوری اسلامی از ساوه به مجلس راه یافت و دوره دوم و سوم مجلس شورای اسلامی نیز این مسئولیت را برعهده داشت. در دوره چهارم و پنجم مجلس شورای اسلامی به عنوان کاندیدای جامعه روحانیت مبارز در انتخابات شرکت کرد و به نمایندگی از سوی مردم تهران در مجلس حضور یافت. ایشان همچنین در طول دوره‌های متوالی مجلس شورای اسلامی نمایندگی، عضو و موسس حزب جمهوری اسلامی و جامعه روحانیت مبارز بودند . مرحوم موحدی ساوجی از معدود مسئولانی به شمار می‌آمد که در عین بی‌آلایشی وساده زیستی،ارتباط مستقیم خود را با مردم حفظ می‌کرد. شبها بعد از نماز مغرب و عشاء ساعت‌ها با مردم به گفتگو می‌نشست و در جهت حل مشکلات آنان اقدام می‌نمود و در این دیدارها حتی از دیدن خانواده‌های قربانیان قتل‌های زنجیره‌ای دریغ نورزیدند و حتی بر خلاف روش اکثر مسئولین درب منزل وی به روی مراجعین باز بود و گاه تا نیمه شب به کار آنان رسیدگی می‌نمود. او به طور منظم به نامه‌های مردم جواب می‌داد و آنها را شماره گذاری می‌کرد. در یک بررسی به انجام رسیده در طول دوره‌های متوالی نمایندگی ایشان به بیش از یکصد هزار نامه مراجعین مردمی پاسخ داده شده است. پذیرش مسئولیت‌های سیاسی و دستگیری از محرومان و درماندگان موجب نگردیده بود تا وی به کلی از محیط علم و دانش جدا شود. بلکه هر گاه فرصتی می‌یافت از تدریس علوم اسلامی یا تدوین آثار علمی فرو گذار نمی‌کرد. او مدتی بنا بر دعوت آیت ا.. میرمحمدی، رییس وقت دانشکده الهیات دانشگاه تهران، تدریس در این دانشگاه را برعهده داشت و در سال‌های اخیر نیز علاوه بر عضویت درهیات علمی دانشگاه آزاد اسلامی به دعوت مرحوم آیت ‌ا.. حائری تهرانی، در این دانشگاه تدریس می‌کرد. صلاحیت علمی او در انتخابات اولین دوره مجلس خبرگان رهبری در سال ۱۳۶۱ به تایید کتبی حضرات آیات عظام فاضل لنکرانی، نوری همدانی و مشکینی رسید و در دوره سوم مجلس خبرگان نیز مجدداً در امتحانات کتبی و شفاهی آن را با موفقیت تمام گذراند

موحدی ساوجی سرانجام پس از عمری جهاد و مبارزه و تلاش خستگی ناپذیر، در صبح گاه روز جمعه ۲۶/۵/۸۰ در سانحه‌ای، همزمان با شهادت حضرت فاطمه سلام ا.. علیها جان به جان آفرین تسلیم کرد و به لقاء پروردگار شتافت ..

سطور ذیل برگی از خاطرات ایشان با " هاشمی رفسنجانی" در دوران مبارزه است که با طلب مغفرت برای روح آن مرحوم مغفور تقدیم می شود :

دستگیری در سال ۵۷ و انتقال به زندان اوین

در اردیبهشت ماه سال ۵۷ اجتماعی از طلاب قم در جهت مخالفت با رژیم و اعتراض به کشتار مردم بیگناه در منزل آیت‌الله شریعتمداری تحصن کرده‌بودند. در این زمان مشخص نیست که ماموران رژیم به چه صورت عده‌ای را به گلوله بستند و چند نفر را شهید کردند . یک نفر از طلاب شهید اهل شمیران بود. جامعیت روحانیت مبارز در شمیرانات تصمیم گرفتند برای ایشان مجلسی شایسته تشکیل دهند. بنده نیز سخنران آن مجلس بودم که بعد از پایان یافتن مجلس توسط مامورین ساواک دستگیر و به زندان اوین فرستاده شدم . تا آن زمان مرا به زندان اوین نبرده‌بودند. درواقع این زندان جدید‌ترین و مدرن‌ترین زندانی بود که در زمان شاه برای سرکوبی مبارزین ساخته شده‌بود. ابتدا مرا به زندان انفرادی بردند که آن جا شرایط خیلی سختی داشت و امکان ارتباط وجود نداشت. پس از سلول انفرادی و رای دادگاه به دوسال محکومیت مرا به بند عمومی منتقل کردند. در آنجا ۴۰ یا ۵۰ طلبه و روحانی از جمله آیت‌الله طالقانی، منتظری، هاشمی رفسنجانی، مرحوم لاهوتی، آقای مطلبی، دعاگو و عده زیادی از آقایان شناخته شده اهل قلم مانند آقای جوادی قمی بودند .

اوضاع زندان اوین در سال ۵۷

اصولاً شرایط زندانها و زندانیان سیاسی در سال ۱۳۵۷ با سالهای ۴۵ تا ۵۵ متفاوت بود. در گذشته روز به روز بر شدت عمل و فشار بر زندانیان سیاسی افزوده می‌شد. همچنین محدودیتهای بسیاری از لحاظ ملاقات وجود داشت و از انجام مراسم دینی و مذهبی به صورت جمعی جلوگیری به عمل می‌آمد و از دادن کتاب به زندانیان جز قرآن کریم، نهج‌البلاغه و یا مفاتیح‌الجنان امتناع می‌کردند . اما در سال ۵۶ و ۵۷ به موازات تعمیق و گسترش انقلاب اسلامی، رژیم مجبور شد آزادیهایی در زمینه‌های مختلف به زندانیها بدهد. در این زمان شکنجه نسبت به همه نیروهای سیاسی و مبارزی که دستگیر می‌شدند، خیلی کمتر شده‌بود، مگر اینکه درباره کسی یقیین داشته و مدرکی علیه او داشتند او را شکنجه می‌کردند . به این ترتیب برای همه آقایان و طلبه‌هایی که بار اول و دومشان بود که دستگیر می‌شدند حضور در جمع علمای بزرگ مغتنم بود. زیرا شرایط آن زمان در زندان باعث شده بود که اکثر علما و اساتید در دسترس باشد. آقای منتظری در زندان درس خارج می‌دادند. کار تفسیر قرآن توسط آقای هاشمی رفسنجانی پیگیری می‌شد. ایشان در فکر این بود که یک مجموعه تفسیر موضوعی تازه‌ای را در ارتباط با قرآن و مسائل و موضوعات قرآن تالیف کنند که مواد اولیه و مقدمات این کاردر آنجا فراهم شد .

حضور منافقین در زندان

در سال ۵۷ به علت اینکه رژیم ناتوان شده بود، زندانیان می‌توانستند از بندی به بند دیگر آزادانه رفته و با یکدیگر ملاقات کنند. سران مجاهدین خلق به وسیله بعضی رابطه‌هایشان برای بزرگان و روحانیونی که در زندان بودند مانند آیت‌الله طالقانی و منتظری پیغام می‌فرستادم. حتی مسعود رجوی و موسی خیابانی به دیدار این آقایان می‌آمدند و از چگونگی پیروزی نهضت و اینکه چه کسانی جزو رهبران و گردانندگان این نهضت خواهد بود صحبت می‌کردند. عجیب این است که این منافقینی که « فی‌قلوبهم مرض» بودند و هیچ اعتقادی به اسلام و روحانیت و مرجعیت نداشتند. حالا که می‌دیدند انقلابی در حال پیروزی است به علمایی که مورد اعتماد امام و رهبر کبیر انقلاب بودند، نزدیک می‌شدند. در حالیکه آنها در جلسات درون گروهی خود نهضت را تخطئه می‌کردند و می‌گفتند این جریان فایده‌ای ندارد و معتقد بودند تنها راه پیروزی ایران نبرد مسلحانه با رژیم شاه است، اما دیدند که مردم به دنبال آنها حرکت نکردند، زیرا شناخت و اعتقادی به آنها نداشتند. این است که در رابطه با موج مردمی خواستند پایگاهی برای خودشان ایجاد نمایند. وقتی در آن زمان با آقایان اهل قلم مانند اقای هاشمی رفسنجانی و طالقانی در رابطه با اوضاع و احوال کشور و آینده و حرکت نهضت صحبت می‌کردند، خواسته آنها این بود که به صورتی به امام پیام برسانند که ایشان جایگاهی برای آنها داشته‌باشد و نقشی در پیروزی به آنها بدهد.

این پیامها و گفتگوها به طرق مختلف به امام می‌رسید، اما امام سیاستش بر این بود که فقط بر مردم تکیه کند. امام تا آن زمان آنها را تخطئه نمی‌کرد یعنی تا زمانیکه آنها شرارت خود را بعد از پیروزی انقلاب در سال ۶۰ آشکار کردند، نظر امام این بود که آنها جوان‌هایی هستند که واقعاً قلبی پاک دارند و باید هدایت شوند اما در اثر بمباران فکری، فریفته آن جریان شده‌بودند.

منبع: خاطرات مرحوم حجت‌الاسلام موحدی‌ساوجی/ مرکز اسناد انقلاب اسلامی/ سال ۱۳۸۱

نورمفیدی

به روایت آیت‌الله نورمفیدی :

زوج معروف مباحثات حوزه در سال ۱۳۳۶ " هاشمی‌رفسنجانی و ربانی‌املشی/" هاشمی " سخنران " محرم و صفر گرگان در قبل از پیروزی انقلاب بود

حضرت آیت الله سید کاظم نورمفیدی در سال ۱۳۱۹ در خانواده ای متدیّن و اصیل در گرگان دیده به جهان گشود. اجداد پدری و مادری وی از روحانیون بنام و مورد اعتماد و احترام این شهر بودند. پدرش در کسوت روحانیت نبود ولی به مسائل دینی چنان تقیّد داشت که برای اشتغال به کار در دستگاه دولتی رژیم طاغوت شخصاً از حضرت آیت الله بروجردی اجازه گرفته بود. مادرش قبل از ولادت او خوابی دید که آن را نزد برخی از بزرگان تعریف کرد . آنها به وی نوید دادند که فرزند آینده اش روزگاری از بزرگان خواهد شد و به افتخار سربازی امام زمان(عج) نائل خواهد شد. در سال ۱۳۳۵ عازم مشهد مقدس شد و نزد اساتید بزرگی همچون ادیب نیشابوری دوم به تحصیل علم مشغول شد. در همین ایام دوستی و رفاقت او با حضرت آیت الله خامنه ای و آیت الله شهید سید عبدالکریم هاشمی نژاد آغاز شد. در سال ۱۳۳۷ به حوزه علمیه قم رفت و سطوح عالی را نزد اساتید بزرگی همچون حضرت آیت ا.. فاضل لنکرانی گذراند. وی از همان اوان ورود به حوزه علمیه قم شیفته شخصیت والای حضرت امام خمینی (ره) گردید و در مناسبت های مختلف به بیت امام (ره) رفت و آمد داشت. پس از اتمام سطوح عالیه مدتی در درس امام رحمت الله حاضر شد. پس از فوت حضرت آیت الله بروجردی ، مُبلّغ مرجعیت امام بود و تنها رساله ی ایشان را ، با آن که ممنوع بود ، پخش می کرد . او با شروع نهضت از فعالان حرکت اسلامی مردم ایران به شمار می رفت و به همراه دوستان و همفکرانش در ترویج نهضت تلاش وافری داشت. پس از تبعید امام در درس حضرات آیات محقق داماد، اراکی، گلپایگانی و شیخ مرتضی حائری ، میرزا هاشم آملی شرکت کرد و به سرعت مورد توجه اساتید خود قرارگرفت . پس از آن نیز در بین طلاب مازندران به عنوان طلبه ای فاضل و انقلابی و متدین شهرت یافت. به حق می توان گفت که ایشان پرچمدار مبارزه با رژیم در منطقه مازندران و گرگان بود و در ترویج مرجعیت امام و توزیع رساله و اعلامیه های حضرت امام نقش پیشتاز و مؤثری داشت . به همین جهت بارها از سوی ساواک قم در گرگان مورد تعقیب قرار گرفت و احضار شد. پس از فوت حضرت حجت الاسلام والمسلمین نبوی در سال ۱۳۵۴ به دعوت جمعی از اهالی گرگان به این شهر بازگشت و به اقامه جماعت و تشکیل جلسات سخنرانی و درس های تفسیر قرآن و نهج البلاغه همت گماشت. مسجد حاج آقا کوچک گرگان به سرعت به کانون مبارزه علیه رژیم طاغوت بدل شد و جوانان بسیاری از گوشه و کنار در آن اجتماع می کردند. همزمان با شروع دوباره نهضت در شهرهای قم و تهران و چند شهر بزرگ ایران، ایشان با همکاری علمای مبارز شهر به سازماندهی تظاهرات مردمی علیه رژیم پرداخت . آتش خشم مردم آن دیار فراگیر شد. تا اینکه وی به دستور شخص شاه به تبعید از گرگان به مدت ۲ سال محکوم شد . سرانجام پس از گذراندن مدتی از محکومیت در شهرهای بندرلنگه و مریوان با فشارهای مردمی آزاد گردید. او از همان اوایل انقلاب با الهام از تعالیم و سیره اهل بیت علیهم السلام و فرمایشات رهبرکبیر انقلاب و با درایت و تدبیر خاص خویش به مسئله وحدت شیعه و سنی توجه خاصی مبذول داشت و روابط صمیمانه ای را که با اهل سنت منطقه ترکمن صحرا از قبل از انقلاب آغاز کرده بود تعمیق و توسعه بخشید . وی با برخورد با عوامل تفرقه افکن ، سنگ بنای محکم وحدت را در این منطقه بنیان نهاد. بی تردید می توان گفت که استان گلستان با وجود تنوع قومی و مذهبی، نمونه ای کامل و عالی از وحدت امت اسلامی است. با شروع جنگ تحمیلی اویکی از پشتیبانان اصلی رزمندگان دفاع مقدس بود و بارها با حضور در جبهه های جنگ حق علیه باطن ، به ویژه در بین رزمندگان لشکر ۲۵ کربلا ، مایه دلگرمی آنان می شد. ارتباط بین فرماندهان و سرداران و رزمندگان شهید با ایشان آن قدر وسیع بوده که بعضاً می توان از لابلای صفحات وصیت نامه ی بعضی از آنان به عمق این رابطه پی برد. پس از رحلت جانگداز رهبر کبیر انقلاب بار دیگر به حکم مقام معظم رهبری، حضرت آیت ا... خامنه ای به سمت نماینده ولی فقیه در استان و امام جمعه گرگان منصوب شد و با همان اختیارات مشغول خدمت به مردم گردید. دفاع منطقی و مستدل او از ولایت فقیه و رهبری و نظام جمهوری اسلامی در همه ادوار پاسخگوی بسیاری از شبهات و سبب تحکیم پایه های نظام و رهبری بوده است. سطور ذیل بخشی از خاطرات ایشان از آیت الله هاشمی رفسنجانی در دوران مبارزه با رژیم ستم شاهی است:

تابستان سال ۱۳۳۶/ اولین دیدار با هاشمی‌رفسنجانی

مرحوم حاج‌شیخ اسماعیل مزیدی که داماد و شوهر خواهرم بود و در حوزه علمیه قم درس می‌خواند، مرا تشویق کرد که به حوزه علمیه قم بروم، من هم قبول کردم حاج‌شیخ اسماعیل مزیدی با آقای هاشمی‌رفسنجانی و شیخ‌حسن صانعی و برخی از بزرگان دیگر سابقه آشنایی و دوستی و رفاقت داشت و ایشان بعد از کسب مجوز از پدر و مادرم من را سال ۱۳۳۶ به همراه خود عازم قم کرد و در مدرسه علمی حجتیه موقتاً در حجره آقای صانعی میهمان شدم و آشنایی ما با ایشان از همان روزها آغاز شد .

تیم دو نفره و معروف « هاشمی‌رفسنجانی، ربانی‌املشی »

در حوزه قم بعضی از دونفری‌های هم‌مباحثه‌ای معروف بودند یعنی آنقدر با هم محشور می‌شدند که معروف می‌شدند، چنان که انسان وقتی یکی از آنها را می‌دید یاد دیگری می‌افتاد............ مثلاً در آن دوره آقای هاشمی رفسنجانی با مرحوم آقای ربانی‌املشی خیلی مانوس بودند، بنده و آقای مصطفی محقق‌داماد هم این‌طوری بودیم و درسهای مختلف و از جمله درس خارج را با هم مباحثه می‌کردیم .

سخنرانیهای هاشمی‌رفسنجانی در گرگان قبل از پیروزی انقلاب

قبل از انقلاب هرسال به مناسبت ماه مبارک رمضان، محرم و صفر وعاظ و مبلغین زیادی از قم، تهران و مشهد به گرگان می‌آمدند که بیشتر آن در ماههای محرم و صفر بود، آقای هاشمی‌رفسنجانی نیزاز جمله گروه وعاظ معروفی بود که در آن روزهای سخت و دشوار به گرگان جهت سخنرانی می‌آمد .

مشکلات گرگان در روزهای اولیه پیروزی انقلاب و تماس با هاشمی

لازم بود بعد از پیروزی انقلاب، فوراً مرکزیتی به وجود بیاید تا نظم و امنیت را در شهر برقرار کند که این مسئولیت با «کمیته انقلاب» بود، مرکز کمیته انقلاب گرگان هم در مسجد حاج‌آقا کوچک بود که به صورت شبانه روزی به دست اینجانب اداره می‌شد......... مسائل و مشکلات زیادی هم وجود داشت، مسئله‌ای پیش‌آمد و به من زنگ می‌زدند که ما در کمیته چه کار کنیم ؟ من با آقای هاشمی‌رفسنجانی تماس گرفتم و گفتم ما اینجا چه کار کنیم؟ ایشان هم پاسخ گفتند: هر چه شما تصمیم گرفتید، انجام دهند و با مصلحت‌سنجی شما عمل شود.......

منبع: خاطرات آیت‌الله نورمفیدی (جلد اول)/ انتشارات مرکزاسنادانقلاب‌اسلامی/ ۱۳۸۵

خزعلی

به روایت آیت‌الله ابوالقاسم خزعلی :

هاشمی از جمله کسانی بود که با کوشش و مجاهدت در آزادی امام در فروردین سال ۴۳ نقش زیادی داشت .

آیة‌ الله ابوالقاسم‌ خزعلی‌، در سال‌ ۱۳۰۴ هجری‌ شمسی‌ در بروجرد، از توابع‌ استان‌ لرستان‌ چشم‌ به‌ جهان‌ گشود. پدرش‌ مرحوم‌ غلامرضا، به‌ شغل‌ ندافی‌ روزگار می‌گذراند و بسیار شیفته‌ خاندان‌ پیامبر (ص‌) بود؛ به‌ گونه‌ای‌ که‌ شبها فرزند خود را به‌ روضه‌های‌ مخفی‌ و منبرهای‌ استادان‌ با سواد آن‌ روزگار می‌برد تا بذر عشق‌ و محبت‌ به‌ قرآن‌ و اهل‌ بیت‌ : در دل‌ و جان‌ فرزندش‌ شکوفه‌ بزند. ایشان در سن‌ ۱۷ سالگی‌ ـ هم‌ زمان‌ با سقوط‌ حکومت‌ رضاشاه‌ و اشغال‌ ایران‌ از سوی‌ متفقین‌ ـ به‌ کار نوشتن‌ دخل‌ و خرج‌ مغازه‌ای‌ و توزیع‌ جنسها بین‌ کسبه‌ سرگرم‌ بود تا از این‌ راه‌، به‌ امرار معاش‌ خانواده‌ کمک‌ کند که‌ ناگهان‌، بارقه‌های‌ اشتیاق‌ به‌ علوم‌ حوزوی‌ و تحصیل‌ حوزة‌ علمیة‌ مشهد دل‌ و جانش‌ را شعله‌ ور ساخت‌؛ به‌ گونه‌ای‌ که‌ کار و کسب‌ را وانهاد، به‌ تحصیل‌ علوم‌ دینی‌ روی‌ آورد. مقدمات‌ را در حوزه‌ مشهد فرا گرفت‌ و برای‌ تحصیل‌ سطوح‌ به‌ سراغ‌ استادان‌ ممتاز آن‌ دیار رفت‌. دو سال‌ قبل‌ از ازدواج‌ راهی‌ قم‌ شد تا از محضر بزرگان‌ آن‌ شهر مقدس‌ نیز بهره‌ گیرد و برای‌ نخستین‌ بار در درس‌ خارج‌ فقه‌ آیة‌الله بروجردی‌ (ره‌) و خارج‌ اصول‌ امام‌ خمینی‌ (ره‌) حاضر شد که‌ این‌ مسأله‌ تا سالها ادامه‌ داشت‌. همچنین‌ وی‌ در زمینة‌ فلسفه‌ و تفسیر نیز از استادان‌ بسیاری‌ در حوزه‌ علمیه‌ قم‌ بهره‌ برد. استادان‌ و دوستان‌ آیة‌ الله خزعلی‌ در طول‌ دوران‌ تحصیل‌ خود از محضر استادان‌ ممتاز و وارستة‌ بسیاری‌ بهره‌ برده‌ است‌. نخستین‌ استاد وی‌، مرحوم‌ سید جعفر شیرازی‌ بود که‌ در مکتب‌ خانه‌ به‌ ایشان‌ قرآن‌ و مسائل‌ مذهبی‌ را آموخت‌. وی‌ از اینکه‌ نخستین‌ استادش‌ یکی‌ از فرزندان‌ پاک‌ حضرت‌ زهرا ۳ بوده‌ اظهار خرسندی‌ می‌کند و آن‌ را به‌ فال‌ نیک‌ می‌گیرد. آیة‌ الله خزعلی‌ در قم‌، در درس‌ خارج‌ فقه‌ آیة‌ الله بروجردی‌ (ره‌) و درس‌ خارج‌ فقه‌ حضرت‌ امام‌ خمینی‌ (ره‌) شرکت‌ کرد. وی‌ همچنین‌ مدتی‌ در درس‌ آیة‌ الله بهجت‌ حاضر شد و از محضر این‌ مرد بزرگ‌ نیز کسب‌ فیض‌ کرد. در بخش‌ فلسفه‌، اشارات‌ را نزد مرحوم‌ حاج‌ شیخ‌ جواد خندق‌آبادی‌ تهرانی‌ خواند و در درس‌ منظومه‌ و اسفار علامه‌ طباطبایی‌ حاضر شد. آیة‌ الله خزعلی‌ در دوران‌ تحصیل‌ و مبارزه‌ با طلاب‌ و فضلای‌ بسیاری‌ همراه‌ بود که‌ از میان‌ آنان‌ می‌توان‌ به‌ شهید آیة‌ الله مطهری‌، شهید آیة‌ الله بهشتی‌ و آیة‌ الله ربانی‌ شیرازی‌ اشاره‌ کرد. بخش‌ زیادی‌ از زندگی‌ آیة‌ الله خزعلی‌ به‌ مبارزه‌ با رژیم‌ طاغوت‌ مصروف‌ شده‌ است‌. او در فاجعه‌ مسجد گوهرشاد در مشهد، نوجوانی‌ ده‌ ساله‌ بود که‌ فردای‌ حادثه‌، با پدرش‌ در محل‌ حاضر شده‌ بود و خود می‌گوید فجایع‌ رژیم‌ پهلوی‌ چنان‌ بود که‌ بر من‌ تأثیر گذاشت‌ و آن‌ شب‌، تب‌ کردم‌! از آغازین‌ حرکتهای‌ ایشان‌ در مبارزه‌ بر ضد رژیم‌ شاه‌، تبلیغ‌ در رفسنجان‌ و افشای‌ ماهیت‌ شاه‌ بر سر منبر بود که‌ به‌ دست‌گیری‌ ایشان‌ و تبعید به‌ گناباد انجامید. در ماجرای‌ انجمنهای‌ ایالتی‌ و ولایتی‌، آیة‌ الله خزعلی‌ همواره‌ در کنار امام‌ (ره‌) بود و از جمله‌، حامل‌ پیام‌ ایشان‌ برای‌ علمای‌ نجف‌ آباد شد. همچنین‌ وی‌ در هیجدهم‌ فروردین‌ ماه‌ ۱۳۴۳ به‌ دیدار امام‌ رفت‌. امام‌ (ره‌) به‌ تازگی‌ آزاد شده‌ بود و روزنامه‌ اطلاعات‌ در آن‌ زمان‌ مطلبی‌ نوشته‌ بود مبنی‌ بر اینکه‌ امام‌ با دستگاه‌ شاه‌ کنار آمده‌ و آزاد شد. این‌ مطلب‌ باعث‌ تأثر امام‌ شده‌ بود در جلسه‌ای‌ که‌ چند روز بعد در فیضیه‌ تشکیل‌ شده‌ بود، آیة‌ الله خزعلی‌ به‌ دستور امام‌ بر سر منبر رفت‌ و ماهیّت‌ کذب‌ مطلب‌ روزنامه‌ اطلاعات‌ را افشا کرد. این‌ سخنرانی‌، در آن‌ روزگار، به‌ دلیل‌ حماسی‌ و مستحکم‌ بودن‌، مشهور شد. آیة‌ الله خزعلی‌ در طول‌ دوران‌ رژیم‌ شاه‌، یک‌ بار در زندان‌ قزل‌ قلعه‌ زندانی‌ شد و سه‌ بار تبعید شد. تبعید نخست‌ ایشان‌ به‌ گناوه‌ و دامغان‌ بود که‌ سه‌ سال‌ به‌ طول‌ انجامید. تبعید دوم‌ به‌ زابل‌ بود و در تبعید سوم‌ پنهان‌ شد و روی‌ نشان‌ نداد. در این‌ زمان‌ بود که‌ حضرت‌ آیت‌ الله‌ خامنه‌ای‌ در مخفیگاه‌ به‌ دیدار ایشان‌ رفته‌ و با هم‌ از نزدیک‌ آشنا شدند. آیة‌ الله خزعلی‌ در گزارشهای‌ ساواک‌، روحانی‌ افراطی‌، اخلال‌ گر طرفدار خمینی‌ نامیده‌ شده‌ بود. در تبعید سوم‌ وی‌ پنهان‌ شده‌ بود تا ساواک‌ نتواند او را دستگیر کند. در این‌ هنگام‌ خبر شهادت‌ فرزندش‌ در قم‌ به‌ دست‌ او می‌رسد. آیة‌ الله خزعلی‌ در تشییع‌ جنازة‌ فرزندش‌ شرکت‌ می‌کند. او هرگز در تشییع‌ فرزندش‌، اشک‌ نریخت‌ و خدا را در آن‌ مصیبت‌ سپاس‌ می‌گفت‌. امضای‌ آیة‌ الله خزعلی‌ در بسیاری‌ از بیانیه‌ها در مرجعیت‌ امام‌ (ره‌) و لزوم‌ مبارزه‌ با رژیم‌ شاه‌ به‌ چشم‌ می‌خورد. همچنین‌ وی‌ در دوره‌ طاغوت‌، همکاری‌ نزدیکی‌ با جامعة‌ مدرسین‌ حوزة‌ علمیه‌ قم‌ و اعضای‌ آن‌ داشته‌ است‌ و در مبارزات‌ آن‌ مرکز با رژیم‌ شاه‌ به‌ طور جدی‌ شرکت‌ می‌کرده‌ است‌. ایشان روایتی از تلاش " هاشمی رفسنجانی " بعد از بازداشت امام در سال ۴۲ و همچنین مباحثه ای با مرحوم دکتر شریعتی دارند ،که خواندنی است:

چگونگی آزادی امام بعد از قیام ۱۵ خرداد ۴۲

رژیم شاه در پی اعتراضهای مستمر و پیگیر مردم و علما به ناچاررفتار دیگری با امام(ره) در پیش گرفت. دستگیری امام در نیمه خرداد ۴۲ رخ داد و ایشان در ۱۸ فروردین ۱۳۴۳ به قم برگشتند. مامورین رژیم شاه بی‌سروصدا و بسیار آرام امام را تا نزدیک منزل ایشان آوردند و خود متفرق شدند . چنان که گفتم یکی از عوامل آزادی سریع امام کوشش و مجاهدت علما بود. از مشهد حاج‌شیخ‌مجتبی قزوینی و مرحوم آیت‌الله میلانی به قم آمدند. از رفسنجان حاج‌شیخ‌محمدحسن نجفی،‌آیت‌الله هاشمی‌رفسنجانی و فردی به نام محمدحسین زیاد تلاش کردند . آقای روح‌الله کمالوند از خرم‌آباد و شهید صدوقی از یزد نیز تلاش زیادی کردند تا مبادا به امام آسیبی وارد شود .

ماجرای حسینیه ارشاد، دکتر شریعتی و اعتراض به او

در آن زمان اجنبی‌ها به نقش مهم مساجد در تحکیم ایمان مردم پی برده‌بودند. به ویژه جریان تنباکو و مبارزات مرحوم مدرس را هنوز در ذهن خود داشتند از این رو، می‌خواستند مساجد را از توان و نیرو خالی کنند. به این معنا که جوان روشنفکر و پیشتاز به مسجد به دیده بد نگاه کند و فقط پیرمردها و پیرزنان به مسجد بروند. به همین علت، اجانب برای ما حسینیه ارشاد را ساختند. یادم می‌آید مومنین آنجا را یزیدیه اضلال می‌خواندند . با شروع به کار حسینیه کم‌کم در مساجد تفرقه و اختلاف ایجاد شد چون می‌خواستند در بین مردم چنین چیزی را جا بیندازند که روشنفکر جایش در حسینیه ارشاد و واپس‌گرا جایش در مساجد است . حسینیه ارشاد در حال به هم زدن وحدت بین دانشجو و روحانی و دیگر گروهها و دسته‌های مردم بود. مرحوم مطهری نخستین کسی بود که پی برد حسینیه ارشاد خلاف ارشاد مردم حرکت می‌کند . مرحوم شریعتی نیز با فعالیتها و کتابهایی که منتشر کرد سبب شکل گرفتن گروه فرقان و تغذیه مجاهدین خلق شد . شهید مطهری که نسبت به آینده اسلام احساس خطر می‌کرد یک روز جلسه‌ای با حضور بنده، شهید بهشتی، شهید مفتح و آقای هاشمی‌رفسنجانی و دکتر شریعتی ترتیب دادند و در آنجا انتقادات صریح و شدیدی از دکتر شریعتی به عمل آوردند . در پایان جلسه دکتر شریعتی گفت: در مقابل حرفهای آقایان مطهری و بهشتی ملتزم می‌شوم که اگر چیزی نوشتم به نظر چهار، پنج نفر از استادان برسانم .

منبع: خاطرات آیت‌الله ابوالقاسم خز‌علی/ مرکز اسناد انقلاب اسلامی/ سال ۱۳۸۲

استادی

به روایت آیت‌الله استادی :

عزیمت «هاشمی و خامنه‌ای» به قم و تذکر در مورد مخاطرات چاپ کتاب شهید جاوید

حاج شیخ رضااستادی از روحانیونی است که از آغاز نهضت امام خمینی با این حرکت اسلامی همگام بودند و بیشتر در جبهه فرهنگی کوشیده‌است . خاطرات ایشان برشی با اهمیت از تاریخ حوزه علمیه قم و تهران را در بر می‌گیرد که در واقع مرحله تدارک برای قوت گرفتن نیروهای مذهبی شد . حاج شیخ رضااستادی یکی دیگر از مبارزین دوران ستم شاهی است. او با بیان خاطراتی از فاجعه مدرسه فیضیه قم، قیام پانزده خرداد ۴۲ ، هنر رهبری امام خمینی و ماجرای شهید جاوید و توطئه ساواک سعی در تبیین وضعیت مبارزات در آن دوران دارد .

فاجعه مدرسه فیضیه

در اواخر سال ۱۳۴۱ شاه لوایح شش گانه‌ای مطرح کرد و آن را تحت عنوان انقلاب سفید به رفراندم (همه پرسی) گذاشت. این حرکت به شدت مورد اعتراض مراجع و به خصوص حضرت امام واقع شد . به ابتکار امام عید نوروز سال ۱۳۴۲ که مصادف با شهادت امام جعفر صادق(ع) بود، به عنوان اعتراض به لوایح شش گانه و مسائل دیگری که به وجود آمده‌بود عزای عمومی اعلام و مقرر شد در این روز آقایان مجلس روضه داشته باشند و خطبا مردم را از مسائل روز آگاه کنند. در این روز آیت‌الله گلپایگانی در مدرسه فیضیه مراسم عزا داشت. در همان روز مردم بسیاری از شهرستانهای مختلف به ویژه از تهران آمده‌بودند . تعدادی برای مراسم تحویل سال نو، تعدادی هم برای اینکه ببینند در قم چه خبر است و مراجع تقلید نسبت به لوایح شش گانه چه موضعی دارند وارد قم شده‌بودند. یادم می‌آید جمعیت در اطراف حرم در مدرسه فیضیه موج می‌زد تا اینکه نزدیک غروب کماندوهای شاه به مدرسه ریختند و آن فاجعه عظیم را به بار آوردند .

وقتی از منزل بیرون آمدم دیدم مردم قم و زائران حرم در کوچه‌ها پراکنده شده‌اند و خسته و سرگردان به دنبال پناهگاه می‌باشند . اوضاع خیلی وخیم شده ***** .

بعد از این غائله یک روز حضرت امام پس از تدریس به مدرسه فیضیه آمدند و از آنجا دیدن کردند. با وجود اینکه اوضاع بسیار وحشتناک بود اما همان حضور ایشان در مدرسه تاثیر شگرف در تقویت روحیه طلاب و مردم بر جای گذاشت .

قیام ۱۵ خرداد ۴۲

ماه شوال که مصادف با فروردین ماه بود گذشت، یکی دو ماه دیگر ماه محرم (مصادف با خرداد ماه) می‌رسید. حضرت امام به خوبی از این فرصت استفاده کردند. یادم هست تمام منبری‌ها و روضه خوانها که اصلاً کاری با سیاست نداشتند آن سال همه روضه مدرسه فیضیه را می‌خواندند . به این ترتیب غائله مدرسه فیضیه و جنایتهای رژیم در سرتاسر کشور میان مردم پخش شد . رژسم در مورد لوایح شش گانه نمی‌خواست کوتاه بیاید و مقاومت می‌کرد. یادم می‌آید در مراحل اول ایادی رژیم، وسایل و آلات سرکوب مردم را در دست نداشتند و برخی پاسبان‌ها چوبهای درختان کنار خیابان را می‌شکستند و با آن مردم و طلاب را می‌زدند اما در مرحله دیگر با تجهیزات کامل در خیابانها ظاهر شدند. تعداد پاسبانها و لباس شخصی‌ها اضافه شده‌بود. از سوی دیگر اداره اطلاعات و ساواک هم فعالیت‌های خود را به مراتب گسترده و سازمان یافته‌تر کرده‌بودند. معلوم بود خبرهایی است و تصمیم به سرکوب جدی دارند. ایادی رژیم و شخص شاه تحلیل‌شان این بود که می‌گفتند اگر ما یک گوش‌مالی به این آخوندها بدهیم دیگر مسئله تمام می‌شود. به همین سبب غائله مدریه فیضیه را مرتکب شدند. به هر حال ماه محرم که شد، دیدند نه تنها مسئله تمام نشد بلکه مردم بیشتر با مراجع و علما هم صدا شدند و اعتراضات دامنه وسیع‌تری به خود گرفت. از سوی دیگر چون رژیم ستم شاهی تصمیم به سرکوب مخالفان داشت، بعد از سخنرانی عصر عاشورای امام خمینی، اقدام به دستگیری ایشان کرد و سپس در سطح گسترده‌ای سایر علمای سرشناس قم، تهران و شهرستانهای دیگر را نیز دستگیر و زندانی نمود . آن شب که امام را دستگیر کردند من در تهران بودم و از آن موضوع اطلاعی نداشتم. اول صبح برای شرکت در مجلس روضه به مسجد سید عزیزالله رفتم. یکی از دوستان را دیدم، گفت: الان از قم رسیدم، آقا را گرفتند. خبر هنوز عمومی نشده‌بود اما در عرض چند دقیقه همگانی شد. ناگهان به صورت خودجوش جمعیت زیادی در مسجد سید عزیزالله به عنوان اعتراض به طرف بازار به راه افتادند . ساعت ۹:۳۰ صبح بین میدان ارک و چهارراه گلوبندک مردم در سطح وسیعی با پاسبان‌ها و ماموران دولتی درگیر شدند. همین‌طور درگیریهای پراکنده ادامه داشت تا اینکه طولی نکشید که ناگهان تیراندازی به سوی مردم آغاز شد . درگیریها شدت یافت اما صدای درگیری و تیراندازی تا آخر شب به گوش می‌رسید .

لغو معافیت سربازی طلاب

یکی دیگر ترفندهایی که رژیم ستم شاهی در این مرحله به آن اقدام می‌کرد، لغو معافیت سربازی طلاب بود . رژیم می‌خواست از این طریق به طلاب انقلابی فشار آورد و آنها را وادار به عقب نشینی کند. در آن وقت هم که اسم سربازی و سربازخانه می‌آمد، آدم بدنش می‌لرزید چون از نظر فرهنگی و مذهبی، پادگانها وضع نامناسب داشتند. به این ترتیب آنها خیال می‌کردند که اگر تعدادی از ما را سربازی ببرند و معافیت را لغو کنند، حوزه از هم پاشیده می‌شود. از این رو آمدند چند نفر از جمله آقای هاشمی رفسنجانی را دستگیر کردند و به پادگانها بردند. ولی خیلی زود فهمیدند که اشتباه کردند و این کار نیز فایده ندارد. چون از این طرف حضرت امام با این موضوع مثبت برخورد کردند و آن را به فال نیک گرفتند و به طلاب در پادگانها هم پیام دادند که از این فرصت طلائی استفاده کنند و در آنجا برای سربازان، درجه‌داران و افسران تبلیغ دین کنند و آنها را با مسائل روز آشنا سازند. همین طور هم شد. ایادی رژیم به اشتباه خود پی بردند و کار را متوقف کردند. اوایل که چند نفر را گرفته‌بودند به همان اکتفا کردند و دیگر ادامه ندادند .

ماجرای شهید جاوید

آقای صالحی نجف‌آبادی از روحانیون فاضل حوزه علمیه قم بود و جز مدرسین به شمار می‌آمد. حتی بعضی از افاضل پیش او درس خوانده‌بودند .

ایشان کتاب شهید جاوید را بدون اینکه کسی به او سفارش یا القاء کند به همت خودش، مثل یک عالم و محقق که بعضی مسائل تاریخی را دنبال می‌کند این موضوع را تحقیق کرده و به سرانجام رسانده‌بود. البته در نتیجه‌گیریها هم به نتیجه‌ای رسیده‌بود که با حال و هوای آن روزها تناسب داشت. در آن ایام بحث تشکیل حکومت اسلامی در میان فضلای حوزه خیلی داغ بود. اینکه باید حکومت اسلامی تشکیل داد یا نه؟او هم به نظر خودش می‌خواست بگوید که امام حسین(ع) به خاطر تشکیل حکومت دست به قیام بر ضد یزید زد ولی بعد که فهمید نمی‌شود، از مبارزه منصرف شد، ولی یزیدیان نگذاشتند برگردد و او را به شهادت رساندند . پیش از چاپ، بعضی از آقایان که مطالب آن را دیده‌بودند، ظاهراً به آقای صالحی تذکر می‌دهند که صلاح نیست این کتاب چاپ شود، ولی او خیلی این هشدارها را جدی نگرفت و کتاب در سالهای ۱۳۴۹-۱۳۵۰ به چاپ رسید . بعد از چاپ این کتاب برای خود مخالف و موافق‌هایی پدید آورد که در مدت کوتاهی رودرروی هم قرار گرفتند. بعضی از آقایان به حمایت از نویسنده و کتاب مطالبی نوشتند. بعضی هم با نگارش جزوه، مقاله و کتاب در صدد نقد آن برآمدند. درماجرای شهید جاوید، متاسفانه فضای حوزه در آن ایام تا حدودی متشنج و ملتهب شد. بعضی از طرفین برخوردهای تندی با هم داشتند . بعضی هم می‌گفتند مخالفین شهید جاوید از جانب ساواک تغذیه و تحریک می‌شوند و با ایادی رژیم رابطه دارند. درحالیکه این تهمتی بیش نبود و اغلب آقایان از روز احساس وظیفه و غیرت دینی به این کار روز آورده‌بودند و هیچ غرض شخصی با کسی نداشتند. به طور مثال در میان مخالفین کسانی مانند آیت‌الله فاضل لنکرانی و مرحوم شهاب‌الدین اشراقی حضور داشتند که هردو جزو انقلابیون و از شاگردان و نزدیکان امام به شمار می‌آمدند. از طرف دیگر نیز بعضی افراد حرفهای نادرست و غیر واقعی در ارتباط با آقای صالحی نجف‌آبادی ( مولف کتاب) می‌گفتند که آنها نیز واقعیت نداشت .

توطئه ساواک

با اینکه شروع کنندگان این بحثها قصدی جز بحث طلبگی و علمی پیرامون تاریخ قیام و اهداف امام حسین(ع) نداشتند، ولی در مدت کوتاهی کنترل اوضاع از دست خارج و معلوم شد که ایادی رژیم و دست‌اندکاران ساواک در پی تدارک نقشه‌های شیطانی خود هستند. ولی اغلب افراد منتقد (موافق و مخالف) چون سرشان گرم مباحث خویش بود، متوجه این خطر نمی‌شدند . یادم می‌آید وقتی نوشته‌های من و چند نفر از آقایان برای چاپ آماده شد اجازه چاپ ندادند و همه را چند روزی نگه‌داشتند زیرا با مسئولین مافوق خود در حال تبادل نظر و کسب تکلیف بودند که آیا اجازه چاپ بدهند یا خیر؟ چند روز بعد ناگهان به همه اجازه چاپ دادند که معلوم شد نقشه‌ای در میان است . در این هنگام اشخاصی که با دید باز به مسائل نگاه می‌کردند، خیلی زود به این توطئه پی بردند. به خاطر دارم روزی مرحوم آیت‌الله ربانی شیرازی به من گفتند: «نمی‌گویم نقدی بر شهید جاوید نوشته نشود، ولی می‌خواهم بگویم در این موقعیت چاپ و انتشار آن به صلاح نیست ». حتی به همین خاطرآیت‌الله خامنه‌ای و هاشمی‌رفسنجانی از تهران به قم آمدند تا بگویند این داستان دارد مورد سوء‌استفاده دشمن قرار می‌گیرد، که البته تذکر و روشنگری این آقایان تا حدودی تاثیر خود را گذاشت و بعضی‌ها اندکی کوتاه آمدند و خود را کنار کشیدند و بعضی‌ها نیز متاسفانه بی‌توجه همچنان به کار خود ادامه دادند . این موضوع ادامه داشت تا اینکه حضرت امام در یک سخنرانی لب به گلایه گشود و گفت: یک محرم و صفر که آقایان بایستی مشغول کارهای اساسی و مهم خود و مردم می‌شدند در اثر بی‌توجهی، دشمن آنها را فریب داد و به وسیله این کتاب فرصت محرم و صفر را از دست آنان گرفت . آری، با اینکه حضرت امام با محتوای شهید جاوید موافق نبود و از فرمایشات ایشان هم این مطلب استناد می‌شود، ولی در آن ایام هرگز وارد این ماجرا نشد و هردو طرف را نصیحت کرد که این نهایت هوشیاری و روشن‌بینی ایشان را نشان می‌داد .

شهید بهشتی

به روایت شهید بهشتی

۲ دهه همدلی و مبارزه از انتشار مجله مکتب تشیع تا تاسیس حزب جمهوری‌اسلامی

آیت‌الله سیدمحمد حسینی بهشتی، در دوم آبان ۱۳۰۷ در اصفهان متولد شد. پدرش سیدفضل‌الله بهشتی از روحانیون اصفهان بود و جد مادری‌اش حاج میرزا محمدصادق مدرس خاتون‌آبادی از شاگردان آخوند خراسانی و سیدمحمدکاظم یزدی بود که از علمای برجسته اصفهان به شمار می‌رفت.

دوره تحصیل ابتدایی و دو سال اول دبیرستان را در مدارس دولتی اصفهان طی کرد و در سال ۱۳۲۱ ه. ش که جامعه ایران پس از سقوط رضاشاه دوره پرتلاطم و پرحادثه‌ای را آغاز کرده بود در مدرسه صدر اصفهان به تحصیل علوم دینی پرداخت و در آنجا ادبیات عرب، منطق کلام و دروس سطح فقه و اصل را آموخت و همزمان به آموختن زبان انگلیسی پرداخت. در سال ۱۳۲۵ ه.ش برای ادامه تحصیل علوم دینی به قم رفت و یک سال بعد در درس خارج فقه و اصول استادان مبرز حوزه علمیه شرکت کرد.

بهشتی همزمان با تحصیل علوم دینی در قم تحصیلات دبیرستانی ناتمام خود را به صورت داوطلب آزاد به پایان رساند و پس از اخذ دیپلم ادبی در سال ۱۳۲۷ دانشجوی دانشکده معقول و منقول (الهیات و معارف اسلامی کنونی) شد.

او از سال ۱۳۳۰ تدریس در دبیرستان‌های قم را آغاز و در سال ۱۳۳۳ دبیرستان دین و دانش قم را تأسیس کرد. البته قبل از تأسیس دبیرستان مذکور او در صحن حرم حضرت معصومه به تدریس درس مکاسب اشتغال داشت. تأسیس دبیرستان دین و دانش نخستین تجربه عملی آموزش و پرورش در یک محیط مذهبی بود که پیشگام مدارس اسلامی شد و بعدا تعدادی از آنها توسط افراد فرهنگی علاقه‌مند متعهد به وجود آمد. ریاست دبیرستان دین و دانش گذشته از امکاناتی که در جهت ساختن و تماس با جوانان فراهم می‌آورد باعث به وجود آمدن تماس مستمر با فرهنگیان و دبیران از یک سود روحانیونی که در تدریس برخی از دروس با مدرسه همکاری می‌کردند شد.

آیت‌الله گرامی نگاهی خاص به فعالیت دبیرستان دین و دانش دارد. او در خاطرات خود می‌گوید: "آیت‌الله بهشتی در اواخر حیات آیت‌الله بروجردی مدیر مدرسه دین و دانش قم بود و در آنجا جایی درست کرده بود که تعدادی از طلبه‌ها شب‌ها بروند و علوم روز را بخوانند."

آیت‌الله بهشتی شروع مبارزات سیاسی خود علیه رژیم پهلوی را در پیوند با دبیرستان دین و دانش می‌داند. وی می‌گوید: "شروع به کار مبارزاتی – اجتماعی من (فعالیت تشکیلاتی – سیاسی) به سال ۱۳۲۹ ( یعنی تقریبا دو سال قبل از ازدواج) مربوط می‌شود. در سال‌های ۱۳۲۹ و ۱۳۳۰ که تهران بودم مقارن با اوج مبارزات سیاسی – اجتماعی نهضت ملی نفت به رهبری مرحوم آیت‌الله کاشانی و دکتر مصدق به صورت یک جوان مصمم مشتاق در تظاهرات و اجتماعات شرکت می‌کردم.

در ۲۶ تا ۳۰ تیرماه فعالیت داشتم و شاید اولین یا دومین سخنرانی اعتصاب که در ساختمان تلگراف‌خانه بود به عهده من گذاشته شد. به هر حال بعد از کودتای ۲۸ مرداد جمع‌بندی کردیم که چرا اولین نهضت به پیروزی نینجامید و در این جمع‌بندی متوجه شدیم که دو کمبود اساسی داریم، یکی ساخت ایدئولوژیک و سیاسی و دیگر کادرها. در آن موقع این طور به ذهن می‌رسید که برای ساختن کادرها یک واحد نمونه فرهنگی به وجود بیاوریم و آنجا را آن طور که فکر می‌کنیم و در قم دبیرستان دین و دانش را به همین منظور تأسیس کردیم. بهشتی با وجود شروع مبارزات علیه رژیم و به موازات تحصیل و حضور و فعالیت در حوزه علمیه قم تحصیلات دانشگاهی را نیز دنبال کرد و در سال ۱۳۳۵ دوره دکترا فلسفه را در دانشکده معقول و منقول آغاز کرد که تا سال ۵۳ ادامه داشت و در این سال به اخذ درجه دکترا نایل شد. از دیگر فعالیت‌های دکتر بهشتی تا قبل از سال ۱۳۴۱ ، تأسیس کانون دانش‌آموزان در قم بود که مسوولیت مستقیم اداره این کار را شهید آیت‌الله دکتر مفتح بر عهده گرفت.

در این کانون به دفعاتی چند یکی از روحانیون برجسته برای سخنرانی دعوت می‌شدند. البته لازم به ذکر است که دکتر بهشتی به جز فعالیت در قم، کوشش گسترده‌ای در آموزش جوانان در تهران آغاز کرده بود که مجموعه سخنرانی‌های وی ضبط و پیاده می‌شد که در مجموعه‌آی به نام "گفتار ماه" منتشر می‌کردند.
با تأسیس انجمن اسلامی مهندسین در سال ۱۳۳۶ آیت‌الله بهشتی در جلسات این انجمن شرکت می‌کرد و به سخنرانی مذهبی می‌پرداخت. پس از درگذشت آیت‌الله بروجردی در ۱۰ فروردین ۱۳۴۰ و مرجعیت یافتن امام خمینی فصل جدیدی از تحولات و مبارزات سیاسی در حوزه علمیه قم و محافل مذهبی آغاز شد. شهید بهشتی نیز به این مبارزات پیوست. فعالیت‌های وی در واقعه دوم فروردین ۱۳۴۲ و پانزدهم خرداد همان سال و دستگیری امام خمینی به تفصیل در اسناد ساواک آمده است. علاوه بر این در همین سال‌ها شهید بهشتی در سازماندهی نیروهای انقلابی نقشی عمده داشت و در اغلب حرکت‌های اسلامی حضور داشت و نیز در سازماندهی به جریانات اسلامی که در دانشگاه‌ها و در بین نسل جوان و روشنفکران اصیل اسلامی به وجود می‌آمد، در ایجاد پل بین حوزه و دانشگاه و در عادت دادن فضلا به شیوه‌های تحقیق جدید در مسایل اسلامی به ایفای نقش می‌پرداخت. یکی دیگر از اقدامات آیت‌الله بهشتی و همفکرانش در اعتلای فکری جوانان در راستای مبارزه با رژیم پهلوی، تأسیس مدرسه حقانی بود. اگر چه این مدرسه در سال ۱۳۴۱ آغاز به کار کرد ولی در حوادث پس از خرداد ۱۳۴۲ نقشی کارساز داشت.

در این مدرسه علاوه بر تدریس علوم دینی درس‌هایی چون جامعه‌شناسی، اقتصاد، روانشناسی و ... تدریس می‌شد تا طلاب این مدرسه با علوم جدید بیگانه نباشند. پس از عزیمت آیت‌الله بهشتی به آلمان در سال ۱۳۴۴ مدیریت مدرسه در اختیار شهید قدوسی قرار گرفت. اما شهید بهشتی کماکان در جریان فعالیت‌ها و اقدامات مدرسه بود. در سال ۱۳۴۳ آیت‌الله سیدمحمدهادی میلانی که از مراجع تقلید و مقیم مشهد بود از بهشتی خواست که در اجابت درخواست مسلمانان و ایرانیان مقیم هامبورگ به آلمان عزیمت کند و اداره مرکز اسلامی هامبورگ را بر عهده گیرد. با سفر بهشتی به اروپا در سال ۴۴ که به علت مخالفت‌های ساواک خالی از دشواری نیز نبود، افق تازه‌ای در برابر ذهن پویا و نوگرای شهید بهشتی گشوده شد. اقامت وی در آلمان تا سال ۱۳۴۹ طول کشید. در این مدت ساواک به دقت عملکرد او را زیر نظر داشت. در اسنادی که در مرکز اسناد انقلاب اسلامی درباره این شخصیت مبارز وجود دارد، به عمق فعالیت‌های او پی می‌بریم.
در یکی از پرونده‌ها به نامه‌های وی به امام خمینی، ارتباط وی با انقلابیون و موارد دیگر برمی‌خوریم. در سال ۱۳۴۹ بهشتی از آلمان به ایران آمد و به دلیل فعالیت‌هایی که کرده بود ممنوع‌الخروج شد. در فاصله سال‌های ۱۳۴۹ تا ۱۳۵۶ بهشتی در تهران و قم به فعالیت علیه رژیم پهلوی می‌پرداخت، از جمله فعالیت‌های مهم وی در این دوره حضور موثر در برنامه‌ریزی در بین تعلیمات دینی وزارت آموزش و پرورش و مشارکت با روحانیون دیگر مانند شهید باهنر، گلزاده غفوری و سیدرضا برقعی در تألیف کتاب‌های درس دینی مدارس کشور بود. این کتا‌ب‌ها در آشنایی جوانان آن دوره با اسلام و ایجاد زمینه‌های اعتقادی برای انقلاب اسلامی در ذهن آنها مؤثر بود. به طوری که در سال ۱۳۵۴ ساواک او را دستگیر و مدتی زندانی کرد.
بحث‌های بسیار جالبی در فاصله سال‌های ۵۵ تا ۵۷ در منزل دکتر بهشتی برگزار می‌شد. در اغلب جلسات دانشجویان و تحصیلکردگان رشته اقتصاد از جمله دکتر حسین نمازی بررسی مشترکی را بر روی کتاب کاپیتال مارکس انجام می‌دادند. حدود ۹۰ صفحه از جلد اول این کتاب بررسی و نقد شده است. با اوج مبارزات ملت ایران به رهبری امام خمینی فعالیت‌های دکتر بهشتی وارد مرحله جدیدی شد. او در سال ۱۳۵۷ جزو هسته جامعه روحانیت مبارز شد و پس از تشکیل شورای انقلاب توسط امام خمینی به عضویت آن در آمد.

وی در برگزاری راهپیمایی‌های معروف تاسوعا و عاشورای ۱۳۵۷ در تهران و شهرستان‌ها بسیار فعال بود. و با پیروزی انقلاب اسلامی در ۲۲ بهمن ماه ۱۳۵۷ ، همراه با آیت‌الله سیدعلی خامنه‌ای، آیت‌الله موسوی اردبیلی، آیت‌الله هاشمی رفسنجانی و شهید باهنر حزب جمهوری اسلامی را به وجود آورد. آیت‌الله بهشتی در انتخابات مجلس خبرگان قانون اساسی نقش اساسی داشت و در سال ۱۳۵۸ از سوی امام خمینی به ریاست دیوان عالی کشور انتخاب شد.

بهشتی در دوران نسبتا کوتاه میان پیروزی انقلاب اسلامی تا زمان شهادت،‌ با اندیشه و تلاش بی‌وقفه در صدد تنظیم و تدوین پشتوانه‌های نظری و قانونی برای نظام جمهوری اسلامی ایران و نیز تشکیل و تأسیس ارکان اصلی حکومت اسلامی بود. در این مدت او از معروف‌ترین چهره‌های معتقد و مدافع اندیشه‌های امام خمینی به شمار می‌رفت. وی تحقق اسلام در جامعه را در گرو تحقق مفاهیم بنیادین دینی از قبیل استقلال، عدالت،‌آزادی و مشارکت مردم در امور سیاسی و فعالیت‌های اقتصادی می‌دانست. داشتن چنین بینشی سبب شده بود تا بر قطع تسلط بیگانگان از کشور و لزوم استقرار و استقلال قوه قضائیه و تعدیل ثروت در جامعه از طریق گسترش مالکیت‌های تعاونی و تقویت شرکت‌های تعاونی و اهمیت فعالیت‌های سیاسی در قالب احزاب و همفکری در قالب شوراها تأکید بلیغ داشته باشد. بهشتی در جذب نیروهای جوان به فعالیت‌های سیاسی و اجتماعی و تشویق آنان به سازندگی کشور، توانایی قابل ملاحظه‌ای داشت و از این راه به "کادر سازی" برای نظام جمهوری اسلامی می‌پرداخت.

شهید بهشتی در کنار آگاهی از معارف اسلامی، با وجوهی با اندیشه‌های غربی نیز آشنایی داشت و سخنوری توانا و نویسنده‌ای خوش‌قلم بود و در نظم و انضباط و مدیریت نمونه بود. مجموعه امتیازات فردی و اجتماعی همانطور که او را در مرکز توجه توده مردم متدین و عموم نیروهای طرفدار انقلاب اسلامی قرار داده بود،‌ وی را آماج دشمنی‌ها و تهمت‌های همه اشخاص و گروه‌هایی ساخت که او را مانعی بر سر راه خود می‌دیدند. دامنه گسترده این دشمنی، مخالفت و کثرت تهمت‌هایی که بر او مخصوصا پس از پیروزی انقلاب وارد شد و صبر و سکوت وی در برابر این دشمنی‌ها حیرت‌آور است.

دشمنان انقلاب اسلامی و در رأس آنها منافقین که از شایعه‌پراکنی و دروغ‌پردازی درباره او از هیچ کوششی فروگذار نکرده بودند، سرانجام در هفتم تیر ماه ۱۳۶۰ ، ایشان را در محل حزب جمهوری اسلامی همراه با عده‌ای از یاران و همفکرانش به شهادت رساندند. این واقعه، مظلومیت وی را آشکار ساخت و موج تازه‌ای از حرکت و آگاهی انقلابی در کشور ایجاد کرد. در بیانیه امام خمینی (ره) به مناسبت شهادت آیت‌الله بهشتی و یارانش چنین آمده است: بهشتی ... مظلوم زیست و مظلوم مرد و خار چشم دشمنان اسلام بود.
سطور ذیل بخشی از خاطرات همراهی دو همدل و همراه دیرین " سید محمد حسینی بهشتی " و " اکبر هاشمی رفسنجانی "در آستانه سی و یکمین سالروز پیروزی انقلاب اسلامی است :

سال ۱۳۴۳/ اعدام انقلابی حسنعلی‌منصور/ بازداشت هاشمی/ هجرت بهشتی به آلمان
پس از قتل حسنعلی‌منصور در یکم اسفندماه سال ۱۳۴۳ توسط شاخه نظامی موتلفه، هاشمی‌رفسنجانی دستگیر شد و در جریان بازجویی و شکنجه‌های شدید، چیزی دستگیر ساواک نشد و تمرکز ساواک بر ربط این اعدام انقلابی با دکتر بهشتی در جریان بازجویی‌های سنگین از هاشمی نیز به جایی نرسید و تنها یافته آنها این شد که دکتر بهشتی به خانواده‌های زندانیان کمک مالی کرده‌است.........

با این حال، ساواک ناامید از فشارهای وارده بر هاشمی‌رفسنجانی برای دریافت مستمسک اطلاعاتی برای بازداشت دکتر بهشتی، بالاخره در ۲۲ اسفند ماه سال ۱۳۴۳ طی نامه شماره ۲۷۱۱۷۵/۲۰ حکم دستگیری بهشتی را صادر کرد ولی همان فرصت بوجودآمده ناشی از مقاومت «هاشمی» در زیر شکنجه‌ها، فرصت کسب ویزا و خروج از کشور را برای دکتر بهشتی فراهم کرد و از همین رو موضوع بازداشت ایشان موکول به بازگشت وی از آلمان شد، دکتر بهشتی در ابتدا قصد نداشت مدت زیادی در آلمان بماند ولیکن بنا به ضرورت هایی این اقامت تا ۱۳۴۹ در مرکز اسلامی‌ هامبورگ ادامه یافت.

سال ۱۳۳۸/ همکاری مشترک در انتشار مجله مکتب تشیع

در سال ۱۳۳۸ وقتی آقایان، باهنر و هاشمی‌رفسنجانی تصمیم به انتشار فصلنامه‌ای به نام مکتب تشیع گرفته‌بودند، ضلع سومی احساس شد و آن کسی نبود جز «آیت‌الله بهشتی»، ایشان در سال ۱۳۳۸ مقاله‌ای تحلیلی- تحقیقی با عنوان «حکومت در اسلام» در فصلنامه منتشر کرد که در آن سالها برای بیشتر اهالی حوزه که در مسیر اندیشه حکومت و سیاست نبودند، جرقه‌ای برای آغاز و تولد این اندیشه بود. آیت‌الله بهشتی حتی بعدها نیز این موضوع را با یک تیم تحقیقاتی پی‌گیری نمودند از نکات قابل توجه در مورد مجله مکتب تشیع، ۶ سال ماندگاری چاپ آن در سالهای اختناق رژیم ستم شاهی و همچنین مشارکت اندیشمندانی همچون «علامه طباطبایی، آیت‌الله طالقانی، استاد مطهری، مهندس بازرگان، محمدتقی فلسفی، حسینعلی راشد و ........... با این فصلنامه بود.

سال ۱۳۵۷/ تاسیس حزب جمهوری‌اسلامی

پس از پیروزی انقلاب اسلامی و قرارگرفتن در یک عرصه کاملاً جدید و تجربه نشده، دکتر بهشتی با ذهنیتی که از عدم سازمان‌دهی نیروهای اسلامی و آسیب‌پذیری آنها در مقابل جریانات متشکل چپ و راست داشت، بر ضرورت تشکیل حزب تاکید ورزید، حتی وقتی از ایشان سوال شد که با وجود تکیه انقلاب بر مردم، آیا نیازی به وجود حزب احساس می‌شود؟ پاسخ داد: برای تداوم انقلاب و اداره جامعه و برای حل مشکلات و حتی مقابله با دشمن باید عکس‌العملی مناسب داشت چراکه حزب به معنای تشکل است یعنی شکل دادن و شکل گرفتن نیروها!........... لذا در روزهای اولیه پیروزی انقلاب اسلامی، آقای هاشمی‌رفسنجانی موضوع را با امام مطرح و نظر مساعد ایشان را جلب نمودند، بعد از چند روز که مجدداً آقای هاشمی با امام دیدارکردند این‌بار امام از ایشان پیگیری نمودند و اینگونه بود که در تاریخ ۲۹/۱۱/۵۷ حزب جمهوری‌اسلامی اعلام موجودیت کر

شهید لاجوردی

به روایت شهید لاجوردی :

ماجرای فتوای علمای زندانی از جمله هاشمی رفسنجانی مبنی بر قطع همکاری با گروههای غیرمذهبی

 

اسد الله لاجوردی در سال ۱۳۱۴ هجری شمسی در یکی از محلات جنوب تهران در میان خانواده ای مهربان و متدین به دنیا آمد. سید علی اکبر کودک دلبندش را از همان ابتدا با قرآن و اهل بیت (ع) آشنا نمود. سال ۱۳۲۰ بود که اسدالله به عرصه علم و دانش راه یافت .

آغاز دوران نوجوانی و تحصیل او در دبیرستان همزمان با عملیات یهود در فلسطین و تظاهرات گسترده مردم ایران به رهبری آیت الله کاشانی بود. سید اسد الله ادبیات عرب و علوم حوزوی را در مسجد شیخ علی به پایان رساند و به دلیل هوش و ذکاوت و قدرت درک بالایی که داشت در همان محل به تفسیر قرآن پرداخت و پس از مدتی در جلسات بحث انسان و سرنوشت استاد مطهری شرکت نمود . وی در همین سالها همسر و همسفری صبور برای ادامه مسیر مبارزاتی خویش برگزید و سپس به دستور امام (ره) و همراه دکتر بهشتی و استاد مطهری تقسیم به ائتلاف و تشکل در راستای مبارزه با رژیم ستمشاهی گرفت و جزو یکی از مؤسسین اصلی جمعیت مؤتلفه اسلامی گشت. او در جریان ترور حسنعلی منصور دستگیر و به ۱۸ ماه حبس تأدیبی محکوم شد و در پرسشنامه ساواک نوشت :

« به قرآن و نهج البلاغه علاقه وافر دارم.» تعصب شدید سید در عدم بازگویی فعالیتها موجب تشدید مجازاتش تا ۱۸ سال گشت .
این دوره همزمان با تغییر ایدئولوژی سازمان منافقین بود و لاجوردی اولین فردی به شمار رفت که انحراف آنان را اعلام نمود. به همین دلیل در زندان نیز توسط مجاهدین خلق بایکوت شد که از آن زمان به عنوان «زندان در زندان » یاد می کنند. سرانجام در تاریخ ۲۷/۵/۵۶ از زندان آزاد گشت اما مدتی بعد به ساواک احضار شد. لاجوردی در روزهای اوج انقلاب در کمیته استقبال از امام (ره) به فعالیت پرداخت و پس از پیروزی انقلاب مسئولیت دادستانی انقلاب اسلامی را بر عهده گرفت اما مدتی بعد ریاست سازمان زندانها و اقدامات تأمینی و تربیتی به او سپرده شد .

ایجاد کارگاههای مختلف در زندان و از بین بردن بی سوادی در میان زندانیان از تلاشهای بی دریغ او در طول سالهای حضورش در خدمت نظام بوده است. وی در هنگام حمله ناجوانمردانه رژیم بعثی به کشور عزیزمان بارها خاضعانه به جبهه رفت و در کنار رزمندگان همچون یک بسیجی مخلص به دفاع از مرزهای میهن اسلامی پرداخت .

لاجوردی پس از مدتی از خدمت در سازمان زندانها استعفا داد و به کار در بازار تهران مشغول شد و بار دیگر بازار، شاهد حضور مردی گشت که از ابتدا دل به دنیا و تعلقاتش نبسته بود. سرانجام این عاشق دلباخته و شیر خدا در تاریخ ۱/۶/۷۷ در بازار جعفری تهران به دست منافقان کوردل به شهادت رسید و عاشقانه به سوی معبود شتافت. پیکر آسمانی اش را در مرقد ۷۲ تن در بهشت زهرا به خاک سپردند

سطور ذیل برگی از خاطرات این شهید یزرگوار با " هاشمی رفسنجانی " در طول دوران پرافتخار و مقاومت مبارزه با رژیم سفاک پهلوی است :

فعالیت سیاسی

با آغاز دهه ۱۳۴۰ ، به دنبال سرکوب شدید مخالفان رژیم مانند جبهه ملی و تبعید امام خمینی به ترکیه و سپس نجف و عراق، برای مخالفان رژیم چاره‌ای جز آنکه یا مانند ملیون مبارزات خود را به خارج از مرزهای کشور منتقل کنند و یا مثل مذهبیون به مبارزه مخفی روی آوردند . لاجوردی نیز در این زمان مانند سایر اعضای موتلفه پس از آزادی در سال ۱۳۴۵ فعالیتهای مخفیانه خود را علیه رژیم ادامه داد .

تا سال ۱۳۴۸ به رغم تمام کنترل‌ها و مراقبت‌های انجام شده هیچ گزارشی درباره لاجوردی وجود نداشت. تا در نیمه خردادماه ۴۸ ، ساواک ۳۱۶ گزارش داد که شخصی به نام لاجوردی به طور سیار، در روزهای یکشنبه تشکیل جلسه می‌دهد و شیخ علی‌اکبر رفسنجانی در این جلسات سخنرانی می‌کند .

ساواک رهبر عملیات یادشده فوق را همان لاجوردی، یکی از اعضای موتلفه اسلامی معرفی کرده‌بود. ناصر مقدم نیز احتمال می‌داد لاجوردی همان «سید اسدالله لاجوردی» باشد که دارای سوابق و فعالیتهای مضر در گذشته بوده، به همین خاطر تقاضا داشت ضمن تحقیق در این زمینه، به نحو مقتضی و با استفاده از وجود منبع هزارودو نسبت به نفوذ در جلسات متشکله وی اقدام و نتیجه را با تعیین چگونگی استفاده از منبر شیخ علی‌اکبر هاشمی‌رفسنجانی که ممنوع‌المنبر می‌باشد، اعلام دارند .

حضور شخصیت مبارزی همانند آقای هاشمی‌رفسنجانی و آزاد نبودن ورود به جلسات نشان از فعالیتهای سیاسی در جلسات لاجوردی و دوستانش داشت، ولی ساواک احتمالاً به دلیل آنکه نتوانست اطلاعات بیشتری از این جلسات به دست بیاورد. در این باره دست به اقدامی نزد .


نقل فتوا در زندان

آغاز محکومیت ۱۸ ساله لاجوردی، مصادف با انتشار بیانیه تغییر موضع ایئولوژیک در سازمان مجاهدین خلق بود. «تقی شهرام» رهبر سازمان پس از بررسی علل ضربه‌های پی‌درپی به سازمان و شکست آن، به این نتیجه رسیده‌بود که مذهب بدون آمیختن مارکسیسم ، لنینیسم در متن آن، نمی‌تواند حتی یک سانتی‌متر ما را به جلو ببرد. بنابراین او تنها راه حل ممکن برای رهایی از سقوط سازمان را آمیزش تمام و کمال مارکسیسم با اسلام می‌دانست و تغییر عقیده را برای همه اعضا الزامی می‌شمرد.انتشار این بیانیه، بازتاب وسیعی در میان نیروهای سیاسی داشت، شکاف عمیقی در سازمان پدید آمد و اکثر نیروهای مذهبی آن نسبت به این تغییر ایئولوژی موضع منفی گرفتند .

در چنین جوی، علما و حجج اسلام تصمیم به تصفیه عناصر غیر مسلمان از کمونیست‌ها و التقاطیون گرفتند، زیرا با مخلوط بودن آنها نمی‌شد مبارزه خالص اسلامی را شکل داد و اسرار و برنامه‌های مبارزه مخفی را حفظ کرد، البته این کار می‌بایست بدون برخورد و درگیری انجام می‌شد تا مانع از سوء‌استفاده رژیم شود. بهترین راه برای مقصود، توصیه مسلمانها به جدایی از مارکسیست‌ها بود .

سازمان مجاهدین که بیشتر به دلیل ساختار تشکیلاتی، منسجم‌تر نسبت به سایر گروهها بود، نفوذ و جاذبه زیادی در میان زندانیان داشت. این سازمان شرایط زندگی مشترک را مطرح ساخته بود که بیشتر هم به نفع مارکسیست‌ها بود. مارکسیست‌ها اعتقاد داشتند که زندانی‌ها به خاطر هدف مشترکی که دارند باید زندگی اشتراکی داشته‌باشند، به همین خاطر ظرفها و لباسهایشان را با هم می‌شستند و با هم استفاده می‌کردند به این بهانه که باید این خصلت‌های خرده‌بورژوازی را دور ریخت و اختصاص داشتن یک لباس به یک فرد، از خصلت‌های سرمایه‌داری و تاجر مآبی است .

در چنین معاشرت صمیمانه بین ملحد و مسلمان بود که افکار کمونیستی به آنها القاء می‌شد و اگر هم معتقد نمی‌شدند دست کم تحت تاثیر رسوبات فکری و سیاسی کمونیست‌ها قرارمی‌گرفتند و در نتیجه از اسلام دور می‌ماندند. از این رو آقایان منتظری، مهدوی‌کنی، انواری، ربانی شیرازی، طالقانی، هاشمی رفسنجانی، معادیخواه و............ نظر دادند که کمونیست‌ها نجس هستند و مسلمان‌ها باید از آنها جدا شوند. متن فتوای این علما توسط مبارزان مذهبی حفظ و به دیگران منتقل شد. به همین دلیل به «نقل فتوا» مشهور شد .

شهید مفتح

به روایت شهید مفتح

شهادت حاج‌آقا مصطفی و شکل‌گیری هسته اصلی یاران امام

 

 

محمد مفتح در سال ۱۳۰۷ شمسی، در خانواده ای روحانی در همدان به دنیا آمد. پدرش مرحوم، حجت الاسلام حاج محمود مفتح، یکی از واعظان مخلص و عاشق خاندان رسالت و ولایت بود و در ادبیات فارسی و عربی تبحر فراوانی داشت و اشعار زیادی در مدح و رثای اهل بیتعلیهم السلامبه زبان های عربی و فارسی از وی به جا مانده است. او در حوزه ی علمیه همدان، مدرس ادبیات فارسی و عربی بود. شهید مفتح از کودکی در محضر پدر به فراگیری ادبیات پرداخت و پس از گذراندن دوره ی ابتدایی، جهت فراگیری معارف اسلامی به مدرسه ی «آخوند ملاعلی» وارد شد و پس از مدتی جهت استفاده از محضر اساتید بزرگ به حوزه ی علمیه ی قم مهاجرت کرد و در مدرسه ی «دارالشفاء» با جدیت فراوان به کسب علوم معارف پرداخت و از محضر بزرگانی چون آیات سید محمد حجت کوه کمره ای، بروجردی، سید محمد محقق (داماد)، علاّمه طباطبایی صاحب المیزان و امام خمینی قدس سره استفاده نمود. و خود مدرسی بزرگ در حوزه گردید.

در دورانی که تبلیغات استثمارگران، دانشگاه را در نظر علما کفرستان کرده بود و «تحصیل علوم جدیده» را اعراض از دین و رفتن به دانشگاه را برای عالِم ننگ می دانستند، شهید مفتح در حالی که در قم استادی بزرگ بود، پا به عرصه ی دانشگاه گذاشت. وی که در حوزه ی علمیه به درجه ی اجتهاد رسیده بود، در دانشگاه نیز موفق به اخذ درجه ی «دکتری» گردید. رساله ی دکترای وی «تحقیقی درباره ی نهج البلاغه» است که با درجه ی بسیار خوب مورد قبول دانشگاه قرار گرف فعالیت های فرهنگی و تألیفات استاد مفتح، پس از گذراندن دوره ی دانشگاه، علاوه بر تدریس در حوزه، به تدریس در دبیرستان های قم پرداخت.

او که توطئه استعمار را در جدا نگاه داشتن دو قشر دانشگاهی و روحانی، با همه ی ذرات وجودش حس کرده بود، ایجاد وحدت و انسجام میان این دو گروه را وجهه ی همت خود ساخت. مقاله ای که ایشان در مجله ی مکتب اسلام درباره ی وحدت روحانی و دانشگاه – علی رغم جو مخالفت – نوشت، مبین تفکر شهید در این باره است. شهید به لحاظ رسالتی که بر دوش خویش حس می کرد، ضمن مبارزه با عفریت «جهل و بی شعوری»، در دو سنگر دبیرستان و حوزه از همان آغاز سعی در روشنگری دانش پژوهان داشت و کلاس های خویش را مرکزی برای تشکل آنان در جهت مبارزه با رژیم قرار داده بود و در این راه به تأسیس انجمن اسلامی دانش آموزان – با همیاری شهید بهشتی – همت گمارد.

مبارزه با رژیم را نه تنها در تضاد با تحصیل علم نمی دید، بلکه آگاهی و با سواد شدن را یکی از ابعاد مبارزه می دانست و در کنار بالا بردن سطح مبارزه ی طلاب و دانش آموزان، سعی در بالا بردن سطح آگاهی عقیدتی آن ها داشت.در زمان تحصیل و تدریس، حاشیه ای بر «اسفار» ملاصدرا، نوشت. که سومین حاشیه بر این کتاب است. هم چنین کتابی به نام «روش اندیشه» در علم منطق به رشته ی تحریر در آورد که به عنوان کتاب درسی در حوزه و دانشگاه، برای بالاترین سطح منطق استفاده می شود. ترجمه تفسیر مجمع البیان هم یکی از تألیفات این شهید عالی مقام است. مبارزات در سال های ۱۳۴۰ تا ۱۳۴۲ ، سخنرانی های او در شهرهای مختلف و روشن ساختن مواضع نهضت اسلامی در افشای چهره ی رژیم پهلوی بسیار مؤثر بود و به لحاظ اثر عمیقی که این سخنرانی ها در میان توده ها داشت، بارها توسط ساواک تعطیل شد و هر بار این تعطیلی با دستگیری و آزار ایشان همراه بود.
شهید مفتح بعد از تبعید امام قدس سره مبارزات خود را شدت بخشید و با سفر به استان خوزستان سعی در افشای ماهیت رژیم و شناساندن نهضت امامقدس سرهبه مردم داشت و ساواک که با دستگیری های متعدد و ممنوع المنبر کردن ایشان نتوانسته بود کاری از پیش ببرد، ورود ایشان را به شهرهای خوزستان ممنوع اعلام کرد.
محبوبیت و مقبولیت عامه ی شهید در میان طلاب و دانش آموزان، موجب شد که او را از آموزش و پرورش اخراج و در سال ۱۳۴۷ ، به نواحی بد آب و هوای جنوبی ایران تبعید کنند و هنگامی که دوران تبعید ایشان به پایان رسید، از بازگشت او به قم جلوگیری کردند. به ناچار شهید مجبور به اقامت در تهران شد. اقامت در تهران سرآغاز فصل نوینی در زندگانی سیاسی وی گردید، دانشکده ی الهیات او را دعوت به همکاری کرد. شهید با امید فتح سنگری دیگر و گشودن جبهه ای دیگر برای مبارزه با رژیم و نیز شوق همکاری با استاد مطهری که در این دانشکده مشغول تدریس بود، دعوت دانشکده را پذیرفت و بدین ترتیب زندگی و فعالیت های ایشان در تهران آغاز شد.
در تهران، علاوه بر تدریس در دانشکده و بسط زمینه های همکاری با استاد شهید مطهری، بنا به دعوت انجمن اسلامی دانشجویان دانشگاه تهران، به اقامه ی نماز جماعت در این مسجد همت گمارد. سخنرانی های ایشان در مسجد دانشگاه در ترغیب نسل روشن فکر و تحصیل کرده به اسلام اثر به سزایی داشت.
شهید در حسینیه ی ارشاد نیز مشغول فعالیت های علمی – تبلیغی و سخنرانی بود که بعد از تعطیلی این حسینیه توسط ساواک، با قبول امامت جماعت مسجد جاوید در سال ۱۳۵۲ ، هسته ی دیگری ایجاد کرد تا خلا به وجود آمده را پر نماید. در این مسجد کتابخانه تشکیل داد و کلاس های دروس اعتقادی، فلسفی، تفسیر قرآن، نهج البلاغه و ... دایر کرد. مسجد جاوید تبدیل به دژ مستحکمی برای انقلاب گردید و با استقبال فراوان دانشجویان و افراد تحصیل کرده مواجه شد. سرانجام بعد از گذشت یک سال و نیم در سوم آذر ۱۳۵۳ ، پس از سخنرانی حضرت آیت الله خامنه ای، مسجد جاوید مورد هجوم ساواک قرار گرفت و تعطیل شد و شهید هم دستگیر و به زندان افتاد. بعد از آزادی از زندان، رژیم دیگر اجازه فعالیت در مسجد جاوید را به ایشان نداد. استاد، امامت مسجد قبا را در نزدیکی حسینیه ی ارشاد پذیرفتند و در جلسه ای که با حضور افرادی نظیر مرحوم آیت الله طالقانی، استاد شهید مطهری و ... برای تنظیم برنامه های مسجد داشتند، مسجد را «قبا» نامگذاری کردند. تا «قبایی» در ظلمت کده ی قریش گردد و آغازگر هجرتی در قیام خونبار امت مسلمان. مقارن با رمضان ۱۳۵۶ ، که به دلیل تغییر تاکتیک دولت استکباری امریکا، رژیم پهلوی نیز شعارهایی چون «فضای باز سیاسی» را مطرح کرد. استاد شهید به افشای ماهیت خائنانه این شعار پرداخت و با استفاده از ضعف رژیم، اقدام به تشکیل جلساتی در مسجد قبا کرد که برای اولین بار در تاریخ معاصر ایران با حضور جمعیتی بیش از ۳۰ هزار نفر برگزار می شد. شهید در عید فطر همان سال با برگزاری نماز با شکوه عید فطر در قیطریه – که با استقبال بی نظیر مردم تهران رو به رو شد – ارکان رژیم پهلوی را به لرزه در آورد. ایشان در خطبه های نماز برای اولین بار نام امام خمینیقدس سره را آشکار بر زبان جاری کرد و رهبری امام را مورد تأکید قرار داد. مبارزه ی شهید تا رمضان سال ۱۳۵۷ ، که نهضت مردم مسلمان به رهبری امامقدس سره اوج گرفته بود، همچنان ادامه داشت. ایشان بعد از نماز عید فطر با تأکید بر رهبری بی چون و چرای امام امت روز پنجشنبه ۱۶ شهریور ۱۳۵۷ ، را به عنوان تجلیل از شهدای ماه رمضان تعطیل اعلام کرد. در این روز راه پیمایی بزرگی علیه رژیم انجام گرفت که زمینه ساز راه پیمایی ۱۷ شهریور گردید، که توسط رژیم پهلوی به خاک و خون کشیده شد و جمعه ی خونین نام گرفت.

در بهمن ۱۳۵۷ ، جهت بازگشت امام قدس سرهاستاد شهید به همراه دیگر هم رزمان، کمیته ی استقبال از ایشان را تشکیل دادند تا مقدمات ورود پیروزمندانه رهبر و مراد خویش را به نحو شایسته فراهم نمایند.
شهید مفتح با تشکیل شورای انقلاب از طرف امامقدس سره به عضویت این شورا درآمد. بعد از پیروزی انقلاب برای تشکیل کمیته های انقلاب اسلامی فعالیت چشمگیری کرد و خود سرپرستی کمیته ی منطقه ۴ تهران را به عهده داشت. آخرین مسؤولیت شهید، سرپرستی دانشکده ی الهیات و عضویت در شورای گسترش آموزش عالی کشور بود که به نحو شایسته در این سنگرها انجام وظیفه نمود و در طی این دوران همچنان مسؤولیت امامت جماعت مسجد قبا را نیز بر عهده داشت. سرانجام آیت الله مفتح، پس از عمری تلاش و جهاد مستمر و خستگی ناپذیر در راه تبلیغ دین، در ساعت ۹ صبح روز ۲۷ آذر ۱۳۵۸ ، به همراه ۲ پاسدار جان برکف، شهیدان جواد بهمنی و اصغر نعمتی، هنگام ورود به دانشکده ی الهیات، توسط عناصر منحرف گروهک فرقان هدف گلوله قرار گرفتند و به فیض عظیم شهادت نایل آمدند. پیکر مطهر آن عالم ربانی پس از برپایی مراسم با شکوه تشییع، در صحن مطهر حضرت معصومهعلیهاالسلام در قم به خاک سپرده شد با اینکه هزاران ناگفته دوران مبارزات در سینه آن شهید بزرگوار عروج نمود ولیکن شعاعی از آن همت والای مشترک بین " هاشمی رفسنجانی " و " محمد مفتح " را نه آنچنان که شایسته است بلکه به رسم استشمام رایحه ای از آن ایام نورانی تقدیم می داریم :

 

سخنرانیهای هاشمی در سال ۱۳۴۹ در شهرستان دماوند

« علت حضور و فعالیت ایشان در این شهرستان، به این جهت بود که عده‌ای از جوانان متدین و مذهبی دماوند در آن سالها اقدام به تشکیل انجمنی کرده‌بودند به نام انجمن کاوش‌های دینی و علمی که در آن انجمن دینی و مذهبی،‌گروهی از متفکرین و دانشمندان اسلامی هم شرکت می‌کردند. از جمله‌ی آن‌ها شهید مطهری رضوان‌الله تعالی بودند، جناب آقای هاشمی رفسنجانی، مرحوم دکتر محمدجواد باهنر و برخی از شعرا و ادیبان و هنرمندان دیگر، در این جلسات شرکت می‌کردند و از کسانی که هم اکنون در قید حیات هستند می‌توانم از آیت‌الله امامی کاشانی نام ببرم »

 

سخنرانیهای پرشور در مسجدالجواد حدفاصل سالهای ۴۸ تا ۵۱

مسجدالجواد علیه‌السلام بین سال‌های ۱۳۴۸ تا ۱۳۵۱ یکی از محافل پرتحرک نیروهای انقلابی به شمار می‌رفت. آیت‌الله مرتضی مطهری پس از جدا شدن از حسینیه‌ی ارشاد، پایگاه فعالیت‌های خود را به مسجدالجواد منتقل کرد و به فعالیت‌های خود در دایره‌ی محدودتری ادامه داد. وی در این دوره‌ی کوتاه با دعوت از اندیشمندانی چون آیت‌الله امامی کاشانی، دکتر مفتح، محمدتقی فلسفی، آیت‌الله حسین نوری، دکتر باهنر به برنامه‌های این مسجد رونق داد. شهید مطهری در مدتی که در این مسجد اقامه‌ی نماز داشت، جلسات سیار هفتگی با حضور افرادی چون آیت‌الله مهدوی‌کنی، آیت‌الله طالقانی تشکیل می‌داد . بیشترین سخنرانی‌های انجام گرفته در این مسجد را دکتر محمدجواد باهنر ایراد می‌کرد. از دیگر افرادی که در این مسجد فعالیت داشت، آقای هاشمی رفسنجانی بود. با گسترش فعالیت‌هایی که در مراکزی چون مسجد هدایت، حسینیه‌ی ارشاد و مسجدالجواد، طی سال‌ها انجام می‌گرفت، به ویژه در ماه مبارک رمضان سال ۱۳۵۱ (۱۷ مهرماه الی ۱۵ آبان) ساواک بر آن شد به مقابله با این فعالیت‌ها بپردازد. دستگیری یا تذکر و اخذ تعهد کتبی دیگر کارساز نبود، بویژه آن‌که حکومت پهلوی پس از برگزاری جشن‌های ۲۵۰۰ ساله‌ی شاهنشاهی، خود را در اوج قدرت می‌دید و به همین جهت طرحی تهیه شد تا مراکز فعال انقلابی تعطیل و تحت کنترل اداره‌ی اوقاف قرار گیرد. در آبان‌ماه ۱۳۵۱ این طرح جامه‌ی عمل پوشید و مسجدالجواد، حسینیه‌ی ارشاد و مسجد هدایت، توسط ساواک تعطیل شدند .

 

دستگیری آیت‌الله مفتح و مکالمه پرمعنا همسران هاشمی و مفتح

با انعکاس گزارش‌های ارسالی از شهربانی و ساواک در روز سوم آذر ماه سال ۱۳۵۳ ، ریاست واحد اجرایی کمیته‌ی مشترک ضد خراب‌کاری، دستور می‌گیرد تا نسبت به شناسایی و دستگیری و بازرسی از محل سکونت دکتر محمد مفتح اقدام کرده و او به کمیته‌ی مشترک تحویل شود. بلافاصله ایشان دستگیر و به زندان کمیته‌ی مشترک ضد خراب‌کاری منتقل گردید و با دستگیری آیت‌الله مفتح مسجد جاوید هم تعطیل شد. ساواک پس از اطلاع از وجود کمد کتاب قفل شده‌ی دکتر مفتح در مسجد جاوید، دستور بازرسی از محل توسط ماموران به همراهی خود استاد را صادر کرد و از «کمد مورد بحث با راهنمایی شیخ محمد مفتح بازرسی، لیکن موارد مشکوکی مشاهده نگردید ».
روز یکشنبه ۱۷/۹/۱۳۵۳ ، همسر شیخ علی اکبر هاشمی ‌رفسنجانی، ضمن تماس با همسر مفتح از او وضع مفتح را سوال می‌نماید . همسر مفتح اظهار داشته‌است: در حال حاضر در زندان شهربانی است و تاجایی که من اطلاع دارم او را بی‌گناه زندانی کرده‌اند. فقط از این ناراحتم که چون آقای مفتح از ناحیه‌ی پا ناراحتی دارد در زندان این ناراحتی شدت یابد . همسر مفتح افزوده‌است: آقایان بهشتی، مهاجرانی، مکارم، شریعتمداری و خوانساری اقداماتی نموده‌اند که هرچه زودتر از زندان آزاد گردد .

ماجرای آگهی تسلیت روزنامه کیهان در سال ۵۵ و واکنش ساواک

در اوج خفقان حاکم بر ایران جلساتی بدون پوشش کم‌تر، امکان تشکیل می‌یافت. در سال‌های ۱۳۵۵ و ۱۳۵۶ که قدری از اختناق کاسته‌شد، این امکان به وجود آمد تا این جلسات قدری آشکارتر برگزار شود. در تاریخ ۲۷/۸/۱۳۵۵ در ستون اول روزنامه‌ی کیهان شماره‌ی ۱۰۰۱۵ روز یکشنبه، آگهی تسلیتی از طرف حجت‌الاسلام فلسفی چاپ شد. در زیر همین ستون تعدادی از روحانیون به تبعیت از آقای فلسفی به بازماندگان مادر حاج سید هاشم رسولی محلاتی تسلیت گفتند . این آگهی تسلیت و افرادی که آن را امضا کرده‌بودند – از جمله آیت‌الله مفتح - موضوعی شد

تا گزارشی با موضوع «اجتماع و همبستگی روحانیون و متعصبین افراطی»‌توسط ساواک تهران تهیه شود .

 

 

شهادت حاج‌آقا مصطفی و شکل‌گیری هسته اصلی یاران امام

آن‌چه فعالیت هماهنگ روحانیون را مستحکم کرد، رحلت مشکوک آیت‌الله حاج‌آقا مصطفی خمینی بود. این فقدان علی‌رغم خواست حکومت، نام و یاد رهبر دور از وطن را زنده کرد:

«به دنبال این حوادث، تحرک بی‌سابقه در نهضت ضد رژیم در داخل و خارج پدید آمد. جناح‌های مذهبی حول یک مرکزیت مخفی، جمع می‌شدند. این مرکزیت را شاگردان قدیمی و وفادار آیت‌الله خمینی ایجاد کرده‌بودند که در راس آن‌ها آیت‌الله مرتضی مطهری، فیلسوف و مدرس صاحب نام قرارداشت و در آن علی اکبر هاشمی رفسنجانی، سید علی خامنه‌ای، دکتر مفتح، دکتر محمد حسینی بهشتی و دکتر باهنر قرار داشتند. از میان آن‌ها آقایان منتظری، لاهوتی، ربانی شیرازی در زندان بودند. این مرکزیت در شهرستان‌های سراسر کشور، یاوران محکمی هم‌چون آقایان صدوقی در یزد، ......... دستغیب در شیراز، هاشمی‌نژاد در مشهد، قاضی طباطبایی در تبریز......... را داشت که هرکدام در گوشه‌ای با استفاده از مساجد و حسینیه‌ها اجتماعات را برپا می‌کردند».

شهید رجایی

روایت شهید محمدعلی رجائی

« امانتداری اسرار» در زیر شکنجه‌های ساواک برای جلوگیری از اعدام «هاشمی »

محمد علی رجایی رئیس جمهور شهید جمهوری اسلامی ایران درسال ۱۳۱۲ هـ . ق ، درشهرستان قزوین متولد شد، تحصیلات ابتدایی را تا اخذ گواهینامه ششم ابتدایی درهمین شهرستان به انجام رساند. درسن چهار سالگی از وجود داشتن نعمت پدر محروم شد و تحت تکفل مادری مهربان و منیع الطبع قرار گرفت . در سال ۱۳۲۷ به تهران مهاجرت کرد و سال بعد یعنی در ۱۳۲۸ وارد نیروی هوایی شد . در مدت ۵ سال خدمت در نیروی هوایی ، دوره متوسطه را با تحصیل شبانه گذراند ، سپس درسال ۱۳۳۵ به دانشسرای عالی رفت و به سال ۱۳۳۸ دوره لیسانس خود را در رشته ریاضی به پایان برد و به سمت دبیر ریاضی به استخدام وزارت فرهنگ در آمد و به ترتیب در شهرستانهای خوانسار، قزوین و تهران به تدریس ، اشتغال ورزید .

شهید محمد علی رجایی در مدت تدریس، همیشه آموزگاری دلسوز، پرکار و شایسته بود و ضمن تدریس ، به فرا گرفتن علوم اسلامی و انجام فعالیت های سیاسی همت می گماشت . درسال ۱۳۴۰ به عضویت نهضت آزادی درآمد که منجر به دستگیری وی ( دراردیبهشت ۱۳۴۲ ) و پنجاه روز زندان شد . پس از آزادی از زندان با شهید باهنر به سازماندهی مجدد هیات موتلفه پرداخت و برای پرورش افرادی که بتوانند نبردی مسلحانه را اداره نمایند ، به اعزام داوطلبانی به جبهه فلسطین دست زد . درهمین رابطه و برای تکمیل برنامه مزبو ر ( درسال ۱۳۵۰ ) خود شخصا به خارج ازکشور سفر کرد. ابتدا به فرانسه و ترکیه رفت و از آنجا عازم سوریه شد
شهید رجایی همگام با فعالیتهای سیاسی لحظه ای نیز از خدمات فرهنگی غافل نبود ، از آن جمله تدریس در مدارس کمال ورفاه ، همکاری با بنیاد رفاه و تعاون اسلامی با همکاری شهید مظلوم آیت الله دکتر بهشتی و شهید دکتر باهنر و حجت الاسلام هاشمی رفسنجانی را باید نام برد . ایشان با نهایت شجاعت و شهامت مدت دو سال ، در زندانهای انفرادی رژیم پهلوی انواع واقسام شکنجه ها را تحمل نمود و چون کوهی استوار مقاومت کرد. دراثراین مقاومتها او را به زندان قصر وسپس به اوین فرستادند . او درزندان به ماهیت واقعی منافقین پی برد واز آنها تبری جست . دوران زندان مجموعا چهارسال به درازا کشید وشهید رجایی درسال ۱۳۵۷ با اوج گیری انقلاب اسلامی همراه دیگر زندانیان سیاسی آزاد شد وبلا فاصله وارد مبارزات سیاسی و فرهنگی گردید و به اتفاق عده ای ازهمکارانش برای بسیج و سازماندهی مبارزات مخفی معلمان مسلمان، تلاش گسترده ای را آغاز کرد و موفق به ایجاد انجمن اسلامی معلمان شد . او در راهپیمایی های عظیم سال ۱۳۵۷ مخلصانه و با تمام توان کوشید و نقش موثری در فعالیت های تبلیغاتی آنها داشت .

شهید محمد علی رجایی پس از پیروزی انقلاب اسلامی و در سال ۱۳۵۸ ، مسئولیتوزارت آموزش وپرورش را به عهده گرفت و در زمان وزارت خود موفق به دولتی کردن کلیه مدارس شد . سپس به عنوان نماینده مردم تهران درمجلس شورای اسلامی انتخاب گردید و به دنبال تمایل مجلس شورای اسلامی در تاریخ ۱۸/۵/۱۳۵۹ به عنوان اولین نخست وزیر جمهوری اسلامی ایران به مجلس معرفی شد . و با رای قاطع به نخست وزیری انتخاب شد . شهید محمد علی رجایی در این مسئولیت خطیر ، علی رغم این که به فاصله بسیار کوتاهی با توطئه عظیم استکبار جهانی در ایجاد جنگ تحمیلی از سوی رژیم صدام روبرو شد وهمچنین کارشکنی های بنی صدر و متحدانش و خرابکاریهای منافقین و ساواکی ها را در پیش رو داشت ، اما توانست به بهترین وجه از عهده انجام وظایف ومسئولیت های سنگین خود برآید .

به دنبال عزل بنی صدر از ریاست جمهوری ، شهید رجایی با رای اکثریت مردم محرومی که شاهد تلاشها ی صادقانه این فرزند صدیق ملت ومقلد با وفای امام ( ره ) بودند به ریاست جمهوری انتخاب شد . دشمنان قسم خورده انقلاب اسلامی که توان تحمل وجود این مایه امید مستضعفان و عنصر ارزشمند و دلسوز را نداشتند درهشتم شهریور ماه ۱۳۶۰ او را به همراه یار قدیمی اش شهید باهنر در انفجار دفتر نخست وزیری به شهادت رساندند .
از مسیر مشترک مبارزات " اکبر هاشمی رفسنجانی " و " محمد علی رجایی " سطوری کوتاه را تبرکا با طلب علو درجات برای نامی ماندگار در تاریخ نهضت و نظام در پی می آوریم :

 

همراهی در تاسیس بنیاد تعاون و رفاه اسلامی در سال ۱۳۴۶

سال ۱۳۴۶ با حضور عده‌ای از فعالین سیاسی که سبقه مشترک فعالیتهای جملگی آنان سیاسی – مذهبی بود و چهره‌های شاخصی نظیر محمدجواد باهنر،‌ اکبر هاشمی رفسنجانی و محمدعلی رجایی در میان آنها دیده‌می‌شد با کمک برخی از تجار تصمیم گرفتند در ظاهر برای رفع محرومیت و فقر ،ولی در واقع برای انجام فعالیتهای فرهنگی و تربیت نسل جوان، موسسه خیریه «بنیاد تعاون رفاه اسلامی» را تاسیس کنند که نام آن تحت عنوان «موسسه فرهنگی و امداد رفاه» نیز ذکر شده‌است، یکی از جنبه‌های فعالیت موسسه مذکور کمک مالی به عده‌ای از خانواده‌های زندانیان سیاسی بود که دچار تنگناهای مالی بودند، محمدعلی رجایی در زمینه روند تاسیس و انگیزه موسسان بنیاد مذکور چنین گفته‌است :

« در سال ۱۳۴۶ ما [اعضای هیئت‌های موتلفه] که در زندان بودند، من و آقای فارسی و آقای باهنر بقایای هیئت موتلفه را اداره می‌کردیم............. جلساتی داشتیم تا این کم‌کم برادران از جمله آقای هاشمی رفسنجانی از زندان بیرون آمدند............... کم‌کم یک سازمان جدید به وجود آمد، برای اینکه یک پوشش اجتماعی داشته باشد و کار سیاسی هم بکند به نام (بنیاد رفاه تعاون اسلامی) نامیده شد .


تصمیم مشترک باهنر، رجایی و هاشمی در سال ۱۳۴۹ برای گسترش مبارزات با آن سوی مرزها
در سال ۱۳۴۹ رجایی، هاشمی رفسنجانی، باهنر و جلال الدین فارسی تصمیم گرفتند که مبارزه علیه حکومت پهلوی را از طریق فعالیت در شبکه‌ی مبارزین خارج از کشور ادامه دهند. در این راستا، جلال الدین فارسی به سوریه رفت،‌عده‌ای نیز در کشورهای اروپایی سرگرم فعالیت شدند، محمدعلی رجایی نیز با نام مستعار «محمدامین» با جلال الدین فارسی در سوریه در ارتباط بود و برای او کمکهای مالی ارسال می‌کرد، در همان سالها رجایی از سوی اکبر هاشمی برای ماموریت بسیار مهمی انتخاب شد تا سفری به فرانسه، سوریه و لبنان که تحت عنوان «تفریحی» ولی به واقع در جهت ایجاد پایگاههای محکم انقلاب انجام دهد که ایشان با بهترین کیفیت موفق به انجام آن شد تا جایی که هاشمی در رابطه با آن سفر گفت: «با سفر رجایی خیلی از مشکلات حل شد و ایشان ارتباطات بسیار محکمی را برقرار کردند و بعدها خودشان آن را اداره کردند و اگر کاری در لبنان یا فرانسه پیش می‌آمد، تمامی نگاهها به سوی رجایی بود .


هاشمی: رجایی اسراری از من می‌دانست که اگر ساواک به آن دست پیدا می‌کرد، من قطعاً اعدام می‌شدم
بسیاری از مبارزین و فعالان سیاسی دوران قبل از انقلاب که سابقه فعالیت سیاسی و همکاری با رجایی داشته‌اند همه به خوبی می‌دانستند که اگر رجایی کمترین اعترافی در مورد فعالیت آنها می‌کرد،‌مستمسک «اعدام» آنها برای ساواک به راحتی حاصل می‌شد و اکبرهاشمی رفسنجانی در این میان بهترازهرکسی می‌دانست که به چه شخص امینی «اعتماد» کرده‌است، از این رو بود که رجایی اسرار زیادی از هاشمی را در سینه نگاه‌داشت و در زیر سخت‌ترین شکنجه‌های ساواک دم نزد تا «هاشمی» زنده بماند .

شهید باهنر

به روایت محمدجواد باهنر

تقسیم کار گروه ۴ نفره مبارزان

خامنه‌ای، هاشمی«میدانی »،‌ باهنر و بهشتی«فرهنگی»

 

شهید دکترمحمدجواد باهنر از روحانیون اندیشمند و مبارز و نخست‌وزیر جمهوری اسلامی ایران درسال ۱۳۱۲ ش در خانواده‌ای کم‌بضاعت و پرعائله در کرمان متولد شد. تحصیلات خود را از مکتبخانه آغاز کرد و از یازده سالگی به طلبگی در مدرسه معصومیه پرداخت و به موازات آن در مدارس جدید نیز تحصیل می‌کرد. در ۱۳۳۲ برای ادامه تحصیلات دینی به قم عزیمت کرد و پس از تکمیل دروس سطح، در درس خارج فقه آیت‌الله العظمی بروجردی به مدت شش سال شرکت جست و شش سال نیز از درس‌های فلسفه (اسفار) و تفسیر علامه سید محمدحسین طباطبائی بهره‌مند شد، مدتی نیز در حوزه نجف از درس استادان آن حوزه استفاده کرد.
در قم تحصیلات دبیرستانی را نیز ادامه داد و به اخذ گواهی‌نامه پایان تحصیلات دبیرستانی موفق شد. پس از آن در ۱۳۳۷ به دانشکده الهیات دانشگاه تهران راه یافت. دوره کارشناسی این دانشکده را به پایان رساند و به ادامه تحصیل در دورة دکتری همان دانشکده پرداخت. همچنین دوره کارشناسی ارشد علوم تربیتی را نیز در دانشگاه تهران با موفقیت گذراند.

باهنر نه فقط به درس‌ها، بحث‌ها و مسائل حوزه‌های علمیه توجه و اهتمام داشت، بلکه به لزوم آشنایی طلاب با آموزش‌های دبیرستانی و دانشگاهی نیز معتقد بود و خود عملاً به صورت یکی از روحانیانی درآمد که پیوند‌دهنده حوزه‌ها با مجامع فرهنگی و دانشگاهی بیرون از حوزه‌ها بودند. او سعی داشت که مشکلات اعتقادی جوانانی را که در دبیرستان‌ها و دانشگاه‌ها تحصیل می‌کردند، بشناسد و این مشکلات و راه‌حل آنها را در حوزه‌ها مطرح سازد. او توانست برای تفهیم حقایق و معارف اسلامی به جوانانی که با اصطلاحات و شیوه‌های حوزوی آشنا نبودند، زبان مناسبی پیدا کند و به همین سبب فعالیت‌های اصلی او در طول زندگی، صبغة فرهنگی و تبلیغی داشت و عمدتاً از طریق انتشار کتاب و مقاله و ایراد سخنرانی بود.

باهنر در همة فعالیت‌های اجتماعی خود، با حکومت پهلوی و استبداد و استعمار در ستیز بود. پس از آنکه نهضت اسلامی در ۱۳۴۲ به رهبری امام خمینی آغاز شد، وی در مسیر این نهضت به تبلیغ و مبارزه پرداخت ودر همین سالها بود که دوستی عمیق و دیر پای ایشان تا لحظه شهادت با هاشمی رفسنجانی آغاز شد این شهید عالیقدر با نزدیک شدن به تشکیلات هیئت‌های مؤتلفه، در آموزش مبارزان جوان و ترویج اندیشه‌های متعلق به نهضت در میان توده مردم، نقش فعالی ایفا کرد. از ۱۳۴۱ تا ۱۳۵۷ علاوه بر فعالیت‌های فرهنگی و تبلیغی همراه با یاران روحانی و غیرروحانی همفکر خود به تأسیس مؤسساتی از قبیل مدرسه و بنگاه نشر و مساجد و کانون‌های تبلیغ در تهران اقدام کرد و مخصوصاً توانست با همکاری آیت‌الله سید محمدحسین بهشتی و دیگران برنامه‌ریزی و تألیف کتاب‌های دینی مدارس را در وزارت آمورش و پرورش برعهده گیرد. با استفاده از این فرصت توانست افکار انقلاب اسلامی را در قالب این کتاب‌ها از سال اول ابتدایی تا پایان دورة متوسطه، و در دوره‌‌های تربیت معلم برای نسل جوان تنظیم و تحریر کند و البته یکی از منابع مهم آشنایی نسل جوان با مکتب اسلام همین کتاب‌ها بود که در مدارس تدریس می‌شد.
باهنر از چندین سال قبل از پیروزی انقلاب اسلامی تحت تعقیب و مراقبت پلیس وقت بود و چندین بار بازداشت شد و به زندان افتاد. در مبارزات سیاسی که در ۱۳۵۷ به اوج خود رسید از ارکان مبارزه محسوب می‌شد و از آغاز تشکیل شورای انقلاب در آن عضویت داشت.

پس از پیروزی انقلاب اسلامی، به دستور امام خمینی در کمیته اعتصابات عضویت یافت و در روزهای اول پس از پیروزی همراه با عده‌ای دیگر از جمله محمدعلی رجایی، مأمور بازگشایی مدارس و تطبیق وضع آموزش و پرورش با مقتضیات پیروزی انقلاب اسلامی شد. علاوه بر این، در تأسیس حزب جمهوری اسلامی با بهشتی و تنی چند از روحانیون مبارز همکاری کرد و در این حزب از بدو تأسیس تا پایان حیات خویش حضور و فعالیت داشت و پس از واقعة ۷ تیر ۱۳۶۰ ، سمت دبیرکلی این حزب را عهده‌دار شد.

باهنر پس از پیروزی انقلاب اسلامی در صحنه‌ها‌ی مختلف انقلاب اسلامی فعالانه حضور داشت. در اردیبهشت ۱۳۵۹ به عضویت ستاد انقلاب فرهنگی درآمد و در مجلس خبرگان قانون اساسی به نمایندگی مردم کرمان شرکت کرد و در تشکیل نهضت سوادآموزی و نیز در بنیان‌گذاری فعالیت‌های موسوم به «امور تربیتی» (با همکاری شهید رجایی) سهم بسزایی داشت. در اولین دوره مجلس شورای اسلامی به نمایندگی مردم تهران به مجلس راه یافت. در مهر ۱۳۵۹ در دولت محمدعلی رجایی تصدی وزارت آموزش و پرورش را برعهده گرفت و پس از آنکه رجایی به ریاست جمهوری انتخاب شد در ۱۵ مرداد ۱۳۶۰ به نخست وزیری منصوب گردید و در ۸ شهریور همان سال در حالی که در جلسه شورای امنیت کشور شرکت کرده بود، بر اثر انفجاری که دشمنان انقلاب در اتاق شورا پدید آوردند، همراه با رجایی و چند تن دیگر به شهادت رسید.

باهنر مردی خوش‌فکر، صبور، سلیم‌النفس، کم‌ادعا و پرکار بود. آثار قلمی او متعدد است که غالباً با همکاری شهید بهشتی و علی گلزاده غفوری و سیدرضا برقعی نوشته شده و اهمّ آنها عبارت است از: یک دوره تعلیمات دینی برای سال‌های دوم، سوم، چهارم و پنجم ابتدایی؛ یک دوره تعلیمات دینی برای سال‌های اول، دوم و سوم راهنمایی و دبیرستان؛ شناخت اسلام، یک دوره درس‌هایی از قرآن مجید، با ترجمه و شرح فارسی برای سال‌های سوم تا ششم دبیرستان؛ یک دوره درس قرآن برای سال‌های اول و دوم و سوم راهنمایی؛ تربیت و تعلیم دینی و روش تدریس قرآن و مسائل دینی، برای سال اول تربیت معلم دوره راهنمایی و تربیت معلم یک ساله و دانشسرای مقدماتی روستایی و عشایری؛ تعلیمات دینی و روش تدریس آن، برای دانشکده مکاتبه‌ای، خداشناسی با همکاری علی‌ گلزاده غفوری و سید رضا برقعی؛‌مقاله «جهان در عصر بعثت» با همکاری اکبر هاشمی رفسنجانی، در کتاب محمد خاتم پیامبران.
پس از شهادت، بسیاری از مقالات و سخنرانی‌‌های وی با نام‌های «انسان و خودسازی»، «گفتارهای تربیتی»، «فرهنگ انقلاب اسلامی»، «اسلام برای نوجوانان»، «مواضع ما در ولایت رهبری» و «گذرگاه‌های الحاد» از سوی دفتر نشر فرهنگ اسلامی در تهران به چاپ رسیده است

سطور ذیل برگی از صدها روایت همدلی و همراهی دو یار دیرین دوران مبارزه " محمد جواد باهنر " و " اکبر هاشمی رفسنجانی" :

 


تقسیم‌کار هاشمی، خامنه‌ای، بهشتی و باهنر

« ما کارها را تقسیم کرده‌بودیم بین خودمان، البته نه قراردادی، بلکه عملاً چنین شده‌بود که باهنر و بهشتی بیش‌تر در کارهای فرهنگی می‌رفتند و هاشمی و خامنه‌ای بیشتر در کارهای میدانی، به این ترتیب بود که با هم بودیم و همدیگر را تکمیل می‌کردیم ».

 

انتشار مکتب تشیع به عنوان پایگاه تبلیغاتی امام خمینی

« وقتی تصمیم گرفتیم مکتب تشیع را منتشر کنیم، همه همکاران ما از مریدان امام بودند، با توجه به خصوصیاتی که در امام بود، همگی ما مجذوب امام بودیم، .............. مجله «مکتب اسلام» که منتشر شد احساس ما این بود که آقای شریعتمداری در آن محور است، همینطور هم بود........... تجاری که مجله « مکتب اسلام» را از لحاظ مالی پشتیبانی می‌کردند از مریدهای آقای شریعتمداری بودند............... می‌خواستیم «مکتب تشیع» را پایگاه تبلیغاتی امام بکنیم، امام ضمن تشویق، تقاضای لیست اسامی نویسندگان را خواستند.......... پایه‌گذاری «مکتب تشیع» در عمل در حجره شخصی ما بود............ البته آقایانی که مکتب اسلام را دایر کرده‌بودند از نظر رده‌بندی حوزه‌ای از ما جلوتر بودند و اطراف آقای شریعتمداری بودند........ در پوشش مکتب تشیع، ما به ایجاد یک شبکه فرهنگی- سیاسی فراگیر در کشور موفق شدیم.......... در داخل، همه روابط خوبی با مذهبی‌های جبهه ملی، آیت‌الله طالقانی و مهندس بازرگان پیدا کردیم........... بعد از مخالفت امام با اصلاح قانون انتخابات انجمن‌های ولایتی و ایالتی، اعلامیه‌های امام را از طریق شبکه ایجاد شده «مکتب تشیع» توزیع می‌کردیم .

 

همکاری مشترک خامنه‌ای، باهنر و هاشمی در تشکیل جلسات مخفیانه در سال ۱۳۴۴

« در سال ۱۳۴۴ یا ۱۳۴۵ در تهران چندین جلسه به صورت مخفیانه تشکیل می‌شد که نظم این جلسات و اداره کلی آنها را بر عهده گرفتم و در یکی از جلسات تدریس کردم، در تعدادی آقای خامنه‌ای و در بعضی دیگر آقای هاشمی‌رفسنجانی تدریس می‌کردند، این کار مشترک تا سال ۱۳۴۸ و ۱۳۴۹ ادامه پیدا کرد. »

 


با هاشمی در هسته اولیه شورای‌انقلاب

شهید بهشتی روایت کرده : « همانطور که گفتم افراد را امام تعیین می‌کردند، به این معنی که اول امام به یک گروه پنج نفری از روحانیت مسئولیت دادند که برای شناسایی افراد لازم برای آینده مملکت تلاش کنند این عده عبارت بودند از: آیت‌الله مطهری، هاشمی‌رفسنجانی، موسوی‌اردبیلی، دکتر باهنر و خود بنده، بعد ما با آقای مهدوی‌کنی نیز صحبت کردیم و به امام اطلاع دادیم و ایشان هم شرکت نمودند، یعنی بدین ترتیب هسته شورای انقلاب یک گروه شش نفره شدند........... بعدها از روحانیون آیت‌الله طالقانی و آیت‌الله خامنه‌ای نیز اضافه شدند............ و شروع به مطالعه روی افراد کردیم .

 

ماجرای تحصن دانشگاه تهران

وقتی اعلام شد امام می‌خواهد به ایران بیاید، بختیار دستور داد که تمام فرودگاههای ایران بسته شود تا هواپیمای حامل امام خمینی نتواند فرود آید، ما در مدرسه رفاه، نزدیک مدرسه علوی جمع شدیم و تصمیم گرفتیم که به عنوان اعتراض به دانشگاه برویم و در آن‌جا به طور دسته‌جمعی متحصن شویم، افرادی که با یکدیگر تصمیم گرفتیم و با یک دستگاه مینی‌بوس خود را به دانشگاه رساندیم و از در غربی آن وارد شدیم که اسامی آنها بدین شرح بود: آیت‌الله منتظری، آیت‌الله ربانی‌شیرازی، آیت‌الله مطهری، آقایان بهشتی، هاشمی، مهدوی‌کنی، شیخ‌فضل‌الله محلاتی، اینجانب، ربانی املشی، آذری‌قمی، باقری‌کنی، جلالی خمینی، کروبی و انواری که توسط آیت‌الله خلخالی تحصن رسماً اعلام شد............ روز دوم تحصن به دستور قره‌باغی و بدره‌ای،‌ارتش تصمیم گرفت تا ضرب‌شستی نشان دهد، لذا گروهی از ارتشیان با کامیونهای نظامی از باغ شاه حرکت کرده و از جلوی دانشگاه و از میان مردم عبور کردند، آنها همگی تا دندان مسلح بودند ولی گروهی از مردم و دانشجویان نیز جهت محافظت ازهسته تحصن به گروه متحصنین پیوستند.............. با تیراندازی ارتش هم مردم صحنه را ترک نکردند و جنازه‌ها را برداشتند و به داخل دانشگاه آوردند............... شب هنگام، متحصنین تصمیم گرفتند که برای ایجاد نظم، انتظامات تشکیل دهند............... خلاصه اوضاع روز به روز به نفع ما بود، مردم از پول نقد گرفته تا مواد غذایی تهیه می‌کردند و برای ما به دانشگاه می‌فرستادند............ ما به مدت چند روز در دانشگاه متحصن شدیم............. در همان ایام، فرمانده کل ژاندارمری به دست مردمی که در اطراف دانشگاه بودند، کشته شد و اسلحه کمری او مصادره شد ............... پس از اینکه از طرف دولت اعلام شد که آقای خمینی می‌تواند به ایران بیاید ما به تحصن خود خاتمه دادیم و به مدرسه رفاه بازگشتیم ..............

 

طاهری خرم ابادی

به روایت آیت‌الله‌ طاهری‌خرم‌آبادی :

دستگیری « هاشمی» به اتهام دخالت در اخذ فتوای اعدام انقلابی حسنعلی منصور/ منبر خود را به خاطر شنیدن سخنرانی هاشمی در مدرسه رفاه تعطیل کردم

 

آیت‌الله سیدحسن طاهری‌خرم‌آبادی در زمره افراد و چهره‌هایی است که همواره با پیروی از امام خمینی(ره) نهضت اسلامی را یاری نمود، ایشان که متولد ۱۳۱۷ شمسی است از شاگردان مورد وثوق و اعتماد حضرت امام بودند که در متن جریانات و رخدادهای نهضت اسلامی حضور داشت و بعد از پیروزی شکوهمند انقلاب اسلامی نیز در مسئولیتهای مختلف نظام مقدس جمهوری اسلامی انجام وظیفه کرده‌است که آخرین آنها عضویت در شورای نگهبان و امامت موقت نماز جمعه تهران بود، ایشان اکنون از اعضای شاخص جامعه مدرسین حوزه علمیه قم هستند که به تدریس دوره خارج فقه و اصول اشتغال دارند، آنچه در پی خواهید خواند بخشی ازخاطرات ایشان در رابطه با نقش‌آفرینی «هاشمی رفسنجانی» درطول دوران مبارزات انقلاب اسلامی است:

دستگیری هاشمی درپی ترورمنصور

درپی قتل منصور،‌فشار بر مرتبطین با این ترور بسیار افزایش یافت، و آقای هاشمی رفسنجانی نیز در همین رابطه دستگیر و مورد آزار و شکنجه‌های زیادی قرارگرفت، شدت این شکنجه‌ها به حدی بود که عصب پای ایشان آسیب دید، اتهام هاشمی رفسنجانی مداخله در اخذ فتوای قتل منصور بود وبه همین دلیل نیز شکنجه‌های زیادی را تحمل کرد .

 


مراسم افطاری و سخنرانی جذاب هاشمی در مدرسه رفاه

وجه انتخاب مدرسه رفاه ظاهراً این بود که این مدرسه را تعدادی از افراد و دوستان انقلابی بازاری مانند بعضی از اعضای موتلفه اسلامی تاسیس کرده‌بودند، آقای هاشمی رفسنجانی هم از موسسان این مدرسه بودند. یادم می‌آید درزمان قبل از پیروزی انقلاب، به مناسبت ماه مبارک رمضان مراسم افطاری از طرف آقای هاشمی رفسنجانی در این مدرسه برپا بود و تمام دوستان انقلابی اعم از بازاری، دانشگاهی و روحانی در آن جلسه حضور داشتند، آقای هاشمی درآن جلسه سخنرانی بسیار جالبی ایراد کردند که بنده با وجود آنکه در جای دیگری مراسم سخنرانی داشتم، سخن خودم را تعطیل کردم و در آنجا ماندم.

 

منبع: خاطرات آیت‌الله طاهری‌خرم‌آبادی (جلد دوم)/ از انتشارات مرکز اسناد انقلاب اسلامی/ سال ۱۳۷۷


دستگیری در سال ۵۷ و انتقال به زندان اوین

در اردیبهشت ماه سال ۵۷ اجتماعی از طلاب قم در جهت مخالفت با رژیم و اعتراض به کشتار مردم بیگناه در منزل آیت‌الله شریعتمداری تحصن کرده‌بودند. در این زمان مشخص نیست که ماموران رژیم به چه صورت عده‌ای را به گلوله بستند و چند نفر را شهید کردند .

یک نفر از طلاب شهید اهل شمیران بود. جامعیت روحانیت مبارز در شمیرانات تصمیم گرفتند برای ایشان مجلسی شایسته تشکیل دهند. بنده نیز سخنران آن مجلس بودم که بعد از پایان یافتن مجلس توسط مامورین ساواک دستگیر و به زندان اوین فرستاده شدم .

تا آن زمان مرا به زندان اوین نبرده‌بودند. درواقع این زندان جدید‌ترین و مدرن‌ترین زندانی بود که در زمان شاه برای سرکوبی مبارزین ساخته شده‌بود. ابتدا مرا به زندان انفرادی بردند که آن جا شرایط خیلی سختی داشت و امکان ارتباط وجود نداشت. پس از سلول انفرادی و رای دادگاه به دوسال محکومیت مرا به بند عمومی منتقل کردند. در آنجا ۴۰ یا ۵۰ طلبه و روحانی از جمله آیت‌الله طالقانی، منتظری، هاشمی رفسنجانی، مرحوم لاهوتی، آقای مطلبی، دعاگو و عده زیادی از آقایان شناخته شده اهل قلم مانند آقای جوادی قمی بودند .

اوضاع زندان اوین در سال ۵۷

اصولاً شرایط زندانها و زندانیان سیاسی در سال ۱۳۵۷ با سالهای ۴۵ تا ۵۵ متفاوت بود. در گذشته روز به روز بر شدت عمل و فشار بر زندانیان سیاسی افزوده می‌شد. همچنین محدودیتهای بسیاری از لحاظ ملاقات وجود داشت و از انجام مراسم دینی و مذهبی به صورت جمعی جلوگیری به عمل می‌آمد و از دادن کتاب به زندانیان جز قرآن کریم، نهج‌البلاغه و یا مفاتیح‌الجنان امتناع می‌کردند .

اما در سال ۵۶ و ۵۷ به موازات تعمیق و گسترش انقلاب اسلامی، رژیم مجبور شد آزادیهایی در زمینه‌های مختلف به زندانیها بدهد. در این زمان شکنجه نسبت به همه نیروهای سیاسی و مبارزی که دستگیر می‌شدند، خیلی کمتر شده‌بود، مگر اینکه درباره کسی یقیین داشته و مدرکی علیه او داشتند او را شکنجه می‌کردند .
به این ترتیب برای همه آقایان و طلبه‌هایی که بار اول و دومشان بود که دستگیر می‌شدند حضور در جمع علمای بزرگ مغتنم بود. زیرا شرایط آن زمان در زندان باعث شده بود که اکثر علما و اساتید در دسترس باشد. آقای منتظری در زندان درس خارج می‌دادند. کار تفسیر قرآن توسط آقای هاشمی رفسنجانی پیگیری می‌شد. ایشان در فکر این بود که یک مجموعه تفسیر موضوعی تازه‌ای را در ارتباط با قرآن و مسائل و موضوعات قرآن تالیف کنند که مواد اولیه و مقدمات این کاردر آنجا فراهم شد .

حضور منافقین در زندان

در سال ۵۷ به علت اینکه رژیم ناتوان شده بود، زندانیان می‌توانستند از بندی به بند دیگر آزادانه رفته و با یکدیگر ملاقات کنند. سران مجاهدین خلق به وسیله بعضی رابطه‌هایشان برای بزرگان و روحانیونی که در زندان بودند مانند آیت‌الله طالقانی و منتظری پیغام می‌فرستادم. حتی مسعود رجوی و موسی خیابانی به دیدار این آقایان می‌آمدند و از چگونگی پیروزی نهضت و اینکه چه کسانی جزو رهبران و گردانندگان این نهضت خواهد بود صحبت می‌کردند.
عجیب این است که این منافقینی که « فی‌قلوبهم مرض» بودند و هیچ اعتقادی به اسلام و روحانیت و مرجعیت نداشتند. حالا که می‌دیدند انقلابی در حال پیروزی است به علمایی که مورد اعتماد امام و رهبر کبیر انقلاب بودند، نزدیک می‌شدند. در حالیکه آنها در جلسات درون گروهی خود نهضت را تخطئه می‌کردند و می‌گفتند این جریان فایده‌ای ندارد و معتقد بودند تنها راه پیروزی ایران نبرد مسلحانه با رژیم شاه است، اما دیدند که مردم به دنبال آنها حرکت نکردند، زیرا شناخت و اعتقادی به آنها نداشتند. این است که در رابطه با موج مردمی خواستند پایگاهی برای خودشان ایجاد نمایند. وقتی در آن زمان با آقایان اهل قلم مانند اقای هاشمی رفسنجانی و طالقانی در رابطه با اوضاع و احوال کشور و آینده و حرکت نهضت صحبت می‌کردند، خواسته آنها این بود که به صورتی به امام پیام برسانند که ایشان جایگاهی برای آنها داشته‌باشد و نقشی در پیروزی به آنها بدهد.

این پیامها و گفتگوها به طرق مختلف به امام می‌رسید، اما امام سیاستش بر این بود که فقط بر مردم تکیه کند. امام تا آن زمان آنها را تخطئه نمی‌کرد یعنی تا زمانیکه آنها شرارت خود را بعد از پیروزی انقلاب در سال ۶۰ آشکار کردند، نظر امام این بود که آنها جوان‌هایی هستند که واقعاً قلبی پاک دارند و باید هدایت شوند اما در اثر بمباران فکری، فریفته آن جریان شده‌بودند.

 

منبع: خاطرات مرحوم حجت‌الاسلام موحدی‌ساوجی/ مرکز اسناد انقلاب اسلامی/ سال ۱۳۸۱

 

 

مرتضی نبوی

سید مرتضی نبوی :

سخنرانی‌های هاشمی در دهه ۴۰ ، متفاوت و تاثیرگذار بود .

بینش سیاسی هاشمی از دوران جوانی "روشن" بود .

مهندس سید مرتضی نبوی متولد سال ۱۳۲۶ قزوین و دارای مدرک فوق برق‌والکترونیک از دانشگاه فنی دانشگاه تهران است، وی در دوران تحصیلات عالی ضمن آشنایی با گروههای اسلامی به فعالیت سیاسی پرداخت و در همین ارتباط در سال ۱۳۵۲ دستگیر و به مدت ۲ سال زندانی شد. وی بعد از فعالیتهای مختلف در راستای تحقق پیروزی انقلاب اسلامی به رهبری امام راحل(ره)،‌در سال ۱۳۵۹ ابتدا به سمت معاونت مالی و اداری شرکت مخابرات و سپس به وزارتخانه پست و تلگراف و تلفن در کابینه شهید رجایی منصوب شد. ایشان بعدها ۲ دوره نماینده تهران در مجلس شورای اسلامی شد و اکنون عضو مجمع تشخیص مصلحت نظام و مدیر مسئول روزنامه رسالت می‌باشد که ضمن تشکر از پاسخ ایشان به سوالات پایگاه اطلاع رسانی آیت‌الله هاشمی رفسنجانی، ماحصل آن به شرح ذیل ارائه می‌شود :

 

سابقه اولین دیدار و ملاقات جنابعالی با آقای هاشمی رفسنجانی در چه سالی و تحت چه شرایطی بود؟

اولین دیدار بنده با جناب آقای هاشمی رفسنجانی به قبل ازپیروزی انقلاب و بعد از آزاد شدن زندانیان سیاسی توسط مردم از زندان شاه برمی‌گردد. این دیدار به اتفاق آقای سید احمد نصری انجام شد. آقای نصری از قبل با ایشان در تماس بود و آدرس منزل آقای هاشمی را می دانست. شبی به اتفاق به منزل ایشان رفتیم و تا پاسی از شب در خدمت ایشان بودیم. اینطور خاطرم می‌آید که جناب آقای هاشمی در این دیدار خبر تاسیس حزب جمهوری اسلامی را دادند، اما چون انقلاب به سرعت به پیروزی رسید، تاسیس حزب جمهوری اسلامی بعد از پیروزی انقلاب، انجام شد .

 

چه خاطره‌ای از منابر یا سخنرانیهای آقای هاشمی رفسنجانی دارید؟

آنطور که خاطرم هست، یکبار شاهد سخنرانی ایشان در آمفی تئاتر دانشکده فنی دانشگاه تهران و یکبار هم در کوی دانشگاه تهران (کارگز شمالی) بودم و این سال‌های ۴۸ تا ۵۰ بر می گردد. سخنرانی ایشان را با مایه‌های سیاسی و متفاوت با سخنرانی‌های دیگر یافتم .


میزان انطباق مسیر مبارزه آقای هاشمی با فلسفه مشی سیاسی امام راحل چه میزان بود؟

برداشت بنده اینست که مشی حضرت امام(ره) الهام بخش مبارزات جناب آقای هاشمی بوده است. البته ایشان از دوره‌ی جوانی دارای بینش سیاسی روشن بوده‌اند. آقای هاشمی به عنوان یکی ازیاران ونزدیکان حضرت امام شناخته شده‌اند. آنطور که بنده می‌فهمم آقای هاشمی در انعکاس نظرات خود به حضرت امام (ره) نیز رودرواسی نداشته‌اند. ایشان در طرح نظراتشان از صراحت بیشتری نسبت به دوستان و همرزمانشان برخوردارند. مثلاً در دوران ریاست جمهوری بنی‌صدر که اختلاف جدی بین بنی‌صدر و حزب جمهوری اسلامی وجود داشت و حضرت امام همگان را از «اختلاف» پرهیز می‌دادند، جناب آقای هاشمی،‌انتقادات خود را از بنی‌صدر صریح‌تر و پوست کنده‌تراز دیگران بیان می‌کردند .

 

مشی جذب حداکثری و دفع حداقلی در دوران مبارزه و تاثیرات آقای هاشمی رفسنجانی چه بود؟

مشی مدیریتی آقای هاشمی در مجلس و در دولت استفاده ازنیروهای هر دو جناح سیاسی کشور بود.مثلا سعی می‌کرد در بین وزرا عده‌ای زا این جناح و عده‌ای از آن جناح باشند، یا در بین استانداران تعدادی زا یک جناح و تعدادی ازجناح دیگر باشند. یعنی ایشان تلاش داشت فراجناحی معرفی شود. البته حمایت ایشان در مقاطع مختلف از جناح‌ها متفاوت بود. ایشان در انتخابات مجلس چهارم ازروحانیت مبارزو در انتخابات ریاست جمهوری سال ۷۶ از مجمع روحانیون حمایت کرد .

معادی خواه

عبدالمجید معادیخواه :

« هاشمی» محور رفع اختلافات فیمابین«مبارزان علیه رژیم شاه» بود

 

نام عبدالمجید معادیخواه برای آنها که سالهای ابتدایی پیروزی انقلاب اسلامی را به یاد دارند نام بسیار آشنایی است و این نام آشنایی برای مبارزان نهضت اسلامی مبارزه با رژیم ستم شاهی دو چندان می‌گردد، ایشان که از همان روزهای ابتدایی پیروزی انقلاب اسلامی قصد حضور در عرصه سیاسی را نداشت و به اذعان خود تنها به اصرار آقای هاشمی و از بابت رفاقت و ارادتی که به وی داشته،‌ مدتی حضور در عرصه خدمت به انقلاب در قامت وزارت را پذیرفت، اکنون با اینکه در زمره پیشتازان انقلاب اسلامی قرار دارد در گوشه‌ای به کار نشر، تحقیق و پژوهش می‌پردازد، از آنجائیکه برای نسل جوان امروز کشور شنیدن روایت موثق تاریخ مبارزات نهضت از زبان پیشتازان انقلاب قطعاً شنیدنی خواهد‌بود، گفتگویی با ایشان انجام شده که ماحصل آن در پی می‌آید :

 


همدلی و اتحاد از رموز اصلی پیروزی انقلاب بود در دوران مبارزه نقش اشخاصی همچون آقای هاشمی در پیدایش چنین اتحادی را چگونه می‌دانید؟


در این رابطه علاقمندم که یکی از خاطرات آن دوران را بازگو کنم. یادم می‌آید چند روزی به همراه خانواده در منزل آقای هاشمی مهمان بودیم. یکی از آن روزها سید محمد موسوی خویینی‌ها هم در آنجا مهمان بود. در آن روزها بر روابط آقای موسوی خویینی‌ها و آقای سید مهدی امام جمارانی کدورتی پیش آمده‌بود. یادم می‌آید آن روز خویینی‌ها سخنی گلایه‌آمیز از امام جمارانی را در جمع ما مطرح کرد و من نیز تعبیری را در جهت مثبت نسبت به آن گلایه بر زبان آوردم،‌که بی‌درنگ با سرزنشی صریح از سوی میزبان (هاشمی) به خود آمدم .

مضمون سخن ایشان (هاشمی) این‌بود که اگر میان دو تن از همرزمان و نیروهای همسو در روند جنبش زمینه‌ی کدورتی فراهم شده‌است جز با هدف زدودن زنگار تیرگی نباید اظهار نظری کرد. آن روزها همگی در محوریت هاشمی رفسنجانی هم باور بودیم. و به این ترتیب اگر به هر سبب گردی از بدبینی روابط دوستانی را می‌آلود. او را در زدودن تیرگی‌ها،‌نقشی ستایش‌انگیز بود. و هنوز هم چنین روحیه‌ای در آقای هاشمی به قوت خود باقی است .



آیا در دوران مبارزه شده‌بود که شما با آقای هاشمی هم زندان و یا هم‌بند شوید؟

بله، زمانی که در زندان اوین به سر می‌بردیم به دلایلی بر فضای بازجویی ساواک سایه‌ای از سیاست تلطیف و تحبیب دیده‌‌می‌شد. یک روز که در بند خودم بودم مرا برای بازجویی احضار کردند و خبر انتقال مرا به بند یک یعنی بند ( رهبران جنبش) دادند .
به این ترتیب بعد از چند روز من به همراه محمدعلی گرامی به بند یک که شامل آیت‌الله منتظری، طالقانی، هاشمی‌رفسنجانی، ‌مهدوی‌کنی، ‌لاهوتی، ‌انواری و ربانی شیرازی می‌شد انتقال یافتیم .

 

در وضعیت در بند بودن چه تصمیماتی آن موقع از سوی رهبران جنبش گرفته می‌شد؟

یادم می‌آید در آن زمان فاجعه‌ی ارتداد در سازمان مجاهدین که در حقیقت با شایعه سازی و تهمت می‌خواست فضای غبارآلود بدبینی و چند دستگی را به وجود آورد تا جائیکه جنبش اسلامی به تفرقه دچار شد،‌اما سران جنبش که از آنها نام بردم چنان آگاهانه با این موضوع برخورد وتصمیم‌گیری کردند که توانستند جنبش را پیروز کنند .

به اعتقاد من آنان در زمینه سازی اعتماد مردم به سازمان مجاهدین خلق نقش اساسی داشتند و با دریافت خبرهای ارتداد، بسیار کوشیده‌بودند که از آن فاجعه پیشگیری کنند چنانکه هاشمی رفسنجانی با استقبال از خطر ترور(در خانه چهپور)با بهرام آرام به گفتگو نشسته بود. در زمان انجام آن گفتگو بهرام آرام مسلح و هاشمی بی‌سلاح بوده‌است. آن هم در شرایطی که آنان افرادی چون آقای طالقانی و رفسنجانی را به ترور تهدید کرده‌بودند. با پیش‌بینی متهم کردن ساواک به ترور آنان .

به این ترتیب در بحران ناشی از ارتداد سازمان، این رهبران از سویی باید حمایت از چنان سازمانی را در بازجویی‌ها توجیه می‌کردند و از سوی دیگری بایستی پاسخگوی دین‌باورانی می‌بودند که به اعتقاد آنان از سازمانی حمایت کرده‌بودند که فرجامی جز الحاد و ارتداد نداشت .

با بیان آنچه گفتم به وضوح می‌توان دریافت که تصمیم‌گیری در آن اوضاع بحرانی چقدر دشوار بوده‌است. و جای تقدیر دارد که این رهبران چنین بحرانی را با برنامه‌ای بسیار سنجیده از سر گذراندند .


آیا از سر گذراندن این بحران را می‌توان یک نقطه اوج در مبارزات دانست؟

بله، از سرگذراندن بحرانی که با فاجعه‌ی ارتداد شکل گرفت یکی از درخشان‌ترین فصل‌های انقلاب می‌تواندباشد زیرا رهبران جنبش یا عالمان زندانی در بند یک اوین در اوج هوشیاری، خردورزی، تقوا و مسئولیت شناسی آن بحران سهمگین را از سر گذراندند. زیرا نه ازبیم هیاهوی رجوی و گروهک شرورش در انجام وظیفه‌ی دینی کوتاهی کردند، نه با دغدغه‌های دینی مصالح مبارزه‌ای را نادیده گرفتند .

از نگاهی دیگر در بند یک زندان اوین شرایطی فراهم بود که دیگرانی که از زندانی به آن بند منتقل می‌شوند بهره‌مندی از اطلاعات هر چه دقیق‌تررا فرصت می‌یافتند.در نتیجه گروهک رجوی نمی‌توانست مبارزان را به دلخواه خود کانالیزه کند و هرچه را که می‌خواست به خورد آنان بدهد. کسی که به زندانیان بند یک می‌پیوست متانتی ستایش‌انگیز و رفتاری خردپذیر را تجربه می‌کرد. به او میدان می‌دادند که آنچه را تجربه کرده‌است به آن جمع منتقل کند. آنگاه خبرها و تجربه‌هایی را که با هزینه‌ای بسیار سنگین فراهم کرده‌بودند را در اختیارش می‌گذاشتند .


پس فضای بند یک می‌بایست با این اوصاف فضایی مطلوب و دوست‌داشتنی می‌بود؟

بله، در تصدیق مطلوب بودن ضای بند یک به جهت هم بند بودن با عالمانی که از آنها نام بردم چنین می‌توانم بگویم که اگر در آن روزها بر سر دوراهی قرارمیگرفتم که از یکی به آن بند رسیدم و از راه دیگر به خانه، بر این باورم که نخستین راه را برمی‌گزیدم. البته علاقه و ارادتی که به آقای طالقانی و هاشمی رفسنجانی داشتم جاذبه این انتخاب را برایم مضاعف می‌کرد .

یادم می‌آید هاشمی رفسنجانی پیش از بازداشت سفری به اروپا و امریکا رفته‌بود و از کانونهای مبارزه در فراسوی مرزها اطلاعاتی شنیدنی را با خود به ارمغان آورده‌بود .

پس از چندی نیز گروهها و افراد دیگری چون شهید مهدی‌عراقی،‌شهید کچویی،‌چندتن از سران موتلفه، مهدوی‌کنی،‌محمدرضا فاکر، قدرت‌الله علیخانی، محمد محمدی و جلال رفیع به جمع بند یک پیوستند. در نتیجه شمار زندانیان آن بند از مرز ۴۰ تن گذشت .


آیا خاطره‌ای شیرین از بند یک زندان اوین نیز دارید؟

خاطره‌ای که می‌خواهم بگویم شاید شیرین نباشد. اما همیشه شبی خاطره‌انگیز از بند یک زندان اوین را برای من تداعی می‌کند. در شبی که قرار بود حدود چهل زندانی از آن بند یک زندان اوین را برای من تداعی می‌کند. در شبی که قرار بود حدود چهل زندانی از آن بند به زندانهای دیگر منتقل شوند و شمارزندانیان آن بند به عدد ۹ می‌رسید یعنی هسته اصلی یا همان ۷ تن (رهبران جنبش) خودم و محمدعلی گرامی. بند یک از غم و سکوت آکنده بود. اما من با سرودن شعری که در هر یک از ابیات با سخنی طنزآمیز با بزرگانی چون آقای طالقانی، هاشمی رفسنجانی، مهدوی‌کنی، مرحوم لاهوتی و مهدی کروبی شوخی کرده‌بودم. نتیجه آن آکنده شدن فضای بند یک به خنده و قهقهه دوستان شد .


آزادی زندانیان در چه سالی بود و آیا به خاطر دارید آقای هاشمی بعد از آزادی به چه کاری اهتمام ورزیدند؟

پیش از محرم سال ۵۶ شاهد موج آزادی تبعیدی‌ها و زندانیان سیاسی بودیم و در این میان، با آزادی علمای زندانی در بند یک زندان اوین، طوفانی پدید آمد. اما در همین زمان نیز به خوبی به یاد دارم که گروهک رجوی برای دامن زدن به شکاف و تفرقه انگیزی در میان مبارزان باز هم تلاش می‌کردند. به طور مثال از نشانه‌های حضور آنان در آن تفرقه‌انگیزی، تلاش گسترده‌ای برای پیشگیری از تجلیل از هاشمی رفسنجانی بود. در همین راستا تظاهراتی در تجلیل از مرحوم لاهوتی انجام شد که به گستردگی تظاهرات مربوط به دیدار با آقای طالقانی و منتظری بود. در حالی که روشن است موقعیت اجتماعی و حوزوی آن مرحوم با آقای هاشمی اصلاً قابل مقایسه نبود. بنابراین می‌خواهم یادآور شوم که رژیم و گروهک رجوی بعد از آزاد شدن زندانیان سیاسی ساکت ننشستند بلکه دائم به فکر دامن زدن به شکافها و تفرقه‌افکنی میان آیت‌الله طالقانی و دیگران شدند که البته همیشه آقای هاشمی به دلیل سعه‌صدرشان از این مهم به خوبی برآمدند .

آقای هاشمی بعد ازآزادی به فعالیتهای خود ادامه دادند. در سفری که ایشان به همراه مرحوم لاهوتی به قم داشتند نکته بسیار مهمی که خاطرم هست اوج‌گیری تلاش‌ها برای تاسیس حزب بود که با آزادی هاشمی رفسنجانی از زندان شاهد آن بودم. اما نکته‌ای که باید آنرا ذکر کنم نزدیکی و مورد توجه بودن هاشمی رفسنجانی نزد امام بود، به طوریکه به خوبی به یاد دارم در روز سیزده بهمن ۵۷ وقتی خود را به مدرسه علوی رساندم به رغم آنکه هنوز دولت بختیار ساقط نشده‌بود. بیش و کم در این پیش‌بینی تردید نبود که آن دولت رفتنی است. سخن روز هم معرفی مرحوم بازرگان به عنوان نخست وزیر بود که همه کم و بیش بر آن اتفاق نظر داشتند اما در این میان کسانی بودند که از همان ابتدا سهم خواهی می‌کردند و از هاشمی می‌خواستند که آنها را به عنوان نخست وزیر به امام معرفی کند. اما آقای هاشمی با قاطعیت جلوی این افراد ایستادند و سعی در به سامان کردن اوضاع کردند .

 

سعیدی

روایت آیت‌الله سعیدی

« شیخ اکبر هاشمی رفسنجانی» سخنران ویژه مسجد امام موسی کاظم تهران در اواخر دهه ۴۰

 

مجاهد شهید آیت الله سید محمدرضا سعیدی در دوم اردیبهشت ۱۳۰۸ ، چشم به جهان گشود. پدر بزرگوارش حجت الاسلام سید احمد سعیدی، است. در دوران طفولیت، مادرش را از دست داد و تحت نظر پدر مشغول تحصیل شد. ادبیات عرب را در مشهد آموخت و از دروس فقه و اصول، معارف استادان بزرگی، چون حاج شیخ کاظم دامغانی، حاج شیخ هاشم قزوینی و حاج شیخ مجتبی قزوینی استفاده کرد. به خاطر استعداد سرشاری که داشت و زحمات فراوانی که تحمل کرد، مدارج و مراحل علمی را با سرعت پیمود. پس از ازدواج، عازم حوزه ی علیمه قم شد و در آن شهر در محضر آیت الله العظمی بروجردی« قدس سره» و امام خمینی« قدس سره » حاضر شد و سرانجام با زحمات طاقت فرسا و تلاشهای پیگیر به مرحله ی استنباط و اجتهاد رسید .

آیت الله سعیدی ضمن ادامه ی تحصیل و تدریس طلاب، به مسافرت های تبلیغی نیز می رفت و در آبادان به خاطر سخنرانی افشاگرانه و ضد رژیم به زندان افتاد . اما در اثر تلاش آیت الله العظمی برجرودی« قدس سره» از زندان آزاد شد . با فرارسیدن سال ۱۳۴۱ و شکل گیری نهضت روحانیت، ایشان به همراه بسیاری دیگر از روحانیان، به گرد شمع وجود حضرت امام« قدس سره » پروانه وار به گردش در آمدند و در راه نیل به اهداف متعالی آن پیشوای بزرگ، از هیچ کوششی دریغ نورزیدند .

پس از آن که، حرکت روحانیت رشد یافت و در رأس همه، سخنان و اعلامیه های امام خمینی«قدس سره» در همه جا شور و هیجان و قیام و انقلاب به وجود آورد، رژیم شاه امام را دستگیر نمود و در پادگان عشرت آباد، زندانی کرد. شاگردان امام، حوزه های درسی را تعطیل. و در منزل مراجع تقلید تحصّن نمودند. این تحصّن با سخنرانی آیت الله سعیدی، پس از اقامه نماز جماعت همراه بود. آن سخنرانی و مشورت ها منجر به اتخاذ تصمیمی از جانب علما و فضلا و مراجع تقلید قم و سایر شهرستان ها، مبنی بر هجرت به سوی تهران و اعتراض همه جانبه، علیه دستگیری امام« قدس سره »شد و رژیم شاه به هراس افتاد و پس از مدتی امام را آزاد ساخت .

نهضت امام خمینی« قدس سره» راه پر مخاطره ای در پیش داشت و امام مصمم بود که، تا پای جان از اسلام عزیز دفاع کند و از هیچ مانعی ترس و بیم به خود راه ندهد. آیت الله سعیدی از تصمیم و اراده ی راسخ امام «قدس سره» و قدرت عجیب و عظمت ایشان و توکل آن بزرگوار، نیرویی تازه گرفت و راه سراسر رنج ومبارزه و خطر را با میل و اشتیاق پیمود . وی درباره دمیده شدن این روح امید و مبارزه در خود، ملاقاتی را که با امام« قدس سره» داشته است را مؤثر دانسته و عامل اصلی معرفی می کند. و چنین می گوید :

« هنگام نماز مغرب و عشا به منزل امام رفتم، می خواستم با ایشان مذاکره کنم، امام آماده نماز بودند، وقتی منظورم را فهمید، اندکی نماز را به تأخیر انداخت. به عرض رساندم: آقا! طبق برداشتی که من کرده ام، از این به بعد شما در مبارزات خود، یاوران کمتری خواهید داشت .» امام فرمودند:سعیدی! چه می گویی؟! به خدا قسم، اگر تمام جن و انس پشت به پشت هم بدهند و در مقابل من بایستند، من چون این راه را حق یافته ام، از پای نخواهم نشست .»
مرحوم سعیدی پس از این دیدار و استماع سخنان جانبخش امام« قدس سره» می گوید :
« با شنیدن سخنان امام، چنان دلگرم شدم، که روح تازه ای در وجودم دمیده شد و ایمان بیشتری به قیام و حرکت امام پیدا کردم . » پس از مراجعت از نجف با صلاحدید امام( ره) به امامت جماعت مسجد موسی بن جعفر «علیه السلام» در تهران برگزیده شد و این مسجد بود که، به صورت سنگری برای مبارزه آن شهید سعید در آمد. جوانان به گرد او جمع شدند و در سایه فعالیت های علمی وی، از چشمه های معارف اسلامی، جرعه ها برگرفتند. تلاش های وی در این پایگاه هدایت و مبارزه، عبارت بود از: تفسیر قرآن کریم، سخنرانی های متعدد، که بیشتر آن توسط خود او صورت می گرفت، ایجاد کتابخانه، دعوت سخنران از قم و .... از فعالیت های چشمگیر مرحوم سعیدی، ترجمه رساله امر به معروف و نهی از منکر امام «قدس سره » از کتاب تحریر الوسیله و چاپ و نشر آن در میان جوانان بود .

همچنین نوارهای امام« قدس سره» را با زحمت فراوان تهیه و تکثیر می کرد و هم او بود که جزوه های درسی امام را در نجف، تحت عنوان «ولایت فقیه» چاپ و تکثیر کرد . ساواک، او را ممنوع المنبر نمود، اما آیت الله سعیدی دست از فعالیت نکشید و دور از چشم ساواک به محل های دوردست و روستاهای اطراف تهران می رفت و به کار خویش ادامه می داد . شهید در سال ۱۳۴۵ ، درباره ی جنایات اسراییل سخنرانی مهمی کرد و همین سخنرانی موجب دستگیری و زندانی شدن ۶۱ روزه وی شد . در اردیبهشت ۱۳۴۹ ، رژیم از سرمایه گذاران امریکایی دعوت به عمل آورد تا « به اصطلاح» در ایران سرمایه گذاری کنند و در واقع در یک حرکت استعماری اقتصاد ایران را کاملاً در اختیار امریکایی ها قرار دهد. به دنبال این اقدام، علمای حوزه علمیه قم، در ۱۱ اردیبهشت همان سال، با انتشار اطلاعیه ای، مردم را از این خطر بزرگ آگاه ساختند .

در این میان آیت الله سعیدی دست به فعالیت های شدید زد و با انتشار اعلامیه ای به زبان عربی، خطاب به علمای کشورهای اسلامی، آنها را دعوت به اعتراض و مخالفت نمود . مجدداً او را دستگیر و در قزل قلعه زندانی، و تحت شدیدترین شکنجه ها، در روز چهارشنبه ۲۰ خرداد ۱۳۴۹ ، آن عالم مجاهد را به شهادت رساندند . پیکر آن مرد بزرگ، فردای شهادتش تحویل فرزند ارشدش شد و به طور مخفیانه در وادی السلام قم به خاک سپرده شد از مشارکت و همراهی " هاشمی رفسنجانی " با این شهید راه حق و مبارزه با رژیم ستم شاهی مطالبی تهیه شده که ضمن طلب غفران الهی برای آن یار سفر کرده انقلاب در پی می آید :

 

دعوت سعیدی از هاشمی برای سخنرانی در مسجد امام موسی کاظم

شهید سعیدی در دوران تحصیل در قم دوستانی یافت که در سال‌های بعد در مسجد «امام موسی کاظم(ع)» از همرزمان او شدند. این همرزمان که آیت‌الله سعیدی با آنها مباحثات و مراودات علمی داشت، بیشتر از علما و فضلای برجسته‌ی حوزه‌ی علمیه‌ی قم بودند. از جمله‌ی این افراد می‌توان به آیت‌الله خزعلی، آیت‌الله مشکینی، آیت‌الله محمدی گیلانی، حجت‌الاسلام‌والمسلمین هاشمی رفسنجانی، آقای ستوده، سید جواد علم‌الهدی، سید محمد علم‌الهدی، ربانی شیرازی و آیت‌الله جعفر سبحانی اشاره کرد. شهید سعیدی اغلب این افراد، به ویژه آقایان خزعلی و هاشمی رفسنجانی، را برای سخنرانی در مسجد امام موسی کاظم(ع) دعوت می‌کرد .

 


سعیدی، هاشمی ،بهشتی و باهنر، امام را از لایحه کاپیتولاسیون مطلع کردند

شهید سعیدی به همراه شهید بهشتی و شهید باهنر و آقای هاشمی‌رفسنجانی از جمله کسانی بودند که امام(ره) را در جریان این لایحه قرار دادند و متن تصویب شده‌ی لایحه را در اختیار ایشان گذاشتند .

 

جلسه علمای حوزه علمیه پس از تبعید امام با حضور سعیدی و هاشمی

پس از تبعید حضرت امام، عده‌ای از علمای حوزه در قم جلسه‌ای را ترتیب دادند که در آن افرادی چون آقایان منتظری، مشکینی، شهید سعیدی، ربانی‌شیرازی، مصباح یزدی، هاشمی‌رفسنجانی، شرکت کردند. در آن جلسه تصمیم گرفته‌شد اعلامیه‌ای در اعتراض به دستگیری و تبعید امام و به نام حوزه‌ی علمیه‌ی قم منتشر شود .

 

مسجد موسی کاظم و سخنرانی هاشمی در کنار فلسفی، خزعلی، ربانی‌شیرازی و هاشمی‌نژاد

شهید سعیدی در مسجد امام موسی کاظم (ع)، علاوه بر اینکه پس از اقامه‌ی نماز جماعت، بر ضد رژیم شاه سخنرانی‌های تندی می‌کرد، جلسات متعددی را برگزار و از سخنرانان و وعاظ مشهور و با نفوذ دیگر هم برای افشاگری بر ضد رژیم، دعوت می‌کرد، که از جمله‌ی آنها می‌توان به محمدتقی فلسفی، هاشمی رفسنجانی، خزعلی، ربانی‌شیرازی و هاشمی‌نژاد، اشاره کرد. برای مثال، هاشمی رفسنجانی در این مسجد بر ضد رژیم سخنرانی‌های تندی داشته‌است. شهید سعیدی به لحاظ موقعیت حساس مسجد – در جنوب شرقی تهران- آن را به پایگاهی برای نیروهای مخالف و مبارز تبدیل کرد .

 



آیت‌الله سعیدی ممنوع‌المنبر، پای منبر هاشمی/ فلسفی/ خزعلی و....... می‌نشست

شهید سعیدی خود پای منبر تمام سخنرانان دعوت شده می‌نشست و به سخنان آنان گوش می‌داد.
و معمولاً سخنران‌هایی دعوت می‌شدند که دارای شجاعت و روحیه‌ی انقلابی و خطابه‌های آتشین بودند. از جمله‌ی کسانی که برای تبلیغ به مسجد امام موسی کاظم(ع) دعوت شده‌بودند، می‌توان افراد زیر را – بر اساس اسناد ساواک- نام برد: آقایان هاشمی رفسنجانی، محمدتقی فلسفی، خزعلی، فخرالدین حجازی، محامی، عقیقی،‌ نیکنام، عبدالرسول حجازی و شیخ مرتضی صالحی. نکته‌ی بعد اینکه چون سعیدی خود ممنوع‌المنبر بود و ساواک به سخنرانیش حساسیت داشت، در نتیجه سعی می‌کرد با دعوت از این سخنرانان، هم مجالس از یکنواختی خارج شود و هم از میزان فشار ساواک کاسته شود.

توکلی بینا

ابوالفضل توکلی‌بینا :

اطلاع ساواک از تصمیم مبارزان برای اعدام انقلابی نصیری و شکستن پای هاشمی در بازجویی /!خرید ساختمان با مساعدت مالی هاشمی در تهران

 

بوالفضل توکلی بینا از جمله مبارزینی است که در جوانی فعالیتهای خود را با شرکت در هیات‌های مذهبی آغاز کرد و با شروع نهضت روحانیون به رهبری امام خمینی(ره) به نهضت پیوست و آشکارا به فعالیت پرداخت . وی از جمله موسسین هیاتهای موتلفه اسلامی بود که پس از اعدام انقلابی حسن‌علی منصور (نخست وزیر وقت)، همراه دیگر اعضای جمعیت دستگیر و در دادگاه به دو سال زندان محکوم شد . پس از آزاد شدن از زندان، ضمن ادامه فعالیتهای مذهبی به فعالیت در زمینه‌های فرهنگی روی آورد و در مدرسه رفاه و مسجد قبا به فعالیت پرداخت .

 

توکلی بینا و ترور منصور

ابوالفضل توکلی بینا یکی از اعضای مرکزی جمعیت موتلفه اسلامی در مورد ترور منصور «نخست وزیر وقت» می‌گوید : پس از تبعید امام به ترکیه، جمعیت موتلفه نمی‌توانست ساکت بنشیند و کار مفیدی انجام ندهد. از این رو، روزی در منزل آقای اعلاء‌میرمحمدصادقی جلسه‌ای با حضور اعضای شورای مرکزی تشکیل شد که در آن جلسه همه به توافق رسیدند که دیگر صدور اعلامیه فایده چندانی ندارد و برای شکستن جوّ اختناقی که در سراسر کشور به وجودآمده‌بود باید ضربه‌ای کاری به رژیم وارد ساخت . پس از بحثهای بسیار در نهایت اعضای شورا به این نتیجه رسیدند که شاه، نعمت‌الله نصیری (رئیس ساواک) و حسنعلی منصور (نخست وزیر) مفسدفی‌الارض هستند و باید از میان برداشته شوند. پس از تصویب این حکم، مجوز شرعی آن از آیت‌الله میلانی گرفته‌‍شد و اجرای حکم به شاخه‌ی نظامی جمعیت هیات‌های موتلفه اسلامی محول شد .

در راس شاخه‌ی هیاتهای موتلفه شهید عراقی، شهید حاج صادق امانی قرار داشتند و در رده بعد، شهیدان محمد بخارایی، صفار هرندی، نیک نژاد و سید علی اندرزگو بودند .

برای اولین عملیات منصور انتخاب شد. دلیل آن نیز این بود که منصور مجری اصلی به تصویب رساندن لایحه‌ی کاپتولاسیون در دو مجلس شورای ملی و سنا به شمار می‌رفت و ولی‌امرمسلمین (حضرت امام خمینی) نیز به دستور او تبعید شده‌بود. به همین دلیل شورای مرکزی هیات موتلفه به این توافق رسیدند که ابتدا وی را به قتل برسانند که شهید محمد بخارایی (از اعضای شاخه نظامی هیا ت موتلفه) مامور اجرای آن شد .

به این ترتیب که وقتی منصور طبق برنامه حدود ساعت ده و ده دقیقه صبح وارد میدان بهارستان، مقابل مجلس از اتومبیل پیاده شد، شهید بخارایی با نامه‌ای به دست به عنوان اینکه می‌خواهد عرض حالی به نخست وزیر بدهد به سوی او رفت و نزدیک او اسلحه‌اش را بالا آورد و شلیک کرد گلوله اول به شکم منصور اصابت کرد، گلوله دوم گلوی او را درید و اما گلوله سوم در لوله گیر کرد. شهید بخارایی نیز به سرعت گریخت و صحنه را ترک کرد . پس از لحظاتی که ماموران به خود آمدند، به تعقیب بخارایی پرداختند و آن مرحوم نیز در حین فرار به دلیل پا گذاشتن روی قطعه‌ی یخی به زمین خورد و در نتیجه به چنگ ماموران افتاد. روی اسلحه‌ای که بخارایی به وسیله‌ی آن منصور را به قتل رساند شعارهایی نوشته‌شده‌بود که به خوبی هدف او و دوستانش را از این کار نشان می‌داد .

پس از دستگیری بخارایی و انتقال او به کلانتری میدان بهارستان نیک نژاد، رضا صفار هرندی و سید علی اندرزگو بی‌درنگ به میدان شوش رفتند و طبق قرار، دراول جاده شهرری با حاج‌صادق امانی دیدار کردند و اسلحه‌های خود را به وی تحویل دادند و به خانه‌های خود رفتند.اما ماموران به خانه‌های آنها ریختند و آنها را دستگیر نمودند. بعد از آن سایر اعضاء شورای مرکزی یکی پس از دیگری دستگیر شدند و عاقبت بنده نیز (توکلی‌بینا) در دوم اسفند ۱۳۴۳ به وسیله ماموران ساواک دستگیر شدم و خوب به یاد دارم که در همان شب حدود شصت نفر دیگر را نیز بازداشت کردند که عده‌ای از آنها افراد متفرقه بودند و از ماجرا هیچ خبری نداشتند .

زندان قزل قلعه و رفتار ساواک

ساعت ۹ شب من (توکلی بینا) در قزل قلعه بودم. درست سه ساعت تمام بازجوی ساواک، بدون یک کلام ****** از من بازجویی کرد. در پایان سرهنگ افضلی آمد و متن بازجویی مرا گرفت و از اتاق بیرون رفت. بعد از گفتن ناسزایی اظهار داشت این شخص چند باربازداشت شده و سر من کلاه گذاشته‌است و من در همان حال صدای رفقای خودم را که در اتاق مجاور شکنجه می‌شدند، می‌شنیدم .

بعد مرا به اتاق سرهنگ مولوی (رئیس ساواک تهران) بردند. او همان جا شروع به بازجویی کرد و همان ابتدا در مورد ماجرای اعدام منصور پرسید .

گفت: عراقی و امانی را می‌شناسی؟

گفتم: بله

پرسید: چند وقت است که با این دو نفر آشنا شده‌ای؟

به راحتی پاسخ دادم: من این آقایان را سالهاست می‌شناسم، افراد خوبی هستند و در مسجد با یکدیگر آشنا شده‌ایم .

گفت: درباره اعدام منصور بگو .

گفتم: از این ماجرا هیچ اطلاعی ندارم .

به محض اینکه من از قتل منصور اظهار بی‌خبری کردم چندتن از ماموران به سر من ریختند و شروع کردند به کتک زدن. این پرسش و پاسخ و آن رفتارسه بار تکرار شد اما برای بار سوم مرا به پشت خواباندند و با کابلهای کلفت برق به پشتم زدند. آن‌قدر ضربه‌های کابل دردناک بود که سراسر پشتم متورم شد تا جائیکه بر اثر آن ضربات بی‌هوش شدم. بعد از شلاق زدن مرا به حیاط خرابی در کنار ساختمان نوساز قزل قلعه بردند و همان جا رها کردند .

ساعت ۷ صبح دوباره مرا برای بازجویی به اتاق بردند. دربازجویی، من حرفهای شب قبل را تکرار و از ترور منصور اظهار بی‌اطلاعی کردم. سرانجام بدون آنکه اعترافی کرده‌باشم بازجویی به پایان رسید و مرا به بند تحویل دادند .

قزل قلعه یک حیاط عمومی داشت که درهریک از دو قسمت شرق و غرب آن، بیست سلول انفرادی قرارگرفته‌بود. مرا در یکی از انفرادی‌های غربی محبوس کردند و تا سی شبانه روز این وضعیت همچنان ادامه داشت. درطی بازجویی‌ها شرایط بسیار دشوار بود و استراحتی در کار نبود مگر روزی دو تا سه ساعت علت آن نیز آن بود که مرتب می‌بردند و می‌آوردند و فرصت خواب و آسایش نمی‌دادند . دربازجویی‌ها مکرر براین نکته پافشاری می‌کردم که من هیاتی هستم و در هیات روضه‌خوانی داریم و پرچمی که معلوم و مشخص است ولی بازجوها می‌خواستند من اقرار کنم که عضو شورای مرکزی جمعیت موتلفه هستم .


قزل قلعه و ارتباط با دیگر هم‌رزمان (آقای هاشمی‌رفسنجانی)

در قزل قلعه، سلول انفرادی، پنجره‌ای چهل در چهل سانتی‌متری داشت که دکتر علی امینی در دوران نخست وزیری خود دستور داده‌بود آنها را بسازند و در دیوار قرار دهند. البته پنجره‌ها را با تسمه‌های آهنی جوش داده ‌بودند؛ به صورتی که از میان پنجره‌ها حیاط پیدا نبود، ولی صداها به گوش می‌رسید .

یک روز نزدیک غروب، صدای آقای هاشمی را از حیاط شنیدم که با آقای ربانی، املشی و یکی دو نفر دیگر گفتگو می‌کرد. من بی‌درنگ از داخل سلول صدا زدم : هاشمی، هاشمی .

وی صدای مرا شناخت و گفت: توکلی تو هستی؟ گفتم: بله، گفت: چه خبر؟ گفتم: شرایط خیلی سخت و فشار زیاد است. این گفتگوی کوتاه در همین جا ختم شد و دیگراز آقای هاشمی خبری نداشتم تا اینکه پس از عید نوروز ( سال ۱۳۴۴ ه.ش) گزارشی از قم به ساواک تهران رسیده‌بود که نصیری رئیس ساواک هم جزو فهرست اعدامی‌ها بوده و در جلسه‌ای که اعدام او به تصویب رسیده توکلی، عراقی، هاشمی و بهادران حضور داشته‌اند. بر اساس این گزارش گویا آقای هاشمی را که در زندان عمومی بود به انفرادی شرقی بردند و تحت بازجویی و شکنجه قرار دادند .

پس از ارسال گزارش قم به تهران درباره ترور نصیری، با اینکه بازجویی‌های من و آقای هاشمی در پایان سال ۱۳۴۳ تمام شده‌بود، دوباره ما را برای بازجویی احضار کردند. در یکی از همین بازجویی‌ها آقای هاشمی را آن‌قدر شکنجه کردند که استخوان پایش شکست و عیب کرد من همان وقت شنیدم که ایشان را برای معالجه به بیمارستان ۵۰۱ ارتش بردند .

آخرین شبی که مرا برای بازجویی به اتاق بازجو بردند مصادف با هنگامی بود که آقای هاشمی را برای معالجه پا به بیمارستان اعزام کرده‌بودند. در آن شب مرا به تخت بستند و خیلی اذیت کردند اما باز هم موفق به گرفتن اعتراف از من نشدند .

بعد از حدود یک ماه بازجویی زمانیکه نتوانستند اقراری از ما بگیرند در حادثه کاخ، پس از اقدام ناموفق برای کشتن شاه به دست سرباز وظیفه رضا شمس‌آبادی گروهی را به جرم هم‌دستی با او دستگیر کردند و همه را به قزل قلعه آوردند و ما را از آنجا بیرون کردند و به عشرت آباد منتقل کردند .


رهایی از زندان و تاسیس مدرسه رفاه

سرانجام دوران محکومیت به پایان رسید و در دوم اسفند ۱۳۴۵ از زندان آزاد شدم. در شش ماه آخر زندان با دوستان هم‌بندمان به این فکرمی‌کردیم که پس از آزادی چه راهی را در پیش بگیریم، همگی اتفاق نظر داشتیم که نمی‌توانیم پس از رهایی از بند با خیال آسوده به دنبال کسب و کار خود برویم و امام را در نیمه راه تنها رها نماییم. از طرفی برایمانروشن بود که دستگاه امنیتی رژیم همواره مراقب ماست و اجازه فعالیت سیاسی را به ما نمی‌دهد. پس از تاملات و بحثهای بسیار به این نتیجه رسیدیم که بهتر است فعالیت خود را در یک کار اجتماعی عام‌المنفعه متمرکز کنیم و در پوشش آن به جذب نیروهای مردمی بپردازیم و کار سیاسی خود را همچنان ادامه دهیم .

اندیشه این کار روز به روز پخته‌تر شد و در نهایت تصمیم گرفتیم بنیاد رفاه را تاسیس کنیم . این کار پس از آزادی از زندان به انجام رسید و بنیاد رفاه بنیانگذاری شد .

در راستای همین اهداف، بنده و دوستانم یعنی آقایان شفیق، لاجوردی و اسلامی در بررسی‌های خود به این نتیجه رسیدیم که یکی از کمبودهای بارز جامعه مذهبی ما نبودن مدارس دخترانه اسلامی است. از این رو مصمم شدیم که مدرسه دخترانه رفاه را تاسیس کنیم. برای خرید ملک این مدرسه که در پشت مجلس شورای اسلامی ملی (میدان بهارستان) واقع شده و متعلق به بانک ملی بود مجبور شدیم بهای مدرسه را در سه قسط ۳۰۰ هزارتومانی پرداخت کنیم. برای تهیه قسط اول بسیار مشکل داشتیم زیرا دوستان هرکدام چند سالی در زندان بودند و وضع مالی خوبی نداشتند بنابراین تنها توانستیم ۱۰۰ هزارتومان آنرا فراهم کنیم. برای تهیه ۲۰۰ هزارتومان باقی‌مانده، موضوع را با آقای هاشمی‌رفسنجانی در میان گذاشتیم تا ایشان راهی برای تهیه آن مبلغ پیدا کند. او هم با حاج‌حسین اخوان‌فرشچی تماس گرفت وایشان را راضی کرد مبلغ ۲۰۰ هزارتومان دیگر را بابت سهم امام به حساب آورد و به ما بپردازد. وقتی کار خرید ساختمان به اتمام رسید مدرسه را با یک کلاس ابتدایی افتتاح کردیم، غافل از اینکه عده‌ای مقدس‌ماب متحجر که خود را ولایتی می‌خوانند و از ولایت فقط دوستی اهل بیت(ع) را درنظر گرفتندو به مفهوم حکومتی آن اعتنا نمی‌کردند، خدمت حضرت امام رفتهو گفته‌بودند که این آقایان، سهم امام (ع) را از بین برده‌اند .

از اتفاق در همان ایام، یکی از دوستان یعنی حاج‌محمد علمدار به نجف اشرف رفته‌بود و ضمن زیارت به خدمت امام هم رسید. امام هم پس از آشنایی و کسب اطمینان نامه محبت‌آمیزی برای آقای هاشمی‌رفسنجانی نوشته و آنرا به آقای علمداری داده‌بود تا با خود به تهران برده و به دست آقای هاشمی برساند .

آقای علمدار پس از ورود به تهران نامه را به من داد تا آن را به آقای هاشمی بدهم. بنده نیزبه ایشان تلفن کردم و ایشان همان روز به دفتر کار من آمد و پس از خواندن نامه، آنرا به من داد و گفت: بخوان. مضمون اصلی نامه این بود که امام گله کرده و نوشته‌بود چرا پیش از آنکه کاری را انجام دهید، به اطلاع من نمی‌رسانید تا دیگران اینجا بیایند و با بدگویی‌های خود مطلب را وارونه جلوه دهند .
پس از آگاهی از محتوای نامه امام، ما دست به کار شدیم و گزارش مشروحی از خرید ملک و تاسیس مدرسه برای امام نوشتیم و از طریق آقای هاشمی رفسنجانی به نجف فرسادیم .

سرانجام با وجود مشکلات فراوان، دبستان رفاه با یک کلاس بیست نفری آغاز به کار کرد و سپس به تدریج تا سطح دبیرستان گسترش یافت. تعیین خط مشی و سیاستگذاری موسسه فرهنگی رفاه را یک هیات امنای ۱۲ نفری به عهده داشت که اعضای این هیات شامل شهیدان دکتر بهشتی، دکتر محمدجواد باهنر، محمدعلی رجایی، آقایان هاشمی‌رفسنجانی، حاج‌حسین اخوان فرشچی، عباس آسیم، حاج آقا علاء میر‌محمد صادقی، حبیب‌الله شفیق، ابوالفضل توکلی بینا، محمدجواد رفیق‌دوست و مهدی غیورزاده شد .

موسسه فزهنگی رفاه همچنان به فعالیت خود ادامه می‌داد تا اینکه دستگاه امنیتی رژیم شاه به ماهیت و خط‌مشی آن پی برد و چند نفراز بانوان شاغل در مدرسه و حتی تعدادی از دانش‌آموزان را بازداشت و مدرسه راهنمایی و دبیرستان را تعطیل کرد و فقط دبستان رفاه به کار خود ادامه داد

فائزه هاشمی

روایت فرزند از دوران مبارزاتی پدر؛ فائزه هاشمی :

هنوز درد شکنجه‌های ساواک بر تن «حاج‌آقا» سنگینی می‌کند

روزهای ملاقات در زندان با " بابا" و بازی با بچه های دیگر زندانیان " تفریح " ما شده بود

 

فائزه هاشمی آغاز مبارزات پدرش را همزمان با تولد خود در شال ۱۳۴۱ می‌داند. خانواده هاشمی آن زمان در قم زندگی می‌کردند و در سال ۱۳۴۶ به تهران آمدند وقتی وی به سن ۱۶ سالگی می‌رسد و پدر در آبان ماه آن سال از زندان آزاد و انقلاب اسلامی در بهمن ماه پیروز می‌شود.

به گفته وی طولانی‌ترین مدت زمان زندانی پدر سه ساله بوده که همان سه سال آخر قبل از پیروزی انقلاب بوده و دلیل طولانی شدن آن نیز گسترده‌تر شدن مبارزات مردم بوده‌است.

وی به دلیل کم سن و سال بودن در سالهای مبارزات پدر خاطرات زیادی از آن دوران ندارد از محدودیتها و فشارهایی که ساواک بر خانواده آنها اعمال می‌کرده نیز چیزی در خاطر ندارد اما در سنین ۱۳ ، ۱۴ سالگی که در مدرسه بنیاد علوی به مدیریت خانم طالقانی درس می‌خوانده به دلیل طرز فکری که در خانواده دانش‌آموزان آن مدرسه و مدیریت وجود داشته یک سری فعالیتهای دانش‌آموزی مانند اجرای تئاتر و شعر در مخالفت با رژیم انجام می‌داده‌است که طبیعتاً در آن‌جا فشارهایی به آنها وارد می‌شد.
فائزه هاشمی از خاطرات آن سالها اجرای سرودی با فرزندان آقای اردبیلی،‌رفیق‌دوست را عنوان می‌کند که در یکی از ابیات آن انتقاد مستقیمی به شاه شده‌بود البته چون مدیریت مدرسه یعنی خانم طالقانی در آن سال دستگیر شده و مدیریت مدرسه عوض شده‌بود آنها برای تصویب اجرای سرود خود آن بیت را حذف می‌کنند اما آنرا اجرا می‌کنند که بعد از اجرای والدین آنها احضار و تهدید می‌شوند.

از دیگر خاطرات وی از آن دوران تحصیل در مدرسه فخریه در سالهای دبیرستان و دوست بودن با دو همکلاسی که یکی پدرش نظامی و دیگری پدرش دیپلمات بوده‌است، می‌باشد که مدیر مدرسه به مادرفائزه بسیار تذکر می‌داده که وی نباید با آنها ارتباط داشته باشد چون آنها شاید می‌توانستند از طریق پدرهایشان در خانواده هاشمی نفوذ پیدا کنند و اطلاعاتی را کسب کنند،‌ که البته آنها نیز در زمان پیروزی انقلاب به جرگه مبارزین می‌پیوندند و هنوز نیز در همان راستا فعالیت می‌کنند.

وی در مورد ارتباط با دیگر خانواده زندانیان مبارز می‌گوید با آنها بسیار ارتباط نزدیک و خوبی داشتیم به طور مثال یکبار به همراه پدر، خانواده آقای مروارید،‌توکلی‌بینا و عراقی به زندان برازجان برای ملاقات با آقای عراقی رفتیم.

وی در مورد شکنجه شدن پدر در سالهای مبارزات خودش چیزی به یاد نمی‌آورد اما حالا که هنوز بعد از گذشت سالها پدر پاهایش گزگز می‌کند دلیلش را شلاق خوردنهای آن زمان عنوان می‌کند ویاگفته‌های پدر که پایش را شکسته بودند و یا شکنجه‌هایی که به همرزمان او مانند آقای لاهوتی وارد آورده‌بودند مانند اینکه ایشان را چند شبانه روز از طرف چپ بدن با یک دست از سقف آویزان کرده‌بودند و یا اینکه وقتی یکبار آقای هاشمی را با اقای لاهوتی مواجه کرده‌بودند آنقدر او را شکنجه داده‌بودند که آقای هاشمی به دلیل بزرگ شدن و کج شدن سر آقای لاهوتی ایشان را نشناخته‌بودند،‌همگی حکایت از شکنجه شدن سخت و وحشتناک مبارزین دارد. البته وی انتقال ندادن این شکنجه‌ها، سختی‌ها و مشتقات از سوی پدربه مادر و خانواده و نیز تدبیر مادر، در صورت متوجه شدن،‌به فرزندان را همگی از جمله عواملی می‌داند که نگذاشته‌است از آن سالها برای او خاطرات تلخی برجای بگذارد. به طوریکه به زندان رفتن برای ملاقات پدر را در آن سالها برای خود یک تفریح عنوان می‌کند که با دیگر خانواده زندانیان به آنجا می‌رفتند و ساعاتی در کنار یکدیگر بودند و پدر نیز با دادن تنقلات از جیب خود به فرزندان موجب شادمانی آنها را فراهم می‌کرد.
وی می‌گوید صبر و تحمل و شکیبایی پدر در برابر شکنجه‌ها به حدی بود که یکبار وقتی مادر به ملاقات پدر رفته و پدر بر اثر شکنجه‌ها پایش شکسته شده‌بود، مادر متوجه نشده بود و بعد از اینکه مادر از زندان آمد و دیگران از او در مورد پای پدر پرسیدند وی تازه متوجه شد.

فائزه هاشمی دلتنگی زیادی از آن دوران به خاطر ندارد و دلیل آنرا نیز مراقبتهای مادر،   و وجود پنج فرزند،‌ارتباط فامیلی قوی،‌احساسی نبودن، و عادت داشتن به عدم حضور همیشگی پدر به دلیل فعالیتها و مشغله‌های زیاد می‌داند.

 

 

غفوری فرد/a>

دکترحسن غفوری‌فرد :

سخنرانی هاشمی در سمیناری که کسی جرات اجاره بلندگو را به آن نداشت / سمیناری که بعدها هر ۵ سخنران آن ترور شدند

در سال‌های خفقان پس از کودتای ۲۸ مرداد، تمام نیروهای مبارز از گروه‌ها و احزاب مختلف، به‌شدت سرکوب شدند و رژیم شاه با تشکیل ساواک، کنترل خود را بر جریانات سیاسی مخالف شدت بخشید. در این میان آنچه که شاه و دستگاه امنیتی او تا حدودی از آن غافل بودند، شکل‌گیری نیروهای مذهبی جوانی بود که در حوزه‌های علمیه و دانشگاه‌ها برای تدوین استراتژی مبارزه و مخالفت با رژیم پهلوی گام برمی‌داشتند. در واقع نیروهای فعال مذهبی پس از شکست اتحاد با نیروهای ملی در سال‌های اواخر دهه‌ی ۱۳۲۰ و همچنین با مشاهده‌ی اعمال غیرمذهبی و بعضاً ضددینی حکومت پهلوی، با تمسک به مبانی اصیل اسلامی در قالب گروه‌ها، انجمن‌ها، تشکل‌ها و هیئت‌های مذهبی، ضمن مخالفت با حکومت پهلوی پس از شروع نهضت امام خمینی به آن پیوستند و تحت زعامت ایشان به مبارزه‌ی خود در قالب‌ها و سنگرهای گوناگون ادامه دادند. آقای دکتر حسن غفوری‌فرد، از نیروهای فعال در عرصه‌ی دانشگاه و جامعه است که در این خاطرات، ایشان چگونگی مبارزه و اقدامات خود علیه رژیم پهلوی را بیان می‌نماید. آقای دکتر حسن غفوری‌فرد در ۱۳ مرداد ۱۳۲۲ در خانواده‌ای مذهبی و تهیدست به دنیا آمد. وی به دلیل شرایط خانواده ناچار شد از دوران نوجوانی به کارگری بپردازد و از این رو به‌سرعت با مسائل و مشکلات جامعه آشنا شد. ایشان دوره‌ی دبیرستان را در مدرسه‌ی علوی که در آن روزگار از معتبرترین مدارس علمی بود، گذراند. این مدرسه در دوره‌ی پهلوی کانون فعالیت‌های سیاسی و علمی بود. بسیاری از کارگزاران کنونی حکومت اسلامی، فارغ‌التحصیلان این مدرسه هستند. آقای غفوری‌فرد نیز در فضای این مدرسه با فعالیت‌های سیاسی آشنا شد. وی پس از پایان تحصیلات متوسطه در رشته‌ی فیزیک دانشگاه تهران پذیرفته شد و پس از پایان دوره‌ی لیسانس به بورس اعطایی وزارت فرهنگ و با مساعدت دکتر حسابی رهسپار ژاپن گردید و پس از فراغت از تحصیل به تدریس در دانشگاه جندی‌شاپور پرداخت. اما به دلیل سخنرانی‌های سیاسی علیه رژیم در سال ۱۳۴۷ از این دانشگاه اخراج گردید. غفوری‌فرد در طول زندگی خود در دانشگاه‌های آمریکا و ژاپن تحصیل و تدریس کرده و با فعالیت‌های انجمن‌های اسلامی شاخه‌ی آمریکا آشنایی نزدیکی داشته است. وی در دانشگاه‌های داخلی و نیز در ادارات مختلف کشور به کار پرداخته و از این طریق نسبت به اوضاع سیاسی، اقتصادی و اجتماعی ایران در عصر پهلوی اطلاعات عمیقی دارد. ایشان در زمان انقلاب همراه با دیگر نیروهای مذهبی انقلاب، برای پیروزی آن تلاش بسیار نمود و پس از پیروزی انقلاب نیز در سمت‌هایی چون استاندار خراسان، مشاور و معاون رئیس‌جمهور‌ی و نمایندگی مجلس فعالیت داشته است .


بخشی از خاطرات دکتر حسن غفوری فرد به چگونگی آشنایی وی با " هاشمی رفسنجانی " و ارائه چند روایت از دوران مبارزه ، اختصاص یافته ، که گزیده ای از آن به شرح ذیل است :

تاسیس جامعه اسلامی دانشگاههای ایران

از آنجا که بخشی ازفعالیتهای انقلاب در دانشگاهها بود، ما در سالهای ۱۳۵۶ و ۱۳۵۷ به دنبال سازمان دادن فعالیت استادان دانشگاهها بودیم. برای اولین بار در سال ۱۳۵۷ تشکیلاتی درست کردیم تحت عنوان «سازمان ملی دانشگاهیان ایران» که بنده، شهیدان دکتر عباسپور، دکتر قندی، عضدی، آیت، دکتر نیک‌روش و برخی از اساتید دیگر از بنیانگذاران آن بودیم .

فعالان این سازمان اغلب مسلمان‌ها و افرادی بودند که با انگیزه‌های اسلامی فعالیت می‌کردند منتها به علت تشکلی که نیروهای چپ داشتند، اداره این سازمان عملاً به دست نیروهای چپ افتاد. به همین علت، در داخل سازمان ملی دانشگاهیان ایران، برای جمع‌آوری نیروهای مسلمان شروع به فعالیت کردیم و «جامعه اسلامی دانشگاهیان ایران» را تاسیس کردیم که هنوز پابرجاست .


سمینار بررسی علمی حادثه عاشورا

از جمله کارهای خوب این تشکلات که تحولات خیلی خوبی ایجاد کرد، این بود که در محرم سال ۱۳۵۷ ، برای اولین بار در دانشگاه امیرکبیر سمیناری تشکیل دادند به نام «سمینار بررسی علمی حادثه عاشورا» در حال حاضر، بحث درباره عاشورا در دانشگاهها زیاد و آزاد است، اما در جو قبل از انقلاب بخشی از دانشگاهها در دست نیروهای چپی قرار داشت، نیروهای غیر اسلامی و بعضاً طاغوتی هم کم نبودند و با اینکه تعداد مسلمانها زیاد بود، اما این بحث، یعنی سمینار علمی بررسی حادثه عاشورا برای آنها مطالب جدیدی بود .

در چنین شرایطی که بعد از جریان ۱۷ شهریور، حکومت نظامی برقرار و تجمع سه نفر در تهران غیر قانونی بود، تصمیم به برگزاری این سمینار گرفتیم. این در حالی بود که حتی کسی جرات نمی‌کرد به ما بلندگو اجاره بدهد. تمام دستگاهها و تمام کسانی که به نحوی می‌توانستند در تجمع ما موثر باشند، تحت کنترل بودند. یعنی اگر ما می‌خواستیم یک بلندگو اجاره کنیم، حتماً باید از ساواک اجازه می‌گرفتیم . دانشگاه هم طبیعتاً همکاری نمی‌کرد .

پخش اعلامیه سمینار و اطلاع‌رسانی به افراد راجع به اینکه چنین سمیناری قرار است برگزار شود با توجه به حکومت نظامی، کار بسیار دشوار و خطرناکی بود. در هر حال جالب است که ما پنج سخنران برای سمینار دعوت کردیم که چهار نفر آنها، همان اوایل انقلاب شهید شدند و یک نفرشان هم ترور شد. شهیدان مطهری، مفتح، بهشتی، باهنر و آقای رفسنجانی از جمله سخنرانان این سمینار بودند .

در روز اول د رچنین شرایطی جمعیتی حدود دو تا سه هزار نفر در دانشگاه جمع شدند و شهید باهنر سخنرانی بسیار گیرا و مفصلی ایراد کردند. عکس شاه و فرح را وسط میدان امیرکبیر آتش زدند و این اولین باربود که عکس شاه و فرح در یک جمع عمومی آتش زده می‌شد و این اتفاق، در حقیقت نشان می‌داد که چقدر رژیم تضعیف شده و انقلاب تا چه حد اقتدارپیدا کرده‌است .

تشکیل حزب جمهوری اسلامی و اعلام موجودیت

اواخر سال ۵۶ و اوایل سال ۵۷ تفکر تشکیل یک حزب ازسوی شخصیتهای روحانی من‌جمله آیات خامنه‌ای، اردبیلی، رفسنجانی و شهید بهشتی و شهید باهنر شکل گرفت . بنده از تابستان سال ۵۷ در جریان تشکیل حزب قرار گرفتم اما موسسان آن از مدتها قبل، برنامه‌ریزی کرده‌بودند .

با ابتکار شهید بهشتی، قرار شد که شورای مرکزی سی‌نفری مرکب از اقشار مختلف مملکت یعنی روحانیون، بازاریان، دانشگاهیان، کارگران و کسانی که سابقه مبارزات مسلحانه دارند، حضور داشته‌باشند .

برنامه‌ریزی برای اعلام موجودیت حزب به این صورت بود که حزب تقریباً در آبان ماه سال ۱۳۵۷ اعلام موجودیت کند. اما اگر چنین حزبی با این ایده و به نام جمهوری اسلامی اعلام موجودیت می‌کرد، به این معنا بود که این حزب به دنبال ایجاد یک جمهوری در کشور است و این در واقع، مخالفت با وجود شاه که پایه و اساس حکومت سلطنتی بود محسوب می‌شد .
خوب طبیعتاً مشخص بود که اگر چنین حزبی اعلام موجودیت کند،‌ افرادش بلافاصله دستگیر می‌شوند. به همین خاطر، رده‌های بعدی آموزش دیده‌بود. یعنی ما فکر کردیم که اگر ۳۰ نفر اول گرفتار شوند ۳۰ نفر بعدی جایگزین می‌شوند و اگر احیاناً آنها نیز دستگیر شدند، رده‌های بعدی کار حزب را دنبال می‌کنند . اما سرعت کارها، به ویژه بعد از ۱۷ شهریور و کشتاری که در میدان شهدا اتفاق افتاد، بسیار بیشتر از آن حدی بود که ما فرصت کنیم این کارهای برنامه‌ریزی شده را انجام دهیم. تحولات انقلابی به سرعت صورت می‌گرفت و موسسان حزب مسائل انقلاب را پیگیری و مدیریت می‌کردند. بنابراین در اعلام موجودیت حزب مقداری وقفه افتاد . شهید بهشتی چندین بار گفتند که امام یکی دوبار پیگیر شده‌اند که چرا اعلام موجودیت حزب به تاخیر افتاده‌است. اما بالاخره حزب جمهوری‌اسلامی به امر امام و چند روز بعد از پیروزی انقلاب یعنی در ۲۷ بهمن سال ۱۳۵۷ اعلام موجودیت کرد .

 

موحدی کرمانی

آیت‌الله موحدی‌کرمانی :

هاشمی " شیفته امام " و محور مبارزان مذهبی در مقابله با رژیم شاه بود

هاشمی در مواجه با مردم گویی می‌خواست به آنها یاداوری کند که سلاح اصلی انقلاب خود شما هستید

 

بیانیه‌های جامعه روحانیت مبارز در تاریخ دوران مبارزه نهضت اسلامی ممهور به امضاء چهره‌های رشیدی است که در اوج اختناق رژیم ستم شاهی با رشادت ملهم از سیره و سلوک خاندان اهل بیت عصمت و طهارت(ع) همچون خاری بر چشم دستگاه عریض و طویل امنیتی ساواک فرو می‌نشست و ازسوی دیگر موجبات آشنایی و همراهی هرچه بیشتر مردم را نیز با نهضت فراهم می‌ساخت،‌یکی از چهره‌های برجسته آن ۹۵ نفر، حضرت‌آیت‌الله محمدعلی موحدی‌کرمانی است که همچنان بعد از قریب نیم قرن فعالیت سیاسی، به لطف الهی در سنگرهای مختلف از جمله عضویت در مجمع تشخیص مصلحت نظام مشغول خدمت به خط نورانی اسلام و جمهوری اسلامی هستند مصاحبه ذیل گفتگویی کوتاه با ایشان پیرامون دوران مبارزه،‌و یادآوری و روایت مجدد آن ایام مقدس است :


آیت‌الله‌موحدی‌کرمانی در پاسخ به سابقه آشنایی با آقای هاشمی رفسنجانی می‌فرماید :

بنده درسال ۱۳۲۵ (۶۳ سال قبل) به قم وارد شدم که فکر می‌کنم آقای هاشمی سال بعد ازآن به قم آمدند و ما با هم آشنا شدیم و در طول تحصیل با هم مجاورت کامل داشتیم و از محضر اساتید و مراجع و درس حضرت امام(ره) نیز با هم تلمذ می‌کردیم،‌مدتی نیز با هم «هم‌حجره» بودیم و اصولاً بنده و آقای هاشمی به همراه مرحوم مغفور آیت‌الله ربانی‌املشی به صورت کامل و از نزدیک با هم مراوده داشتیم. ایشان در رابطه با نقش آقای هاشمی در مبارزات قبل از انقلاب و نزدیکی ایشان با خط فکری مرحوم امام(ره) تاکید می‌کند: آقای هاشمی «شیفته» امام بودند و امام نیز به ایشان بسیار علاقه‌مند بودند و این علاقه تا بدانجا بود که در سالهای ابتدایی انقلاب و بعد از ترورآقای هاشمی،‌امام برای سلامتی ایشان «نذر» کردند،‌در مورد نقش ایشان نیز در دوران مبارزات با رژیم ستم شاهی باید بگویم که «آقای هاشمی» برای علاقه‌مندان امام،‌محور مبارزات بودند و همین عامل نیز سبب شد که بارها دستگیر،‌زندانی و شکنجه شوند ............

آیت‌الله موحدی‌کرمانی در پاسخ به ذکر خاطره‌ای از دستگیریهای آقای هاشمی،‌ادامه داد: در یکی از دفعات دستگیری آقای هاشمی در حدود ۳۷ یا ۳۸ سال قبل بود که در قم شایع شد ایشان بر اثر شدت شکنجه‌های ساواک در حال احتضار هستند و این موضوع ما را بسیار نگران کرده‌بود یادم می‌آید که بعد از مدتها که آقای هاشمی از زندان آزاد شد یکشب من و ایشان و مرحوم ربانی‌املشی با هم نشسته بودیم که ماجرای شایعه را تعریف کردم و گفتم شخت‌ترین شب شما کی بود؟ آقای هاشمی گفت: یکشب ساواکیها از ابتدای شب تا صبح با کابل مرا می‌زدند و بر زخمهایم ماده‌ای می‌زدند تا هم بر دردش بیفزایند و هم مانع «التیام» آن شود،‌شب خیلی سختی بود......... در همین حال و هوای صحبت بودیم که هاشمی نکته‌ای گفت باعث اعجاب شد، هاشمی گفت: شب خیلی سختی بود ولی «لذت» فراوانی در خود احساس می‌کردم، چراکه همواره زیرلب زمزمه می‌کردم که تحمل این درد و رنج به خاطر « اسلام» است و چه افتخاری از این بالاتر ..........

آیت‌الله موحدی‌کرمانی در تشریح نقش «اعتدال» و «همراهی مردم» در فلسفه سیاسی امام و نهضت مبارزه با رژیم ستم شاهی گفت: اصولاً افراط‌ها و تفریط‌ها همیشه وجود داشته‌است و بودند بسیاری افراد که در«دوران مبارزه» چتر گسترده « امام» را برای دربرگیری اشخاص و سلایق مختلفی که تنها در تنفر و مبارزه با رژیم ستم شاهی فصل مشترک داشتند،‌برنمی‌تابیدند و حتی امام را در مورد سوال قرار می‌دادند ولی نکته مهم دراین میان،‌مدیریت بسیار ممتاز حضرت امام(ره) بود که تا جایی که توانستند با تذکر، ارائه رهنمود و حتی «خشم» و عتاب گستردگی چتر نهضت را بر سر طیف وسیعی از مبارزان با رژیم ستم شاهی حفظ نمایند ضمن آنکه باید توجه داشت بخش وسیعی از نیروهایی که بعدها به شکل معاند با نظام برخورد کردند از ابتدا اینگونه نبودند و بعدها دچار انحراف شدند .

ایشان در بیان استراتژی «همراهی هرچه بیشتر مردم با نهضت » از سوی امام تاکید کرد: امام اصولاً با مشی مسلحانه مخالف بودند و چهره‌هایی نظیر «هاشمی» هم در همین امتداد حرکت می‌کردند به همین خاطر مرحوم حضرت امام همواره تاکید داشتند که باید تلاش کنیم تا قاطبه مردم با آگاهی از فساد رژیم پهلوی با توجه به عشقی که به مذهب و اهل بیت(ع) دارند با نهضت همراهی کنند چرا که اگر اینگونه شود هیچ مانعی جلودار خواست یک ملت نخواهد بود و شاهد بودیم که در نهایت نیز صحت این اندیشه با پیروزی شگرف انقلاب اسلامی در سال ۱۳۵۷ بر همه آشکار شد .

آیت‌الله موحدی‌کرمانی از سال ۵۷ نیز خاطره‌ای دارند که بازهم ناظر بر تفکر معتدل هاشمی رفسنجانی است، ایشان می‌گوید: بعد از آزادی آقای هاشمی در آبان سال ۵۷ و حضور در میان مبارزان، یادم می‌آید که تحصن «ما» در دانشگاه تهران به جهت اعتراض به ممانعت رژیم از ورود امام به کشور صورت گرفته بود، روزی من و آقای هاشمی مشغول قدم زدن در محوطه دانشگاه بودیم که با مراجعه تعداد زیادی از مردم و دانشجویان روبرو شدیم و آنها فقط یک تقاضا داشتند که ما را مسلح کنید، آقای هاشمی با خونسردی قابل توجه‌ای آنها را دلداری می‌داد و به صبر و تحمل دعوت می‌کند، گویی می‌خواست به آنها یاداوری کند که سلاح اصلی انقلاب خود شما هستید ...........

آیت‌الله موحدی‌کرمانی در پایان مصاحبه دوباره یادآور شدند: آنچه همواره در طول تاریخ دوران مبارزه اهمیت بسیار زیادی داشت توجه و عشق متقابل «امام و مردم» به یکدیگر بود که همواره در طول تاریخ مبارزات نهضت روند صعودی داشت و اوج آن در ۲۲ بهمن سال ۵۷ متبلور گردید و اینها همه ریشه در جامعیت و مدیریت معنوی حضرت امام از یک سو و عشق و مهر قلبی مردم به «مذهب و ولایت» از سوی دیگر داشت که مجالی برای اندیشه‌های افراطی و تفریطی باقی نمی‌گذاشت .

دعاگو

حجت‌الاسلام والمسلمین دعاگو :

خانه هاشمی در دوران مبارزه کانون «مبارزان» بود / ماجرای کشتی گرفتن " هاشمی " با اسدالله تجریشی در زندان

حجت الاسلام والمسلمین محسن دعاگو در سال « ۱۳۳۱» در شهرستان «تربت حیدریه » متولد شد. بخشی از دروس مقدماتی را در مدرسه و حوزه علمیه «تربت حیدریه » گذراند و سپس جهت ادامه تحصیل به «مشهد مقدس» عزیمت نمود .
در حوزه علمیه «مشهد» از کلاسهای درس اساتید بزرگواری مانند آقایان «ادیب نیشابوری» ، «سید حجت هاشمی» ، «غلامعلی غلامعلی پور»، «واعظی خاوری » ، « رضازاده» ، «واعظ طبسی» ،«صالحی»، «اشکذری» و «مقام معظم رهبری» بهره مند گردید ،
در «تهران» از محضر آقایان «حاج میرزا احمد آشتیانی» ، «سید محمد تقی خوانساری» استفاده کرد و در «قم» از حوزه تدریس آقایان «حاج شیخ جواد تبریزی» ، «وحید خراسانی» و «آقا موسی شبیری زنجانی» کسب فیض نمود ،
در دوران نوجوانی با اندیشه های «امام خمینی (ره)» و نهضت و انقلاب اسلامی آشنا گردید و به صف نیروهای انقلابی پیوست و سپس تلاشی پیوسته و بی وقفه را برای تبلیغ و گسترش نهضت «امام خمینی (ره) » آغاز کرد ،
به دلیل فعالیتهای مبارزاتی در سال « ۱۳۵۱» در «مشهد» بازداشت و زندانی شد ، پس از آزادی از زندان به فعالیتهای مبارزاتی علیه رژیم ستمشاهی ادامه داد و در سال « ۱۳۵۳» در پی تعقیب نیروهای «ساواک» از «مشهد» متواری گردید .

ایشان سفرهای تبلیغاتی متعددی در استانهای «خراسان» ، «مازندران » ، « گیلان» ، «هرمزگان» ، «یزد» ، «مرکزی» و «تهران» داشته و با نامهای مستعار «اخلاقی» ، «خالصی» ، «سید آبادی» و «فیض آبادی» به سخنرانی و فعالیتهای سیاسی می پرداخت .
در تهران با بسیاری از روحانیون مبارز و سرشناس آشنا شد و سخنرانیهای انقلابی و انتقادات اساسی و سیاسیش از رژیم فاسد پهلوی موجبات خشم دستگاه امنیتی رژیم شاهنشاهی «ساواک» را فراهم ساخت .

حدود دو سال تحت تعقیب بود و در سال « ۱۳۵۵» توسط «ساواک» در «قم» دستگیر و در «تهران» زندانی شد و در تاریخ « ۲۱/۹/۱۳۵۷» همزمان با اوج گیری انقلاب اسلامی به رهبری «امام خمینی (ره)» وآزادی زندانیان سیاسی از زندان آزاد گردید .
پس از پیروزی انقلاب شکوهمند اسلامی و تشکیل نظام جمهوری اسلامی تاکنون مسئولیتهایی مانند «امام جمعه "شمیرانات"» ، «معاونت پرورشی و نیروی انسانی وزارت آموزش و پرورش» ، «نماینده اول قوه مجریه در صداوسیما » ، « رئیس کمیته انقلاب اسلامی شهرستان "شمیرانات"»، «رئیس شورای سیاستگذاری صداوسیما» ، «معاونت بررسی دفتر مقام معظم رهبری»، «نماینده مقام معظم رهبری در امور دانشجویان آسیا و اقیانوسیه», «عضویت شورای سیاستگذاری ائمه جمعه سراسر کشور، هیئت منصفه مطبوعات، دادگاه ویژه روحانیت, جامعه روحانیت مبارز» و ... به وی سپرده شده است
ایشان نیز روایات جالبی در مورد نقش آفرینی های محوری " هاشمی رفسنجانی " در ایام مبارزات نهضت اسلامی بر علیه رژیم ستم شاهی دارد که خواندن آن خالی از لطف نیست و رایحه آن روزهای سخت و دشوار را دوباره به مشام می رساند :

اولین آشنایی با آیت‌الله هاشمی‌رفسنجانی

در طی سالهای ۱۳۵۱ و ۱۳۵۲ در طول اقامت در مشهد، دو مسافرت به تهران داشتم . یکی از سفرها به این طریق صورت گرفت که استادم آیت‌الله خامنه‌ای با نامه‌ای بنده را به آقای شیخ‌اکبرهاشمی‌رفسنجانی معرفی کردند تا ایشان ترتیب چند سخنرانی را برای من در جاهای مختلف تهران بدهد .

معمولاً طلبه‌ها این سفرهای تبلیغی را در ماههای رمضان و محرم انجام می‌دادند. من نامه را به آقای هاشمی‌رفسنجانی رساندم که یکی از برکات این مسافرتها آشنایی با ایشان بود. تا حدی که تصور نمی‌کردم با وی مانوس شدم و خیلی به منزل ایشان می‌رفتم. او روحیات و حالات بسیار خوبی داشت و به نیروهای مبارز بسیارعلاقه‌مند بود. ایشان نیروهای مبارز را بسیار کمک و راهنمایی می‌کرد. او مسجد لرزاده، جاوید و قبا را برای سخنرانی به من معرفی کرد .

 

موضع سازمان مجاهدین خلق و گفتگو با آیت‌الله هاشمی‌رفسنجانی

پس از مطالعه کتابهای سازمان مجاهدین به ذهنم رسید که مواضع آنها و دیدگاههایشان در زمینه مسائل اقتصادی، فلسفه تاریخ و تحلیلی که از تحولات تاریخی می‌کنند کاملاً مارکسیستی است .

یکی از افرادی که من با ایشان درباره دیدگاههای مارکسیستی سازمان مجاهدین خلق صحبت کردم آقای رفسنجانی بود به ایشان گفتم: من کتابهای سازمان مجاهدین خلق را خواندم، آنها دیدگاههایشان مارکسیستی است. آقای هاشمی با بنده هم عقیده بودند اما به دنبال راه‌حلی می‌گشتند که ازآن طریق اشکالهای عقیدتی را با آنها مطرح ساخت .

در آن زمان همه‌ی ما یعنی آقای طالقانی، هاشمی‌رفسنجانی، مهدی کروبی، موسوی خویینی‌ها، شهید مهدی شاه‌آبادی، مرحوم ملکی،‌امام جمارانی، شهید دکتر بهشتی، شهید دکتر مفتح، شهید محلاتی و ............. موضع حمایت از سازمان مجاهدین خلق در مقابل نظام ستم شاهی را دنبال می‌کردیم. این سازمان نیز هنوز تغییر مواضع ایدئولوژیک خود را اعلام نکرده‌بود .
آن زمان سازمان مجاهدین مجموعه‌ای مذهبی و مخالف رژیم معرفی شده‌بود. حمایت همه‌ی ما از مبارزه سازمان مجاهدین امری طبیعی بود. تا مدتی طولانی حتی بعضی از آقایان از دیدگاههای سازمان اطلاع پیدا نکرده‌بودند. این نکته را هم باید اضافه کنم که علما به دلیل مصالح کلی که وجود داشت، از آنان حمایت می‌کردند. به هر حال آنها یک جریان مبارزاتی مسلمان بودند و آقایان علما می‌توانستند به این جمع‌بندی برسند که سازمان مجاهدین خلق، مارکسیستی و غلط است؛ اما بیشتر فکرشان را بر این نکته متمرکز کرده‌بودند که اشکالات موجود را برطرف کنند. به طور مثال آقایان طالقانی، هاشمی‌رفسنجانی و دیگر علما معتقد بودند که در شرایط فعلی نباید با آنان بحث کرده، درگیری ایجاد کنیم و فضای مذهبی را از حمایت نیروهای مبارزی که اسلحه در دستشان می‌گیرند محروم کنیم. باید سر فرصت در مجالس مخصوصی با اعضای سازمان مجاهدین خلق بحث کنیم تا در دیدگاههایشان تغییر ایجاد شود. اگر آن زمان این بحث‌ها را به طور جدی تعقیب می‌کردیم، آقایان علما از کار ما جلوگیری می‌کردند چون ذهن جامعه مذهبی از مبارزه با نظام شاهنشاهی منحرف می‌شد و در صف مبارزان اختلاف می‌افتاد و در حقیقت چنین اقدامهایی در آن وضعیت به مصلحت نبود .

کانونهای مبارزه

یکی از کانونهایی که مبارزین در آن جمع می‌شدند و تبادل نظر و اطلاعات می‌کردند منزل آقای هاشمی‌رفسنجانی بود. جلسات خوب و هماهنگی در منزل آقای هاشمی‌رفسنجانی انجام می‌شد. آقای هاشمی بسیار مهمان‌نواز است. نیروهای مبارز هرگاه به تهران می‌آمدند به منزل ایشان دعوت می‌شدند و بی‌هیچ مشکلی به این خانه رفت وآمد می‌کردند. آقای هاشمی در دوستی‌ها و رفاقتهایش آن‌قدر صمیمی بود که ما در منزل ایشان خیلی احساس راحتی می‌کردیم. کسی از خانه او ناراحت بیرون نمی‌آمد. همه از برخورد ایشان احساس می‌کردند که به تجمع‌ها و تبادل‌نظرها کاملاً علاقه‌مند است .

ایشان نیز گاهی در جلساتی که در منزل سایر نیروهای مبارز تشکیل می‌شد، شرکت می‌کرد. البته آقای هاشمی به اندازه ما در این جلسات حضور نداشت، ما چون کار مشخصی نداشتیم، بیشتر جمع می‌شدیم. اما ایشان جزء کسانی بودند که آقایان علما بیشتر خدمتشان تردد می‌کردند و پیش ازپیروزی انقلاب نیز از شخصیتهای برجسته علمی و سیاسی مبارز بودند .

 

مسافرتهای تبلیغی خارج از تهران

شبی در منزل من جلسه‌ای با حضور آقایان هاشمی‌رفسنجانی، کروبی، امام جمارانی و مرحوم مهدی شاه‌آبادی تشکیل شد. در آن شب مسائل مختلفی مطرح شد که یکی از آنها فرارسیدن فرصت تبلیغ در ماه محرم بود. چند روزی به این ماه باقی مانده‌بود. من به آقایان گفتم که دیگر نمی‌توانم در تهران با نام اخلاقی سخنرانی کنم و به قول معروف من یک مهره سوخته در تهران هستم. زیرا سازمان امنیت پس از آگاهی از سخنرانی‌هایم در مسجدهمت و صاحب‌الامر درصدد تعقیب من بود، به این ترتیب سه سفر تبلیغی به شهرهای یزد، بندرعباس و تویسرکان رفتم که سفر به یزد و تویسرکان با همکاری و معرفی آقای هاشمی‌رفسنجانی انجام شد .

بند یک زندان اوین

وقتی در اوایل سال ۱۳۵۶ مرا از زندان قصر به زندان اوین منتقل کردند ابتدا مدتی در بند دو بودم و بعد از مدتی مرا به بند یک انتقال دادند که در آنجا با آقای هاشمی‌رفسنجانی هم‌بند و هم‌اتاق شدیم .

آقای هاشمی در زندان برنامه منظمی را دنبال می‌کرد. ایشان اهل نماز شب   بود. هر روز پس از اقامه نماز صبح تا ساعات مشخصی – مثلاً از ساعت پنج تا هفت صبح- به طور کامل روی قرآن کار می‌کرد. بنده نیز در آنجا به چند نفر طلبه درس تفسیر، کنایه و اصول فقه می‌دادم و چون آقای‌هاشمی کاملاً مسلط بر اصول بود از ایشان سوالاتی درباره درس کفایه مطرح می‌کردم و ایشان نیز کاملاً مرا راهنمایی می‌کرد .


ورزش در زندان

یکی از مسائل مهم در زندان، شادابی روحیه افراد بود. کسانی که از به سر بردن در زندان احساس ناراحتی می‌کردند، به طور طبیعی روحیه کسلی داشتند و همین مسئله سبب می‌شد تا با ساواک همکاری کنند. آنها خودبه خود از بقیه زندانی‌ها جدا می‌شدند. در بند ما همه روحیه شادابی داشتند و کسی کسل نبود. اگر احساس می‌شد یک نفر به فکر فرو می‌رود بقیه افراد سعی می‌کردند او را از این حالت خارج کنند .

زندانی‌ها برای خودشان در زندان سرگرمی‌هایی داشتند که یکی از آنها ورزش بود. فوتبال، والیبال، پینگ‌پنگ از ورزشهایی بود که اغلب در زندان اوین خود را با آن مشغول می‌کردیم. من و آقای هاشمی با یکدیگر پینگ‌پنگ بازی می‌کردیم. یادم می‌آید آقای هاشمی یک روز با آقای اسدالله تجریشی کشتی گرفت و او را برد .

1 مبارزات هاشمی به روایت ساواک

مبارزات هاشمی به روایت اسناد ساواک(1):

 سال 1337 / گزارش شهربانی کل کشور : طلبه ای به نام " اکبر هاشمی " در تاسوعا و عاشورا در پی تحریک عزاداران سخنرانی کرده / تحویل پادگان نظامی گردید / با تعهد خروج از " همدان " و با فشار معتمدین و علما آزاد شد

درست 51 سال قبل و در گرما گرم روزهای تابستان سال 1337 شمسی برای اولین و در ساختار نوشتار اداری " انتظامی – امنیتی " ایران آن روزها ، نام پدیده ای نوشته شد که نگارندگانش هرگز گمان نمی بردند که این " طلبه بسیار جوان " که در آن ایام به استناد شناسنامه اش 24 ساله و به صورت ظاهربسیار کمتر از آن می نمود ، در طول " نیم قرن آینده " به یکی از تاثیر گذارترین " مردان این کشور به گونه ای تبدیل شود که نگارش " تاریخ " آن در هر برهه ای بدون " حضور و نامش " میسر نباشد و از سبب چنین جهلی بود که با دیده ای محقرانه خطاب به نخست وزیری آن زمان اینگونه گزارش دادند : " شیخ اکبر هاشمی " طلبه جوانی است که دانش آموز حوزه علمیه قم است ........ در ایام محرم به همدان آمده است ........ تاسوعا و عاشورا در بین مردم سخنرانی تحریک آمیز داشته است ........ دستگیر و به پادگان نظامی تحویل شده است !! ........ چون مشارالیه تا اندازه ای " خردسال " !؟ است با تعهد و فشار معتمدین محلی آزاد شده است ........ واکنون در نیمه سال 1388 شمسی هر چند از آن نگارندگان نشانی نیست و چشمی برای دیدن واقعیت " طلبه خردسال " ! آن ایام ندارند ، ولی به یقین ما حاضرین امروز این امکان را داریم تا بیش از 50 سال حضور " هاشمی " در عرصه سیاسی کشور را به گونه ای عمیق مورد بررسی قرار دهیم تا از لابلای آن به نتایج قابل قبولی برای آینده خود و کشور دست یابیم .

2 مبارزات هاشمی به روایت ساواک

مبارزات هاشمی به روایت اسناد ساواک(2):

سال 1342 / چالش ساواک با کتاب سرگذشت فلسطین : توزیع رایگان کتاب توسط سفارت عراق در تهران / نامه نویسنده به ساواک برای رفع توقیف / کمک مالی دکتر مصدق برای توزیع کتاب

وقتی روحانی جوان 29 ساله در پائیز سال 1342 دلتنگیهای ناشی از تبعید " امام و مرادش " و سرکوب قیام مردمی 15 خرداد 42 را در تبعیدی ناخواسته همراه خود به روستای نوق رفسنجان برد و با مدد از افکار چند جانبه نگر خویش مبادرت به ترجمه کتاب فوق العاده حساسیت برانگیز " سرگذشت فلسطین " نمود و با دشواریهایی که از حد تصور خواننده امروزی خارج است به چاپ سپرد " ساواک " را مجدداً با چالشی بزرگ مواجه نمود که نگرانیهای فراوانی را در 2 حوزه داخلی و خارجی کشور رقم زد ، نخست آنکه سفارت عراق در تهران اقدام به توزیع رایگان کتاب در بین مراجعین خود نمود ، دوم آنکه اکرم زعیتر ( سفیر کبیر وقت اردن در ایران و نویسنده کتاب ) در یادداشتی به ساواک اعتراض خود را به توقیف و جمع آوری کتاب اعلام نمود و سوم آنکه دکتر مصدق نیز وقتی از طریق واسطه ای کتاب را مطالعه کرد با ارائه مبلغی خواستار کمک به توزیع و چاپ مجدد آن شد در این شرایط تیمسار پاکروان – رئیس مقتدر وقت ساواک – را بر آن داشت تا اولاً به خوبی از مفاد کتاب آگاه شود و ثانیاً کنجکاوانه به بررسی سوابق و وضعیت مترجم آن بپردازد و اینگونه شد که " هاشمی رفسنجانی " جوان کابوس دائم و مخاطره آمیزرژیم ستم شاهی و مرجع بالادستی آن یعنی رژیم صهیونیستی شد تا موضوع فلسطین در آن سالهای پر خفقان و اختناق در میان مبارزان نفسی تازه نماید .

3 مبارزات هاشمی به روایت ساواک

مبارزات هاشمی به روایت اسناد ساواک(3):

 

سال 1343 / ساواک : هاشمی رابط هیئت موتلفه با آیت الله خمینی / نامه دریافتی از نجف برای آزادی " شیخ اکبر " حکایت از جایگاه ویژه این روحانی جوان دارد

شیخ 30 ساله را آرام و قراری نبود . از روزی که امامش را دستگیر و تبعید کرده بودند روز و شب بر " علی اکبر جوان " در سال 1343 حرام گشته بود چرا که او بار سنگینی را در غیاب " مرادش " بر دوش خویش احساس می کرد و یاد خمینی لحظه ای او را تنها نمی گذاشت . این چنین بود که اعلامیه می نوشت ،‌امضاء جمع می کرد ، منبر می رفت و بی پروا سخنرانی می کرد ، ارتباط مبارزان با نجف را به هر شکل ممکن و با کمترین امکانات مهیا می نمود و رابطه تهران – قم و نجف را اجازه رخوت و سکون نمی داد تا اینکه قوای رژیم ستم شاهی که در آن ایام سر مستی و شیرینی سرکوب مبارزات قیام 15 خرداد و تبعید امام را توامان مزه مزه کرده بودند ، تصمیم گرفتند تا این جوان کم سن و سال را به هر شکل ممکن آرام و ساکت نمایند و دستگیری نیمه اسفند ماه سال 1343 در چنین راستایی صورت گرفت . هنوز ساواکیها در اندیشه چگونه " ساکت کردن " روحانی جوان بودند که ارسال نامه ای از نجف به قلم آیت الله کفائی خواب آرام آنها را آشفت چرا که فهمیدند مواجه با این " شیخ ناآرام " کار چندان سهلی نیست به خصوص آنکه با دریافت نامه به خوبی رد پای علاقه مندی" خمینی " به این " روحانی با هوش " آشکارو ملموس بود چرا که آیت الله کفائی مرقوم کرده بود : " شیخ علی اکبر هاشمی رفسنجانی از اجله فضلای اهلم علم و مورد علاقه مندی علماء هستند .............هرچند که کلام ایشان موجب عصبانیت دولت گردیده ولی خلاصی وی موجب تشکر اهل علم خواهد بود " .

4 مبارزات هاشمی به روایت ساواک

مبارزات هاشمی به روایت اسناد ساواک(4):

 

سال 1343 / هاشمی رفسنجانی : تبعید "‌آیت الله خمینی " خواست دشمنان اسلام است / ماموران تبعید امام نیز می گویند : ما ماموریم و معذور ، ای لعنت بر این ماموریت !

 

پلاک 88 خیابان لرزاده در اواسط بهمن ماه 1343 شمسی در غروبی سرد ، حال و هوای خاصی داشت . نزدیک به 150 نفر در شرایطی بسیار سخت و دشوار از لحاظ امنیتی گرد هم آمده بودند تا " جلسه هیئت زینبیه " را بر پا کنند . زمزمه ها و پچ پچ های مردم به گوش مخبر ساواک هم رسید : امشب منبر" شیخ اکبر " است ........منبع خبری ساواک که به تازگی با نام و آوازه " روحانی مبارز جوان " آشنا شده بود با ورود وی به مجلس همگام با دیگران در جلوی پایش برخاست و سلام کرد ........ واعظ 30 ساله با نگاهی که ذکاوت و هوش در آن موج می زد سلام جمع را پاسخ گفت و بر منبر وعظ نشست و آغاز سخن کرد : " نزول خواری بانکی " اقتصاد مملکت را فلج کرده است ........ تبعید آیت الله خمینی خواست دشمنان اسلام است ........ ابن سعد در پاسخ به چرایی کشتن فرزند علی (ع) گفت : من ماموریت داشتم که امام حسین را بکشم !! ........ حال این روزهای مامورین ما هم حال مشابه ای شده است ........دستگیر کنندگان آیت الله خمینی هم می گویند : ما ماموریم و معذور ........ای لعنت بر این ماموریت ؟ ........ مخبر ساواک در هنگام خروج از جلسه وقتی پاشنه های کفشهایش را بالا می کشید آنقدر در اندیشه این که با چه " روحانی متفاوتی " روبروست ، غوطه ور بود که نفهمید که شیخ جوان از کنارش گذشت و دستی به شانه اش زد و گفت : " بسلامت !"

5 مبارزات هاشمی به روایت ساواک

مبارزات هاشمی به روایت اسناد ساواک(5):

 

سال 1343 / گزارش ساواک : " شیخ اکبر هاشمی " یکی از گردانندگان اصلی تظاهرات هفتم اسفند ماه در حرم است / وی طرفدار علنی " خمینی " و محرک غیر علنی " طلاب " است !

 

روزهای سخت اسفند 1343 بود ، " امام خمینی " دستگیر و تبعید شده ، فضای اختناق سراسر کشور و به خصوص حوزه علمیه قم را در نوردیده و سرمای خشک زمستان نیز بر " برودت " هوای سیاسی کشور افزوده بود و این " مطلوب سازمان امنیت و اطلاعات " را نباید جرقه ای بر هم می زد اما مگر امکان داشت که " نور حق خمینی " را به این سادگی با " ظلمت ناپاک شاهنشاهیان " و " اعوان و اذنابش " خاموش کرد ، اینگونه بود که برخی شاگردان و مریدان خلف " امام در تبعید " هر کدام شعاعی از خورشید نهضت شدند تا بر "‌زمستان افکار عمومی مردم " بتابند و تنور مبارزه را گرم نگه دارند ودر آن میانه ، " هاشمی 30 ساله نیز" جوشش و شور جوانی را با تعقل و استعداد خدادادیش در آمیخت تا در عین جوانی ساماندهی ، هماهنگی و ارتباط مراکز مبارزین را در تهران ، قم ، مشهد ، کرمان را با " نجف و رهبری نهضت " به هر شکل ممکن و با کمترین امکانات بر عهده گرفته و مهیا نماید و این از دیدگاه ساواک مقتدر آن روزها جرم بزرگی بود و بهانه ای مطالبه می کرد تا روانه زندانش سازند که تظاهرات غروب هفتم اسفند ماه 1343 طلاب در صحن مطهر حضرت معصومه و حضور هاشمی در آن این فرصت را برای آنها مهیا نمود ........

6 مبارزات هاشمی به روایت ساواک

مبارزات هاشمی به روایت اسناد ساواک(6):

 

چهارم اسفند 1343/ اظهارات " هاشمی " در بازجویی ساواک : " افراطی گیری و جنجال آفرینی در شان ما نیست / اگر حرفی داشته باشیم – که داریم – در کمال آرامش و مستدل خواهیم گفت

 

بازجوی مغرور ساواک که بارها افراد سیاسی گردن کلفتی را به زانو د رآورده بود وقتی در اطاق بازجویی را در غروب یکی از روزهای سرد زمستان سال 43 باز کرد و با چهره بسیار جوان زندانی روبرو شد ، پوزخندی زد و در سلول را باز کرد و رو به همکارش در راهرو فریاد زد : " مردک ! تو که به من گفته بودی که با یک مبارز خطرناک طرفیم ! این که فقط یه بچه اس ! " و چون جوابی نشنید در سلول را محکم کوبید و با کلامی که تحقیر از سرتا پای آن سرازیر بود ، گفت : این "‌شیخ اکبر " که اسمش تا میز رئیس ساواک رفته و از نجف برای آزادیش نامه می نویسند ، تویی !؟ یعنی خمینی با امثال تو به فکر مبارزه با ماست !؟ خب حرف بزن ! .......... بازجویی ساعتی طول کشید و بازجو لحظه به لحظه پکهای عمیق تری به سیگارش می زد و عصبانیتش به مرز جنون رسیده بود چرا که " هاشمی " یکساعت حرف زده بود ولی گویی بازجو را دست انداخته بود و پیچیدگیهایی کلامش بازجو را دچار سرگیجه کرده بود و از سوی دیگر برخی جملات این روحانی جوان هم نشان از پختگی اندیشه ای داشت که به هیچ عنوان با سن و سال این شیخ کم سن و سال تناسبی نداشت چرا که هاشمی در قسمتی از بازجویی به وی گفته بود : " افراطی گری و جنجال آفرینی اصلاً در شان ما نیست ! ، اگر حرفی داشته باشیم در کمال آرامش و مستدل خواهیم گفت !؟ .......... " بازجو وقتی اتاق بازجویی را ترک می کرد احوالش با زمان ورود بسیار متفاوت بود و وقتی همکارش را دید در پاسخ به سوال او که پرسید : " هان ! چطور بود ؟ " سری تکان داد و رفت .

7 مبارزات هاشمی به روایت ساواک

مبارزات هاشمی به روایت اسناد ساواک(7):

 

سال 1344/ شیخ وحید دامغانی به مخبر ساواک پیشنهاد داد : 10 کتاب " هاشمی " را بفروش 1 کتاب جایزه بگیر !؟

44 سال قبل در یکی از نخستین روزهای اردیبهشت ماه 1344 مخبر ساواک در حالی راهی جلسه روضه خوانی در منزل شیخ محمد علی انصاری شده بود که خیالش از حضور " شیخ اکبر " راحت بود چون خودش نقش به سزایی را در پرونده سازی و دستگیری او ایفاء کرده بود و فقط به جلسه می رفت که اولاً " غیبتش " منجر به سوء ظن به وی نگردد و ثانیاً احتمالاً بتواند نکات جدیدی را از فعالیتهای "‌روحانی 31 ساله و جوان " کسب و به ساواک ارائه نماید در چنین حال و هوایی بود که به منزل وارد شد و تا پایان جلسه نکته دندان گیری نصیبش نشد شرکت کنندگان در حال خداحافظی و خروج از مجلس بودند که ناگهان "‌مخبر " را صدایی بر جایش میخکوب کرد ، " آقا ..........!" مخبر با تردید برگشت و به صاحب صدا نگاه کرد ، یکی از شیوخ جوان به نام وحید دامغانی با انگشت به او اشاره کرد که کارت دارم ! " مخبر ساواک " که فاصله چند قدم با شیخ را به اندازه چند صد متر طی کرد و با صدایی که نگرانی در آن موج می زد ، پرسید : " با بنده فرمایشی دارید ؟ " شیخ وحید دامغانی با طمانینه و لبخندی گفت : بله ، عرض کوچکی دارم ! و خم شد بسته ای را به دست گرفت و رو به مامور گفت : " برادر ! این ده جلد کتاب سرگذشت فلسطین ( کارنامه سیاه استعمار ) نوشته " آقا شیخ اکبر هاشمی " است و چون الان ایشان در زندان است اگر زحمت فروش آنها را بکشی هم درآمدی خواهی داشت و هم مسبب خیری برای یک زندانی دربند خواهی بود !!" شیخ وحید دامغانی در ادامه یک جلد کتاب را هم جداگانه به مامور تعارف کرد و گفت : اینهم اجرت فروش کتابها ! مخبر که سرگیجه گرفته بود دست شیخ را رد نکرد و با کتابهای " هاشمی " از مجلس روضه خوانی خارج شد و در فکر فرو رفت که از دست این شیخ حتی وقتی که در زندان است هم آرامش نداریم و به کتابهای سنگین در دستش نگاهی کرد و زیر لب دندان غروچه ای رفت و گفت : حالا کتابفروش آقا هم شدیم .......... و ساعتی بعد مشغول نوشتن گزارشش شد ..........

8 مبارزات هاشمی به روایت ساواک

مبارزات هاشمی به روایت اسناد ساواک(8):

 

سال 1344/ آیت الله مرعشی نجفی در دیدار هاشمی و همراهان : آزادی آقای خمینی و زندانیان سیاسی را پیگیری می کنیم / دولت امروز رساله آقای خمینی را جمع آوری می کند فردا هم رساله ما را !؟ / دعا کنید حرفهای ما تاثیر داشته باشد ........

 

رابطه " طلاب " و " مراجع " در طی سخت ترین روزهای نهضت نیز هیچگاه از دایره ادب و تکریم خارج نگردید چرا که مبارزان جوان روحانی در آن ایام با وجود برخی انتقادها ، به نیکی در یافته بودند که امواج حرکتی ایشان تنها در بستر دریای مرجعیت است که معنی پیدا می کند و بلندترین امواج حرکتی روحانیون جوان اگر در مسیر حرکتی " مرجعیت " جانمایی نگردد ناکام و ناماندگار است . در راستای چنین استنباطی بود که در یکی از آخرین روزهای اسفند سال 1344 شمسی ، هاشمی به همراه برخی طلاب مبارز که " دل آشوب " از تبعید امامشان ،‌شکایت و داد دل به دامان مرجع عالیقدر آیت الله مرعشی نجفی بردند و در حالیکه نفسی از "‌دایره ادب " خارج نشدند خواسته های خود را از محضر ایشان در خواست کردند ، " آیت الله "‌که از سویی احساسات این جوانان پاکباخته و معتقد را در دل می ستود و از منظر دیگر در جایگاه " حکمت و مصلحت " نگران تندرویهای ایشان بود با کلامی دلهای ایشان را گرم کرد : " در مورد آزادی آقای خمینی اقدام کرده و خواهیم کرد.......... راجع به زندانیان سیاسی نیز چنین خواهیم کرد .......... راجع به جمع آوری رساله آقای خمینی ، دولت مستبداً جمع آوری می کند و ممکن است فردا هم رساله ما را جمع آوری کنند !.......... دعا کنید انشاءالله حرفهای ما تاثیر بکند ! ........ روحانیون جوان از محضر " آیت الله " که خارج شدند جملگی در اندیشه مشترکی بودند که ناظر بر این جمله بود : " سایه مرجعیت " بر سر نهضت و مردم مستدام باد !

 

9 مبارزات هاشمی به روایت ساواک

مبارزات هاشمی به روایت اسناد ساواک(9):

چند جانبه نگری در عین جوانی / چاپ کتاب امیر کبیر قهرمان مبارزه با استعمار و ترجمه سرگذشت فلسطین

 

سوالی که از سالها قبل در اذهان عمومی بوده و چه بسا اکنون نیز در افکار نسل جوان کشور باشد چرایی نگاه و توجه " ویژه " امام به " هاشمی " از آغاز دوران مبارزه ، پیروزی انقلاب و دهه اول نظام مقدس جمهوری اسلامی است ، عنایتی که باعث آن می گردید تا در دشوارترین شرایط و بحرانها نقش آفرینی های موثر " شاگرد " را تحت رهنمودهای " استاد " به منصه ظهور برساند . نگاهی گذرا به عمر سیاسی و مبارزاتی " هاشمی " نشان از آن دارد که وی در سالهای جوانی و شور مبارزاتی" چند جانبه نگری " و " نگاه دور اندیش " را نیز همراه داشته است چرا که درست بعد ازسرکوب قیام 15 خرداد 42 و تبعید امام ، جوانی 29 ساله که مجبور است زندگی مخفی پیشه کند از فرصت استفاده نموده و به ترجمه و انتشار کتاب " سرنوشت فلسطین " می پردازد و یا در اوج اختناق سالهای 45 و 46 با پذیرش تمامی مخاطرات به نگارش کتاب امیر کبیر یا قهرمان مبارزه با استعمار و انتشار آن مبادرت می ورزد که تاملی کوتاه در انتخاب موضوع کتب مذکور و زمان انتشار آنها می توان رد پای " چند جانبه نگری " به عنوان یکی از شاخصهای مورد علاقه امام راحل را در افکار " هاشمی جوان " به خوبی مشاهده کرد .

زمان : تابستان و پائیز سال 1342- روستای نوق

" باید کاری انجام می دادم ، هرچند در زندگی مخفی ! در ایران مساله فلسطین " مساله متروکی " بود . در آخرین شماره " مکتب تشیع " مقاله ای درباره فلسطین نوشته بودم که در آن روزها خیلی موثر بود به هنگام نوشتن آن مقاله مرحوم آیت الله حاج میرزا خلیل کمره ای کتابی در اختیار من گذاشته بود به نام " القضیه الفلسطینیه " نوشته اکرم زعیتر که مرا سخت تحت تاثیر قرار داده بود چنان که شاید ضمن مطالعه بارها گریستم از آرزوهایم ترجمه این کتاب به زبان فارسی بود که در آن شرایط بهترین فرصت برایم فراهم شده بود . خوشبختانه در مدت سه تا چهار ماه موفق شدم با بهره گیری از کتاب لغت " المنجد " کار ترجمه را تمام کنم هر چند که " کد خدای " ده هم برای اینکه هر از گاهی منتی بر سر من بگذارد پیش من می آمد و می گفت " پاسگاه دنبال شما می گردد ! " ولی جدیت من را چنین نگرانیهایی جلو دار نبود " .

 

زمان : قم و تهران سالهای 45 و 46

ضمن انجام کارهای مبارزاتی و سیاسی ، تغذیه فکری افراد جامعه را هم یکی از محورهای اصلی کارهای خویش قرار دادم و در همین مقطع است که از فرصتهای پیش آمده در فعالیتهای سیاسی ، برای نگارش کتاب امیر کبیر یا قهرمان مبارزه با استعمار استفاده کردم ............

پیش از این در قم مطالعاتی داشتم و یادداشتهایی هم تهیه کرده بودم ولی انگیزه اصلی این کار با خواندن بخشی از کتاب میراث خوار استعمار نوشته دکتر مهدی بهار برایم پیدا شده بود ..............

با خواندم بخشهای مرتبط با زندگی امیر کبیر آن کتاب بر آن شدم در زمینه زندگی امیر کبیر کاری انجام دهم که خوشبختانه مجال لازم در آن مقطع زمانی فراهم شد ............ کتاب با چاپهای بعدی رسید و حق التالیف آن نیز گره گشای مشکلات مالی شد .

منبع : کتاب دوران مبارزه ، کارنامه و خاطرات جلد دوم ( دفتر نشر معارف انقلاب )

10 مبارزات هاشمی به روایت ساواک

مبارزات هاشمی به روایت اسناد ساواک(10):

 

" سال 46 " / نگرانی از تامین معاش مردان نهضت / فعالیت ساختمانی " هاشمی "‌و کمک به خانواده های مبارزان انقلاب

 

" هاشمی از اموالش صرف مبارزات و انقلاب کرده است " ، " او بارها تا مرز شهادت پیش رفته است " . وقتی این جملات در هنگام خطبه های مهم نماز جمعه پس از انتخابات از سوی مقام معظم رهبری در یاد آوری و تجلیل از مجاهدتهای یکی از ارکان اصلی انقلاب ایراد گردید بر آن شدیم که به جهت تکمیل و تبین هر چه بیشتر موضوع به ذکر مصادیق عینی آن در دوران مبارزه بپردازیم تا ما بهره مندان امروزین برکات نظام مقدس جمهوری اسلامی به یاد داشته باشیم که این درخت تناور را روزی مردانی کم نام و نشان ولی در اوج جوانی و اعتقاد با جان و مال ریشه در خاک نهاده اند .

 

زمان سال 1346 شمسی تهران

"در این زمان شماری از دوستان هم ممنوع المنبر و ممنوع القلم می شدند که سنگینی بارشان احساس می شد ؛ اینها خرج داشتند ، هزینه زندگی داشتند .......باید چاره ای می اندیشیدیم که این مشکلات هم به صورتی حل شود تا آن افراد به نحوی مشغول شوند و برای اداره زندگی شان فکری بشود ؛ در عین حال نیاز به پوششی هم داشتیم ، بالاخره باید معلوم می شد که ما چه می کنیم . رژیم ما را زیر نظر داشت ...... من خودم برای این که پوشش زندگی ام درست باشد ، گاهی قطعه زمینی می گرفتم و می ساختم ، یکی دو سالی درآن زندگی می کردم ،‌بعد می فروختم ، با سودی قابل ملاحظه و راهی برای امرار معاش و کمک به نیازمندان هم رزم . آن موقع کار زمین و ساختمان ، از کارهای سود آور بود . اسم من هم در ساواک به این عنوان سر زبانها بود . گاهی که با ساواکی ها برخورد می کردم ، به من می گفتند تو بساز بفروش هستی ! گاهی منبری می رفتم که گزارش آن عصبانی شان می کرد . این منوچهری پیغام می داد که : آن بنّا دیگر چه می گوید ؟ خوب ، به این ترتیب ، هم زندگی را اداره می کردم و هم پوششی درست کرده بودم که تا حدی غلط انداز بود و معمولاً افراد دیگری از همفکران را هم شریک می کردم . در طول حدود ده سال ، ده منزل و تعدادی مراکز تجاری ساختم و فروختم که مانع کنجکاوی و حساسیت بیشتر ساواک بود ، با پاره ای آثار مثبت دیگر ......."

 

11 مبارزات هاشمی به روایت ساواک

مبارزات هاشمی به روایت اسناد ساواک(11):

 

سال 1346 / هاشمی رفسنجانی : تلاش کنیم جبران " بی دینی ها " شود تا " دین " از دستمان نرود / جنایت و آدمکشی نتیجه طبیعی تفکر دنیاگراست و وجود چنین افرادی مهم ترین ضربه به کشورهای اسلامی است

 

نگرانی اعمال خلاف " اصول مذهبی " همواره مهم ترین دغدغه مشترک متدینین ، مبلغین مذهبی ، مراجع و قاطبه مردم این مرز و بوم بوده و " هاشمی رفسنجانی " نیز از ابتدای عمر سیاسی به شکل " عمود خیمه حرکت و اندیشه خود " به آن متمسک و از آن بهره جسته است بدینگونه بود که وقتی 42 سال قبل و در سن 33 سالگی و به عنوان واعظی جوان پای در " مکتب حسین " خیابان غیاثی گذاشت با معقولیتی فراتر از کلامهای معمول آن ایام ، در جمع 100 نفره حضار چنین ماندگار لب به سخن گشود : " هدف ما نه کسب مال و مقام بلکه تلاش برای جبران " بی دینی ها " است و همگی ما موظفیم تا کوشش کنیم که دینمان از دستمان نرود ........ مهم ترین آسیب در کشور های اسلامی از جانب اشخاصی بر دین وارد می شود که با هدف کسب مقام و پول دست به جنایت و آدمکشی و ظلم می زنند ........

12 مبارزات هاشمی به روایت ساواک

مبارزات هاشمی به روایت اسناد ساواک(12):

سال 1346 / تشکیل پرونده " مهدی هاشمی رفسنجانی "‌ قبل از تولد ، در ساواک : سریعاً شناسایی و با ارسال سوابق ، نسبتش را با " اکبر هاشمی " مشخص کنید

بهره مندی " خانواده شیخ اکبر جوان " از تبعات مبارزه خستگی ناپذیر " پدر " از سوی سازمان اطلاعات و امنیت کشور در دهه 40 و 50 شمسی هر چند شکل معمولی به خود گرفته بود و همسر و فرزندان هاشمی را جز تحمل خانه بدوشی های مستمر ، هراس و نگرانی دائم ، ترس از هجوم های وقت و بی وقت ساواکیها به منزل و همچنین دستگیری های پیاپی و خطرات ممتد ناشی از دست دادن پدر، در هر روزی که او از نزدشان می رفت ، نبود وهمچنین "دربهای سرد وآهنین" زندانهای رژیم ستم شاهی را آشنایی دیرینی با چشمان اعضای خانواده " اکبر هاشمی رفسنجانی " در آن روزهای سخت حاصل آمده بود لیکن فرزند " به دنیا نیامده " این خانواده هرگز گمان نمی برد که قبل از تولد در ساواک دارای پرونده شده و نام " مهدی هاشمی رفسنجانی " در سازمان اطلاعات و امنیت کشور قبل از به دنیا آمدن دست به دست شده و مجموعه ای از آن نابخردان در پی شناسایی و تعیین نسبت وی با " پدر " بر آمده و حتی در پی یافتن خلاصه ای از سوابق وی نیز برآیند ، گویی بر طالع این فرزند هاشمی تفاوتی بود که قبل از تولد نیزوی را دارای پرونده امنیتی در سازمان اطلاعات و امنیت رژیم ستم شاهی کرده بود .

13 مبارزات هاشمی به روایت ساواک

مبارزات هاشمی به روایت اسناد ساواک(13):

سال 1347 / هاشمی رفسنجانی : " اعتقاد مردم " به " مسئولین " مهم ترین شرط " اجرای عمومی قوانین " است / "‌اجرای قانون " در صورت "‌عدم اعتقاد مردم " امکان پذیر نیست .

عقربه های ساعت 5 صبح بیستم اردیبهشت سال 1347 را نشان می داد که " شیخ اکبر هاشمی رفسنجانی " کتاب در دست مطالعه اش را به کناری گذاشت تا آرام آرام آماده رفتن به منزل سید عزیز ویس در خیابان خراسان شود تا مشتاقان هیئت انصارالحسین را در وعده ساعت 6 صبح منتظر نگذارد ، پای که به خیابان گذاشت و به شهری که آرام آرام از خواب بیدار می شد نگاهی گذرا کرد و با خود اندیشید : به راستی که الگوی بالاتر از رویه اداره کشور توسط پیامبر خدا (ص) وجود ندارد که در آن اعتقاد و اعتماد مردم به " مسئولین جامعه " در کمال اختیار و در بالاترین شکل خود جاری و ساری بوده است و اگر چنین نباشد محکم ترین "‌قوانین " و "‌مقتدرترین " مجریان را راهی به اجرای مستمر و پایدار" قوانین " نیست و بدین سان است که در کشوری مسئولین آن برای اخذ 20 میلیون تومان " مالیات " مجبور می شوند 19 میلیون تومان هزینه کنند .............. " حاج آقا ! رسیدیم ، پیاده می شوید " صدای راننده تاکسی رشته افکار روحانی جوان را پاره کرد و گفت : بله ، زحمت کشیدید و پیاده شد و به جمع حاضرین هیئت انصارالحسین پیوست و آغاز سخن کرد :" اعتقاد مردم " به مسئولین مهم ترین شرط " اجرای همه گیر قوانین است .........

14 مبارزات هاشمی به روایت ساواک

مبارزات هاشمی به روایت اسناد ساواک(14):

سال 1347 / تاکید هاشمی بر اعتدال اسلامی / " عدالت علی " روی در کار متکی بر عزت دارد نه در توسعه جامعه گرایان

داغی آفتاب تند مرداد هنوز از خیابانهای تهران در مرداد ماه 1347 رخت بر نبسته بود که شیخ اکبر 33 ساله گام در خیابان امیریه بر میداشت تا منبر وعده کرده خود را در هیئت انصار الحسین در ساعت 5 برگزار کند . او را 2 اندیشه در سر بود . یکی آنکه چگونه خود را از گزند مراقبین ساواک دور نگاه دارد تا بتواند جلسه ساعت هفت و نیم خود را نیز در مسجد قائمیه پل سیمان برگزار کند و دوم آنکه چه بگوید تا حق مطلب را تا حد ممکن بیان کند که خوشبختانه از اولی جان سالم به در برد و خلاصه اندیشه دوم او پس از 41 اکنون نیز به طرز شگفت آوری خواندنی است هر چند که قریب به اتفاق کلام " هاشمی " حائز چنین خصلتی است : " مادی بودن بدون دین پیشرفت واقعی نمی کند . چه بسیار بوده اند پیشتازان مادیات که زمین خورده اند اینگونه که ماده بدون معنویت موجب گمراهی مردم می شود و چه مبارک است که در اسلام اعتدال و تعادل در این حوزه توجیه شده است ...........عده ای تلاش داشته اند که همواره به ادعای دوستی و تفسیر شخصی از " عدالت علی " جلوی کار و کوشش را بگیرند و نوعی گسترش گدا منشی را در جامعه توسعه دهند چه غبط بزرگی ! چرا که دین اسلام مبتنی بر کار و کوشش و تلاش برای رشد است و ما باید جلوی این اندیشه ها را سد کنیم .

 

15 مبارزات هاشمی به روایت ساواک

مبارزات هاشمی به روایت اسناد ساواک(15):

سال 1347 / هاشمی رفسنجانی : ارزش " حفظ اسلام " بسیار فراتر از " جان " ماست / همه ما رفتنی هستیم پس چه بهتر که با نام نیک برویم

نبع خبری ساواک خود را به هر طریق ممکن در جمع اعضاء هیئت انصار الحسین در صبحگاه پانزدهم شهریور 1347 جا کرده و در گوشه ای نشسته و منتظر آمدن " شیخ اکبر " برای ارسال گزارش فوری سخنان وی به " رهبر عملیات محل " بود ، عقربه ها ی ساعت 7 بامداد را در منزل آقای حاج اکبری در خیابان عین الدوله ( ایران ) نشان می داد که "‌هاشمی جوان " از راه رسید ، اعضاء هیئت در مجاورت ایشان به خواندن دعای ندبه مشغول شدند ،‌منبع خبری ساواک دل دل می کرد که منبر " شیخ " زودتر آغاز شود و او به کار اصلی اش بپردازد ، روحانی 33 ساله از جای برخاست و چند آیه قرآن را روی تخته سیاه نوشت و ترجمه کرد در همین حال نگاهش را در جمع گردانید و با چشمان خائف " منبع خبری ساواک " تلاقی داد و شروع به صحبت کرد : " ما باید حامی دین باشیم ، حتی اگر عده ای هم در زنجیر برای حفظ اسلام جان خود را فدا کنند ، بالاخره همه ما رفتنی هستیم ، پس چه بهتر که با نام نیک از دنیا برویم " ، " منبع خبری ساواک " پس از پایان سخنان " شیخ اکبر " بقیه مراسم را دیگر به خوبی نمی شنید چرا که " ترس درون " خود را در مقابله با " شجاعت این شیخ جوان " حقیر می دید ، ولی لحظاتی بعد که دوباره شرایط و بی رحمی روسای خود را به یاد آورد به سرعت خود را جمع کرد و شروع کرد به تنظیم گزارش روزانه

16 مبارزات هاشمی به روایت ساواک

مبارزات هاشمی به روایت اسناد ساواک(16):

سال 1347 / هاشمی : اعتقاد به "‌معاد " پایه تفکر دینی و مانع بروز ظلم و ستم است / مهم ترین " پرونده " ما که باید نگرانش باشیم ، پرونده اعمالمان نزد خداوند است / نمازگزاران مسجد قائمیه پل سیمان شهر ری در غروب بیست و چهارم آبانماه سال 1347 بی صبرانه چشم انتظار حضور " هاشمی رفسنجانی " و بهره گیری از کلام گیرا ، عامه فهم و متکی بر مبنای مذهبی وی بودند . شیخ جوان و 37 ساله که روز سختی را پشت سر گذارده بود و سایه بازداشت عنقریب را در کنارش احساس می کرد با دیدن چهره های مشتاق جوان و پیر حاضر در جلسه ، تمام خستگی ها و نگرانیها را پشت سر گذاشت و لب به سخن گشود : " معاد " یکی از محکمترین پایه های دینی است .......... تبلیغ و تبیین "‌معاد " از مخارج عظیم نیروهای پلیسی در حفظ جامعه موثرتر است .......... جامعه ای که از اعتقاد به معاد تهی باشد مملو از فجایع می شود .......... در این لحظه نگاه شیخ اکبر در مجلس چرخید و گویی که به شخص خاصی خطاب می کند افزود : مهم ترین " پرونده " ما که همگی باید نگران آن باشیم پرونده اعمال ما نزد خداوند است .......... عقربه های ساعت 30/8 شب را نشان می داد که جلسه به پایان رسید و " مردم " در حال خارج شدن از مسجد سخنان شیخ جوان را دوباره مرور می کردند ولی جمله ای در این میان بود که مخبر ساواک را به فکر فرو برده بود ، این قسمت از صحبتهای شیخ جوان بود : " مهم ترین " پرونده ما که باید نگرانش باشیم پرونده اعمال ما نزد خداوند است .

 

17 مبارزات هاشمی به روایت ساواک

مبارزات هاشمی به روایت اسناد ساواک(17):

سال 1347 / هاشمی رفسنجانی : انکار اعمال و کردارهایمان نزد خداوند میسر نیست / آنانی که در پی " پرونده سازی " برای مردم و ایجاد تفرقه بین مسلمانان هستند جایگاه بسیار شنیعی در روز جزا خواهند داشت

" مخبر ساواک " لحظه ای از شیخ 34 ساله غافل نبود و " تحرک " و خستگی ناپذیری این روحانی جوان امانش را بریده بود ولی نکته ای که بیش از این موضوع وی را برآشفته بود " احساس " بدی بود که از شنیدن خطابه های " شیخ اکبر " برایش حاصل می شد و با آنکه تمامی تلاشهایش را نموده بود که در این جلسات قابل شناسایی نباشد ولی گویی " شیخ اکبر " او را خطاب می کرد و با او سخن می گفت و این درد بزرگ " مخبر ساواک " بود که باید " وعظ " شیخ را نسبت به خود شنیده و با تحقیر و اضطراب ناشی از تحمل آن به نحوی کنارمی آید و دو جمعه متوالی در سوم و دهم آبانماه 1347 از جمله سخت ترین این روزها بر مخبر ساواک بود که شنیده هایش حاوی چنین جملاتی بود که هر کدام به مثابه نیشتری بر روانش فرو می رفت : " در روز محشر افراد گناهکار به چند صورت ظاهر می شوند ......... و هرکدام برای خود در جهنم جایی دارند .........آنها که خبرچینی می کنند و برای مردم پرونده می سازند مکانش روی درختی است که دائماً از آن آتش می بارد ........ آنهایی که تخم نفاق در میان مسلمین می کارند نیز با زبانی که از آن چرک و خون به نحو نفرت انگیزی جاری است ظاهر خواهند شد ......... هر جایی انکار اعمال و کردارمان مقدور باشد قطعاً نزد خداوند میسر نخواهد بود .........

 

18 مبارزات هاشمی به روایت ساواک

مبارزات هاشمی به روایت اسناد ساواک(18):

سال 1347 / اداره سوم ساواک در شادی به دست آوردن اقاریر ( اعترافات ) " شیخ اکبر " / گزارش تکمیلی : 3 مرکز مذهبی مورد اعتراف وجود خارجی ندارد و چهارمی نیز متروکه است !؟

پنجم دی ماه سال 1347 حال و هوای دیگری بر اداره کل سوم ساواک حاکم بود چرا که دریافت اقاریر ( اعترافات ) هاشمی سر سخت ، گل از گل همه شکوفانده بود و رویای به دست آوردن موفقیتی چشمگیردر سرکوب چند هیئت مذهبی و دستگیری احتمالی تعدادی از مبارزین در آدرسهای اخذ شده از " شیخ اکبر " خواب شیرین پاداشهای چندین هزار تومانی را برای کارمندان و بازجوها توامان رقم زده بود ، ثابتی نیز که سودای ریاست بر اداره سوم ساواک را در سر می پروراند شادمان ، نامه گزارش اعترافات را از طرف مقدم امضاء و صادر کرد ومطمئن بود که ظرف یکی دو ماه آینده اتفاقات مهمی در پیگیری این اقاریر رخ خواهد داد ......... 19 بهمن ماه سال 46 بود که اولین نامه رئیس ساواک شمال شرق تهران افکار ثابتی را برآشفت ..........

" مکانهای مورد نظر قابل شناسایی نیست !؟ " .......... تیر خلاص ماجرا نیز 7 روز بعد در 26 بهمن ماه از سوی رئیس ساواک تهران زده شد : " نه تنها مکانهای مورد اشاره قابل شناسایی نیست کانون نشر حقایق علوی نیز فعالیت ندارد و متروکه است " .......... ثابتی همچون ماری زخمی به دنبال " شیخ جوان " فرستاد ولی جواب قاصد وی را تا مرز جنون پیش برد : " برابر سجل قضایی وی به جرم اقدام علیه امنیت ملی محکوم بوده ولی سی ام دیماه محکومیتش به پایان رسیده و از آنجائیکه شما هم اصراری بر ماندنش نداشتید در تاریخ شانزدهم بهمن ماه بنا به دستور اداره دادرسی نیروهای مسلح شاهنشاهی آزاد شده است ! " شاید ثابتی در آن بعد از ظهر سخت آخرین روزهای بهمن 46 و در اوج خشم و عصبانیت ، متوجه شد که این " شیخ جوان " را نباید خیلی هم در آینده حریفی " ساده " فرض کرد ، چرا که پیچیدگی رفتارش اصلاً شبیه دیگر دستگیرشدگان نبود .

 

19 مبارزات هاشمی به روایت ساواک

مبارزات هاشمی به روایت اسناد ساواک(19):

سال 1347 / هاشمی رفسنجانی : اداء حق مختص طبقه خاصی نیست و جامعه روحانیت کشور از آن مستثنی نیست

صبح یکی از سردترین روزهای زمستان 1347 که هنوز شعاع بی رمق آفتاب بر تهران گسترده نشده بود جمعی دوستدار و شیفته بیانات شیخ جوان بعد از نماز صبح راهی جلسه هیئت انصار الحسین در حوالی میدان شاه آن زمان ( جمهوری اسلامی فعلی ) شدند تا قبل از آغاز فعالیت روزانه گوش به سخنان روحانی 33 ساله ای بسپارند که در غیاب رهبر در تبعید نهضت اسلامی منادی اندیشه های سیاسی – مبارزاتی ایشان بود . " شیخ اکبر " نیز همانطور که پای بر سنگفرش یخ زده خیابانهای تهران می گذاشت تا خود را به جمع مشتاقان منبر خویش برساند ضمن آنکه آیه مورد نظر خود را از سوره مطففین با خود زمزمه می کرد در چنین اندیشه ای بود : " چه بسیارند اشخاصی که وقتی که صحبت از " دریافت حق از مردم " می کنند همواره آن را به تمام و کمال می خواهند ولی زمانی که در جایگاه " پرداخت حقوق مردم " قرار می گیرند آن را درست اداء نمی کنند ، و ما جامعه روحانیت نیز نباید از این امر مستثنی باشیم " و چه دلنشین می شود وقتی 41 سال بعد وقتی مجدداً به پای صحبتهای " هاشمی رفسنجانی " می نشینیم باز هم او نه در جایگاه یک واعظ و مبارز تحت تعقیب ساواک بلکه در مقام مسئول ارشد نظام جمهوری اسلامی باز هم بر ضرورت " اعاده کامل حقوق مردم " سخن می راند هر چند که بسیاری از حاضرین جلسه هیئت انصار الحسین در آن روزهای دور و خاطره انگیز اکنون روی در خاک دارند ولی معدودی که در قید حیاتند و اسناد ساواک ناظر این " ثبات و اعتدال " مبتنی بر انصاف روحانی جوان نهضت اسلامی در آن روزها است

 

20 مبارزات هاشمی به روایت ساواک

مبارزات هاشمی به روایت اسناد ساواک(20):

سال 1348 /آیت الله هاشمی رفسنجانی : نباید " دست روی دست " گذاشت و تن به " قضا و قدر" داد/ باید با " ایمان و پشتکار " بر مشکلات فائق آمد

شبانگاه یازدهم دی ماه سال 1348 برای مخبر ساواک علاوه بر " سرما " ، رنج دیگری داشت که او را از مجلس " بزم و عیش شبانه همکاران " نیز دور کرده کرده بود . عقربه ها ی ساعت 11 شب را نشان می داد که او وارد مسجد هدایت شد و از دیدن جمعیتی بالغ بر هزار نفر در آن شب سرد زمستانی در داخل مسجد حیرت زده شد و د رخیالش توجیه کرد که حتماً جمعی " سیاست پیشه " و فارغ از " مردم و صنوف " در آن شب سیاه زمستانی دور هم گرد آمده اند تا منبر " شیخ اکبر " را همراهی کنند ، در چنین اندیشه ای بود که نگاهش به کاسب طلا فروشی که او را در خیابان استانبول بسیار دیده بود افتاد و در دل گفت : " این اینجا چه می کند ؟" ، کمی که بیشتر نگاه در داخل جمعیت گرداند از مشاهده کتاب فروش ، سرهنگ بازنشسته ، کفش فروش ، کارمند سازمان برنامه بودجه ، گل فروش ، سبزی فروش و معلو دبیرستان که در صفوفی تنگ در کنا رچهره های شناخته شده دنیای سیاست نظیر مهندس بازرگان و دکتر یدالله سحابی پای منبر " هاشمی جوان " نشسته بودند ا زتعجب خشکش زد ! در همین حال و هوا بود که ناگهان صدای " شیخ " در گوشش پیچید : " ما باید از خواب غفلت و از این مردگی بیدار شویم ...........نباید " دست روی دست " گذاشت و خود را به قضا و قدر سپرد .............. باید با ایمان و پشت کا ربر مشکلات " فائق " آمد ............... مخبر ساواک وقتی حوالی ساعت 2 بعد از نیمه شب به در منزلش رسید هنوز در سرگیجه حضور آن جمعیت متکثر و متنوع در نیمه شب زمستانی بود و با خود اندیشه می کرد :" که بیشتر باید مراقب این شیخ جوان باشیم !"........

 

21 مبارزات هاشمی به روایت ساواک

مبارزات هاشمی به روایت اسناد ساواک(21):

سال 1348 / هاشمی رفسنجانی : باید مردم را در تقابل با " دستهای مرموز " سوء استفاده کنندگان از قوانین اسلام روشن کنیم / استعمارگران لایه های درونی اجتماع ما را برای دستیابی به اندیشه شوم انقطاع رابطه اسلام و مردم هدف قرارداده اند

غروب سرد بیست و پنجمین روز دی ماه سال 1348 بود عقربه های ساعت آرام آرام به ساعت 8 شب نزدیک می شد . " شیخ اکبر " 35 ساله زنگ خانه شماره 102 خیابان تخت طاووس را به صدا آورد و وارد شد ، جمع محدود 10 – 15 نفره که به سختی و دشواری خود را به محل منزل آقا علی اکبر نبوی رسانده بودند مقدم روحانی جوان و اندیشمند را به گرمی گرامی داشتند . " هاشمی جوان " بازیرکی و فراست ذاتی خود نیک می دانست که دو گوش از جمع محدود افراد پیش روی اش برای " ساواک " می شنود ، ولی این باعث آن نشد که هاشمی از یاد ببرد که برای چه به آنجا آمده است ، " شیخ جوان " که از امام و مرادش به شکل قابل ملاحظه ای مخاطرات همیشگی " مذهبی و دینی " را فرا گرفته بود و به خوبی می دانست که " دشمنان درونی اسلام " بسیار خطرناکتر از خصم خارجی عمل می کنند و چون " پرچم اشتباه " در دست دارند ، قوه شناسایی " مردم " را نیز دچار پریشانی می سازند از این رو با به کارگیری واژه " دستهای مرموز " لب به سخن گشود : " دستهای مرموزی " از طرف بیگانگان و استعمارگران در کار است که از امتیازات قانون اسلام سوء استفاده کنند ............. آگاهی مسلمانان آنان را در تحقق هدفشان ناکام خواهد ساخت ......... ما باید مردم را در این مواجهه روشن نمائیم ............ و چه نیکو شیخ جوان در آن ایام دریافته بود که شناسایی " دستهای مرموز " و آگاه سازی عمومی مردم از روند حرکتی این " جریانهای فاقد شناسه " و دارای " پرچم اشتباه " به چه میزانی در استحکام رابطه متقابل دین و مردم مسلمان ایران موثر است .

 

22 مبارزات هاشمی به روایت ساواک

مبارزات هاشمی به روایت اسناد ساواک(22):

سال 1348 / هاشمی رفسنجانی : اگر منطقی باشد، که برق را از سوی ادیسون نپذیرد می تواند " ایران " را نیز از " اسلام "بی نیاز بداند

آفتاب کم رمق بیست و ششمین روز دی ماه سال 1348 ساعتی بود از شهر تهران رخت بربسته بود که " شیخ اکبر " پای به مسجد همت گذاشت ، جمع قابل توجهی گرد هم آمده بودند که سخنان روحانی 35 ساله را شنونده باشند . مخبر ساواک نیز به همراه شخص دیگری با 2 منظور مشخص آن شب به مسجد آمده بودند ، اول آنکه در اسرع وقت گزارش عملکرد و سخنان این روحانی پرخطر را گزارش کنند و دوم هم در پی فرصتی بودند تا با سوالی انحرافی " چالشی " در مسیر صحبتهای وی ایجاد کنند " هاشمی جوان " در چنین شرایطی سخن آغاز کرد : " تبلیغاتی می شود که دین اسلام از کشوری عربی به ایران آمده و اسلام دینی است بیگانه ، ما اگر خواسته باشیم این گونه تبلیغات را بپذیریم باید برق را هم که مخترع آن ادیسون است ،‌نپذیریم !! مخبر ساواک و همراهش با چشمانی خشم آلود ، موج اقناع و پذیرش کلام " شیخ اکبر " را د رچشمان پر تعداد شنوندگان تعقیب می کردند و دیگر ادامه سخنان وی را نمی شنیدند بلکه دنبال راه چاره ای می گشتند ناگهان اندیشه ای به ذهن ایشان خطور کرد ، "‌سوالی " چالشی می توانست گره گشا باشد اینگونه بود که پرسش شد معنی حدیث" حب الوطن من الایمان " از چیست ؟ مخبر و همراه در پوست خود نمی گنجیدند و آماده ناکام ماندن دو سویه ناطق جوان شدند ،"‌هاشمی جوان " معتمد به نفسانه و البته هوشیارانه نگاهی به سوال کننده انداخت و با رافت و خالی از هرگونه خشمی پاسخ داد : " با اینکه در اصالت این حدیث تردید وجود دارد ولی ما به فرض صحت به شما یاد آور می شویم که دین اسلام مرز جغرافیائی مشخصی ندارد و کشورهای مسلمان موطن تمام مسلمانان جهان است هر چند که خدمت به وطن و هموطنان جزء وظایف دینی و ملی همگان است ولیکن این موضوع به هیچ عنوان با وحدت جغرافیایی مسلمانان منافاتی ندارد " مخبر و همراه مغبون و افسرده راه ترک مسجد در حالی پیش گرفتند که در دل " درایت " و " تدبیر " شیخ جوان را می ستودند .

 

23 مبارزات هاشمی به روایت ساواک

مبارزات هاشمی به روایت اسناد ساواک(23):

سال 1348 / هاشمی رفسنجانی : جامعیت " قانون اسلام " تمامی قوانین بشری را در خود جای می دهد ! " ظلم و ستم " با قوانین اسلامی د رهیچ نقطه ای به اشتراک نمی رسد

سرمای بهمن 1348 سوز تلخ و گزنده ای داشت " شیخ اکبر " در حالیکه دامن عبایش را تنگتر به خود می فشرد پای از منزل بیرون گذاشت ، چشمان همیشه نگران همسر و کودکانش د رحالی پدر را بدرقه می کرد که ترس برنگشتن " حاج آقا " تحمل سرما را برای بچه ها سخت تر می کرد ، مادر که خود نیز مضطرب بود تلاش کرد ضمن لبخندی با در آغوش گرفتن کودکان ، سختی رفتن دوباره پدر را برا ی آنها تلطیف کند و راهی بیابد تا زمان برگشتن " حاج آقا " از مجلس سخنرانی – که بازگشتش قطعی هم نبود – بچه ها را با بازی کودکانه ای یا انجام درس و مشق شان سرگرم کند ، " شیخ اکبر " که آرام آرام از خانه دور می شد تلاش می کرد " بغض " کودکانش را به سرعت پشت سر بگذارد و به " وظیفه اش " تمرکز کند . به خیابان فرح جنوبی (‌سهروردی )‌که رسید ساعت حوالی 7 شب بود که به سمت خانه علی اکبر نبوی در خیابان تخت طاووس پیچید ، زنگ در را به صدا در آورد ، در تاریکی شب سنگینی نگاهی را بر خود احساس کرد ولی به روی خودش نیاورد و وارد خانه شد ،‌نفس تازه کرد ، دل به امامش سپرد و آغاز سخن کرد : " امتیاز مهم قانون اسلام توافق کامل آن با محوریت "‌علم " است ...............آدمهای آدمکشی هستند که تمرین " حیوان دوستی " می کنند ولی به بچه هایشان درس آدمکشی می دهند ..........جامعیت " قانون اسلام " تمامی قوانین بشری را در خود جای می دهد .............ظلم و ستم با قوانین اسلامی در هیچ نقطه ای به اشتراک نمی رسد !...........جلسه که به پایان رسید اعضاء کم تعداد جلسه یک به یک جلسه را ترک کردند و " هاشمی جوان " نیز در خلوت ساعت 10 شب زمستان خیابانهای تهران در حالی به خانه رسید که " بچه ها " به خواب رفته بودند و "‌حاج خانم " رنجور از غم کودکانش ، استوار و محکم سلام " حاج آقا " را علیک گفت و دل نگران فردا و فرداهای دیگرشد .

 

24 مبارزات هاشمی به روایت ساواک

مبارزات هاشمی به روایت اسناد ساواک(24):

سال 1348 / هاشمی : ترس برای ما معنایی ندارد / برای هر نسل " امتحانی در راه است / مسائل اجتماعی و مرتبط با مردم مهمترین " آزمون " است

40 سال قبل است ، غروب هفتم اسفند ماه مسجد هدایت حال و هوایی خاص دارد ، فضای تنگ و خفقان آور رژیم ستم شاهی و حلقه محاصره امنیتی روز افزون " ساواک " در غیاب " امام در تبعید " ، مسیر حرکت نهضت را با دشواری های فراوانی روبرو نموده است ، " شیخ اکبر 35 ساله " که نیک می داند " ساواک " گام به گام حرکات و سخنان او را زیر نظر دارد با گامهایی استوار پای به محراب مسجد هدایت می گذارد نماز را به امامت آیت الله طالقانی اقامه می کند و پای بر منبر می گذارد و نگاهی گذرا به صفوف شنوندگان می اندازد ، روحانی جوان با دیدن چهره هائی نظیر مهدی بازرگان ، محمد علی رجائی ، یدالله سحابی ، عباس شیبانی و ..... در میان جمعیت ، اندیشه ای کوتاه در کلام خویش می کند و دل به یاد امام و مرادش می سپارد و می گوید : " از هیچ چیز در دنیا نباید ترسید ، هر گاه مسئله امتحانی در پیش آید داشتن نیت خوب و ادعاهای پوچ و خالی قابل قبول نیست ، برای هر نسل یک نوع امتحان پیش می آید ولی چه امتحانی بالاتر از آن که در مسائل اجتماع و مرتبط با مردم از زن و فرزند و پول به خاطر علاقه به خدا در گذریم ، فداکاری قلبی سودی ندارد ، قدری شجاع باشید ! " سردی زمستان 1348 شاهد برق نگاه روحانی جوان در زمان گفتن این جملات بود در حالیکه " شیخ اکبر " کاملاً آگاه بود که تا ساعتی دیگر " ساواک " نیز از آن مطلع می شد ، این صلابت کلام حکایت از آن می کرد که " هاشمی جوان " درس " عبور از ترس " را در قبال " احقاق حقوق مردم " به نیکی از خمینی کبیر آموخته بود .

 

25 مبارزات هاشمی به روایت ساواک

مبارزات هاشمی به روایت اسناد ساواک(25):

گزارش ساواک : شکست پروژه " القای جنگ روحانیت " با مقاومت و درایت هاشمی رفسنجانی

جامعه روحانیت در روزهای ابتدایی سال 1349 از ابراز ارادت برخی افراد و به خصوص امام جماعت مسجد سپهسالار که در دیدار نوروزی با " شاه " ضمن ابراز مبالغه آمیز وفاداری و دوستی ، وی را " جل جلاله " قلمداد کرده بود به شدت آزرده خاطر و ملتهب گردیده بود " ساواک " که اندیشه القای " جنگ روحانیت " در اذهان عمومی را از سالهای گذشته در آرزو داشت ناگهان با شرایط جدید بوقوع پیوسته در ابتدای سال "49" ، آن را در یکقدمی خود مشاهده کرد و از این رو بود که کسب خبر از جلسه سی ام فروردین سال 49 میان جمعی از روحانیون مبارز که برای تعیین خط مشی چگونگی برخورد با " آخوندهای درباری " تشکیل شده بود به شدت برایشان اهمیت پیدا کرده بود ولی گزارش مخبر تمامی آرزوهای ساواک را نقش بر آب کرد چرا که گردانندگی " شیخ جوان ، هوشمند و معتدل " به رغم تمام پیش بینی ها نتیجه ای دیگر را حاصل کرد : " عکس العمل نسبت به آخوندهای دربار نباید در خارج از محافل روحانیون منعکس شود .......

چون ممکن است 25 میلیون ایرانی خیال کنند که آخوندها به جان هم افتاده اند و این از نظر دینی کار خوبی نیست .

 

26 مبارزات هاشمی به روایت ساواک

مبارزات هاشمی به روایت اسناد ساواک(26):

امتناع از سخنرانی و بغض «هاشمی‌رفسنجانی» در خرداد سال1349: برایتان فقط روضه «موسی‌بن‌جعفر» می‌خوانم.............

مخبر ساواک: روضه‌خوانی هاشمی‌رفسنجانی مردم را چنان از خود بی‌خود کرد که اختیار از دست داده بر سر و روی خود می‌کوبیدند صبحگاه جمعه بیست‌و‌دوم خرداد‌ماه 39 سال قبل تازه از راه می‌رسید که «هاشمی» با یادآورد وعده منبر خود بعد از دعای ندبه در جلسه هیئت‌انصار‌الحسین، از خواب کوتاهی که تازه به آن فرو رفته‌بود، برخاست.......... پاهای شیخ سنگین و دستانش به فرمان او نبود.......... قلب او را غم بزرگی فرا گرفته‌بود، غم بزرگتر زا دوری «امام»، غم عمیق‌تر از شکنجه‌های روحی و روانی «ساواک»، غمی تلخ‌تر از روزهای مریضی «فرزندش» و تنهایی خانواده‌اش، غمی از جنس «مظلومیت» که با «قلب شیفته» اکبر‌هاشمی 37 ساله قریب و عجین بود.......... او چه باید می‌کرد؟ جمعیتی منتظر وی بودند و «قلب او» در انتظار نسیمی از «التیام»، دل بع ائمه اطهار سپرد و ناگهان نوری از مظلومیتخاندان عصمت و طهارت قلب «هاشمی» را درنوردید........ آری! نسیم التیام آمده‌بود. نسیمی از جنس روضه «موسی‌بن‌جعفر»!

صبحگاه آن جمعه دور شیخ که وارد جلسه هیئت‌انصار‌الحسین شد تمامی جمعیت به نگاهی دریافتند که حال‌و‌هوای «اکبر‌هاشمی» دگرگون است...........

دعای ندبه که به پایان رسید، نوبت منبر هاشمی‎‎‌رفسنجانی رسید. بغض راه بر گلوی «شیخ جوان» بسته بود، به سختی دهان گشود: بسم‌الله‌الر........

بغض دوباره امانش را برید و اشک راه بر کلامش را بست، دوباره روحانی جوان عزم کلام کرد: بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم من......... و بغض «هاشمی» رها شد اشک صورتش را فرا گرفت و رو به جمعیت متعصب از احوال خویش کرد و گفت: «امروز فقط روضه موسی‌بن‌جعفر را برایتان می‌خوانم» و نسیم التیام بخش قلب غمبار خویش را چنان بر جمعیت روان ساخت و بر دلها نشاند که «مخبر گوشه نشین ساواک» را نیز تکان داد و اشک کوتاهی بر چشمش نشاند و لحظه‌ای یادش رفت که باید گزارشش را پیگیری کند و وقتی خودش را جمع‌و‌جور کرد، این چنین نوشت: «مردم خیلی گریستند........».

 

27 مبارزات هاشمی به روایت ساواک

مبارزات هاشمی به روایت اسناد ساواک(27):

سال 1349 در جمع دانشجویان دانشکده فنی / هاشمی رفسنجانی : دستهایی در کار است تا حقایق دین برای شما آشکارنشود / " اسلام " نه دین مردگان بلکه برنامه ای زندگی آفرین است

مدتها بود آمفی تاتر دانشکده فنی چنین جمعیتی را به خود ندیده بود ، عقربه های ساعت حوالی ساعت 1 بعد از ظهر هفتم مهر ماه سال 49 را نشان می داد که " شیخ اکبر " پای به جمع دانشجویان پر شوری گذاشت که می خواستند بدانند روحانی جوان پیرامون موضوع " اسلام آیین زندگی " چه خواهد گفت که آنها قبلاً نشنیده باشند ، چهره بسیار جوان " هاشمی " تعجب حاضران را برانگیخته بود ولی اولین جمله " شیخ اکبر " نفس دانشجویان را حبس کرد : " دانشجویان متوجه باشند ! بر خلاف آنچه گفته می شود دین اسلام برنامه زندگی است و دین مرده ها نیست !! ......... علت عقب ماندگی ما مسلمین عمل نکردن به برنامه های واقعی اسلام است ............دستهای مرموزی در کار است تا راه شما را در مسیر دریافت حقیقتهای دینی با مسائلی وارونه باز بدارند ..................شما ما را از کارشناسان خارجی بی نیاز کنید تا از فیض مشابه ای همانند محصلان علوم دینی برخوردار شوید ..............سخنرانی به پایان رسید و تشویق و ابراز احساسات دانشجویان از حضور و سخنان این " روحانی جوان و فرهیخته " به گونه ای شد که مخبر ساواک در گزارش ذکر کرد که تا کنون چنین استقبالی از هیچ یک از سخنرانان به عمل نیامده است .

 

28 مبارزات هاشمی به روایت ساواک

مبارزات هاشمی به روایت اسناد ساواک(28):

سال 1349 / تعابیر ماندگار هاشمی از " عدالت " اسلامی در حسینیه ارشاد / پرهیز ا زقصاص قبل از جنایت ، تصریح بر آزادی اندیشه و بیان و تاکید بر حفظ حقوق اقلیتها

بی تردید نفوذ اندیشه مذهبی و مترقی حضرت امام خمینی ( قدس سره ) از سالهای پایانی دهه 40 و ابتدایی دهه 50 روند جهشی شگرفی را در میان آحاد مختلف مردم ایران طی کرد این در حالی بود که فقر شدید ابزارهای اطلاع رسانی در آن ایام از یک سر و اختناق آهنین حاکم بر کشور از سوی دیگر به همراه مخالف خوانیهای مستمر و گزنده بخشی از مبلغین مذهبی قائل به اوهام و خرافات کار را برای " امام در تبعید " و شاگردان معدود مورد وثوق ایشان در داخل کشور بسیار دشوار نموده بود ولی تکلیف محوری فارغ از نتیجه و اتکاء به مرجعیتی که چون آفتابی مبارک ، شعاع درخشانی از پویایی و زنده گی " فقه جامع شیعه " را بر بدنه جامعه و مدیرانش می تابانید دشواریها را برای " هاشمی جوان " تسهیل کرده بود و اینگونه بود که صدای " شیخ اکبر " در ساعت 8 شب بیست و هفتم دی ماه سال 49 در حسینیه ارشاد منادی به حق افکار " امام در تبعید " گردید : " عبدالله ابی عبید یکی از رجال مشهور و سر شناس عرب در مدینه بود . این شخص علی الظاهر مسلمان شده بود و محرمانه علیه اسلام و مسلمین توطئه می کرد . روزی به پیغمبر اسلام اطلاع رسید که عبد الله در صدد حمله به مسلمین است . او را به محضر پیغمبر احضار نمودند ، عبد الله موضوع توطئه را تکذیب نمود . پیغمبر فرمود متعرض وی نشوند . اصحاب به پیغمبر گفتند : شواهد و دلایل کافی در دست است که این شخص مقدمات توطئه را فراهم آورده ، چرا او را آزاد کردید ؟ پیغمبر فرمود :‌عبدالله قصد داشته توطئه کنئ ، هنوز مرتکب عملی نشده و نفس عمل قابل تعقیب و مجازات نمی تواند باشد . اگر می خواستیم او را مجازات کنیم ، عمل من سندی می شد برای دیکتاتورها و زمامداران آینده که به استناد آن هر کسی را بخواهند بکشند . این مطلب تاریخی را برای آن گفتم که عدالت اجتماعی بدون دلیل متعرض آزادی فردی مردم نمی شود و اگر کسی قصد و نیتی علیه کسی نمود ، قبل از ارتکاب جرم او را تعقیب نمی نماید و به مخالفان مکتب خود آزادی اندیشه و بیان و عقیده را داده که کخالفین در کمال آزادی می توانند عقاید و نظرات و انتقادات خود را اظهار نمایند .

29 مبارزات هاشمی به روایت ساواک

مبارزات هاشمی به روایت اسناد ساواک(29):

عید قربان 1349 / هاشمی رفسنجانی : علت دین گریزی جوانان تصویر سازی خشک و بی روح اسلام توسط استعمار است

چگونگی مبارزه با تفکرات خشک و غیر منعطف مذهبی ذهن شیخ 36 ساله را در مسیری که به دشواری از تهران تا دماوند در عید قربان سال 1349 طی می کرد ، به خود مشغول کرده بود چرا که او از امام در تبعیدش به درستی آموخته بود که احکام اجتماعی اسلام اگر به درستی توسط فقهای شیعه متناسب با نیازهای زمان و جغرافیا به شکلی پویا در دسترس جوانان قرار گیرد قطعاً نیازی به اجبار هیچ مسلمانی از تبعیت آن نیست ولی اگر فقط برای مردم و جوانان از اسلام یک اسکلت بی روح ساخته شود و روح اسلام را گرفته و از آن کالبدی خشک و بی انعطاف ارائه دهند آینده ای جز گریز جوانان از دین را پیامد نخواهد داشت اینگونه بود که هاشمی وقتی بعد از اذان مغرب شنبه هفدهم بهمن ماه سال 1349 در سرمای خشک و سوزناک پای به محله فرامه دماوند گذاشت قلبی گرم و مملو از اشتیاق تبیین مجدد اندیشه فقهی پویای استاد در تبعیدش داشت که نه سرمای زمستان سال 1349 و نه سردی کلام مخالفین و شماتتهای معدودی منادیان مقدس نمایان خشک مذهب را در آن کارگر نبود .

30 مبارزات هاشمی به روایت ساواک

مبارزات هاشمی به روایت اسناد ساواک(30):

اسفند سال 1349 / هاشمی در جمع دانشجویان دانشکده پلی تکنیک : مراقب انحرافاتی که در ظاهر مقدس ولی با اهدافی در خدمت بیگانگان به شما ارائه می شود ، باشید ! / بی هدفی آفت بزرگی است که هم به شخص و هم به دیگران آسیب می رساند

" هاشمی" هم در مقام یک مبارز هم در جایگاه یک واعظ همواره در سالهای دور ایام مشکل گیری نهضت خمینی کبیر همواره نگاهی ویژه به دانشجویان و نسل جوان داشت این در حالی بود که " شیخ اکبر " خود نیز در عواطف و احساسات سالهای شباب زندگی خود عمر طی می کرد ولی به طرز حیرت آوری با تاسی از آموزه های امام و مرادش " با تجربه ، متعادل و با ثبات " می نمود سخنرانی نیمه اسفند ماه سال 1349 در دانشکده پلی تکنیک نکات ویژه ای را در بر دارد که نشان از حاکمیت تدابیر به روز و تعلق دینی هاشمی جوان در روزهای پایانی سالی دارد که کشور و مردم در نوعی بی هدفی القایی از سوی حاکمان رژیم ستم شاهی غوطه ور بود و نشانه گیری این ترفند از سوی روحانی بسیار جوان نشان از ظهور " سیاستمداری مذهبی" در اذهان عمومی و تاریخ کشور داشت .

" زندگی دو قسمت است : یکی هدف ، دیگری کوشش در راه رسیدن به آن هدف . و این عمل است که چهره هدف را می نمایاند . اگر کسی در زندگی هدف نداشته باشد ، کارهای او دارای پایه های محکمی نبوده و ساختمان هستیش متزلزل و لرزان خواهد بود ". نامبرده اشاره به زندگی حسین نمود و اینکه چگونه برای رسیدن به هدف تلاش کرد و بعد به دست یزید افتاد و دستگاه امنیتی یزید از او بازپرسی به عمل آورد . " خلاصه ، کسی که هدف داشته باشد جانش در برابر آن هدف بی مقدار می باشد . دانشجویان ! من این بحث را مخصوصاً برای شما انتخاب کرده ام که شما الان مشغول شکل گرفتن هستید . نباید بی جهت و بدون هدف کاری انجام دهید که نه تنها سودی نمی برید ، بلکه به دوستان خود نیز صدمه وارد می کنید . عده ای خود را مقدس می دانند و می گویند من برای آزادی وطنم ، همشهریانم کوشش می کنم ، ولی همین آقا تماماً وجود خود را در اختیار اجنبی قرار داده ، آیا این هدف مقدس است ؟ این عمل او هدف پلیدش را مشخص نمی کند ؟ امریکا که مدعی دارا بودن تمدن و نوع دوستی و بشر دوستی است ، چه کارهای پلیدی که در ویتنام و سایر دول انجام نمی دهد . خانواده های بی گناه ویتنام جنوبی را پیشاپیش لشکر خود حرکت می دهد تا اگر خطری باشد به سربازان امریکایی لطمه ای وارد نشود . این است انسانیت ؟ آیا هدف او مقدس است ؟ آیا عمل او مبین هدف پلیدش نمی باشد ؟ کارهای پیغمبر تماماً از روی انسانیت بود هیچ گونه نظر استعمارگری نداشته است . امریکا که خود را مدعی پخش فرهنگ می داند مردم مناطق مختلف را از فرهنگ محروم می کند و یا کالبد خالی از فرهنگ به آنها می سپارد . دانشجویان عزیز ! هیچ وقت بی هدف کاری را انجام ندهید . در راه به هدف رسیدن خدا را فراموش نکنید . کسانی که بی هدف کاری را انجام می دهند نه تنها خود را به زحمت می اندازند ، بلکه هموطنان خود را نیز دچار زحمت می کنند ".

31 مبارزات هاشمی به روایت ساواک

مبارزات هاشمی به روایت اسناد ساواک(31):

حسینیه ارشاد سال 1349 / مراقب انحرافات و ظاهرسازیهای اسلامی باشید / " فقه اسلامی " قابلیت پاسخ به کلیه نیازهای مردم را دارد

تاریخ در دل خود حاوی نامهای بسیار متنوعی از مبارزان – سیاستمدارانی است که تغییر جهتهای بسیاری را در اصول اندیشه و ایدئولوژی در گذار از مراحل مختلف مبارزات به جایگاه یک چهره سیاسی را از خود بروز داده اند که تقید به ویژگی " هدف ، وسیله را توجیه می کند " بارزترین توجیه آنها بوده و خواهد بود ، ولیکن به موازات چنین چهره هایی ، نیز بوده و هستند که " ثبات شگفت آوری " را حتی در طول 40 سال ا اندیشه سیاسی خویش عینیت می بخشند و به تاریخ یاد آور می گردند که اندیشه ای که ناشی از یقین مذهبی و تاسی به سلوک راستین آن باشد هرگز دچار تغیرات مکرر کلام و ادبیات نمی گردد اینگونه است که وقتی روحانی جوانی در سن 36 سالگی در قالب واعظی مبارز در حسینیه ارشاد به سخنرانی می پردازد از 2 نکته یاد می کند ، یکی اینکه مراقب انحرافات به نام اسلام باشید و دوم آنکه با استناد به دیدگاههای فقهای ارشد شیعه و همچنین انطباق آن با دید گاههای حقوقدانان غربی تبیین می کند که " فقه اسلامی " دارای قابلیت تمام در پاسخ به کلیه امور و نیازهای حیاتی و اجتماعی مردم هست و وقتی در سن 74 سالگی و این بار در قالب چهره ای سیاسی و صاحب رای در نظام جمهوری اسلامی در سال 1387 به اظهار نظر می پردازد ، همچنان به 2 محور در کلیه سخنان خود تاکید دارد : مراقب اندیشه های متحجرانه و تفسیرهای منحرفانه از مبانی اسلام و تزریق آن به امور اجتماعی و اذهان عمومی باشید و " فقه اسلامی " را دارای توانایی و ویژگی کامل برای پاسخ به کلیه نیازهای جامعه و مردم در حکومت اسلامی بر می شمرد و فرآیند " اجتهاد تخصصی " را پیشنهاد می کند ، " هاشمی رفسنجانی " از سال 1349 تا 1387 اینگونه عمر سیاسی – مبارزاتی خود را طی کرده است و " ماندگاری " کمترین پاسخ تاریخ به این " ثبات و یقین اندیشه " خواهد بود .

32 مبارزات هاشمی به روایت ساواک

مبارزات هاشمی به روایت اسناد ساواک(32):

اردیبهشت 1350/ هاشمی رفسنجانی : مردم جلوتر از امور رفاهی به " حفظ شخصیت " نیازمندند / " حج " تجلی عینی تقدم شخصیت انسانها به " امکانات " است / علی (ع) به مستقبلین پیاده خود فرمودند : مسبب 2 خسران می شوید، اول شکست شخصیت خودتان و دوم خسران من !

غروب دهمین روز دومین ماه بهار سال 1350 آرام آرام آسمان تهران را در بر گرفته بود ، که " شیخ اکبر 37 ساله " پای به مسجد الجواد گذاشت . مسجدی که در آن شب ، گذشته از حضور جمعی بالغ بر 200 نفر از علاقه مندان مجالس روضه خوانی ، میزبان تعدادی از اساتید مبرز دانشگاهی و در راس آنها عالم فرزانه و فیلسوف روشنفکر و شهید آن ایام " آیت الله شیخ مرتضی مطهری " بود ، جمعی که با وجود اختلاف سطح مطالعاتی آمده بودند تا جملگی پای منبر روحانی جوانی بنشینند که علاوه بر مبارزه ، فرآیند تحقق یک جامعه ایده آل و زوال ناپذیر اسلامی را تئوریزه کرده و در قالب مفاهیم و جملاتی ساده ارائه می کرد گویی " شیخ اکبر " برای یک مقطع زمانی مشخص حرف نمی زد بلکه چشم در آینده داشت و اینگونه است که از لابلای حجم وسیعی از منابر وعاظ عالی مرتبه و مخلص آن ایام سخت اختناق رژیم شاهی ، " وعظ هاشمی " بود که نه پای درگذشته و نه در حال مانده ! بلکه روی در آینده داشت و به خوبی در آن ایامی که " روزمرگی مبارزاتی " همه را به خود مشغول کرده در جایگاه یک " تئوری پرداز " علاوه بر نقد ضعفهای اجتماعی آن روزها به ترسیم "‌ساختار یک جامعه ایده ال " نیز به بهترین و ساده ترین شکل ممکن می پرداخت تا خود را بدینگونه " کلان نگری ذاتی " را همراه با "‌مشی معتدل و مترقی اسلامی " در هم آمیخته تا بعد ا زگذشت 28 سال و 5 ماه بعنوان میراثی ارزشمند به دست ما رسانده تا اکنون نیز قابل تامل بوده ، نکاتی که به میزان و تاثیر گذاری دور مبارزه ، همچنان نیز " طراوت و جلای روحی " را برای خواننده به ارمغان می آورد .

33 مبارزات هاشمی به روایت ساواک

مبارزات هاشمی به روایت اسناد ساواک(33):

خرداد سال 1350 / انتقاد شدید هاشمی رفسنجانی از رواج خرافه گرایی / گسترش تفکر " اگر کوتاهی کنیم امام زمان می آید و کارها را درست می کند " درد بزرگ شیعه است

گرگ و میش صبحگاهی نیمه خرداد سال 1350 و در حالیکه شهر تهران هنوز در خواب است ، " شیخ اکبر " پای در سنگفرش خیابان می گذارد تا راهی خیابان عین الدوله ( ایران ) و منزل حاج آقای معینی شود و منبر دیگری را برای مشتاقان آن روزهای اندیشه اش ایراد کند . " روحانی جوان " در خلوت خیابانها راه می رود ولی تلاش می کند تا شلوغی افکارش را به نوعی مهار کند ، مجموعه ای از دردهای متراکم سیاسی – اجتماعی و حتی مذهبی قلبش را از خود آکنده کرده بود مدتها بود که " تبعید " امام و مرجع تقلیدش فرصت همجواری و دیدار مرادش را از او سلب کرده بود فشارهای ساواک و غفلت عمومی مردم نیز از سویی دیگر رنجش می داد ولی " درد دیگری " که جنس و ماهیتش مبتنی بر ظاهر اسلامی و باطن متحجرانه بود رنج مضاعفی را بر دوش " شیخ جوان " تحمیل کرده بود او به نیکی می دانست که این درد سالهاست بر قلب " امام " نیز سنگینی می کند از این سبب وقتی وارد هیئت انصار الحسین شد آیاتی از سوره " عذاب " را روی تخته سیاه نوشت و رو به جمعیت کرد و گفت : برخی از ما می گویند که امام زمان می آید و کارها را درست در حالی که ما دست روی دست گذاشته و پیشرفت دیگران را تماشا کنیم ...........نکند که " شیعه " نیز به درد اقوامی دینی در تاریخ مبتلا شود که با رجوع به افکار " خرافی " جز خواری چیزی نصیبش نشود ..............

34 مبارزات هاشمی به روایت ساواک

مبارزات هاشمی به روایت اسناد ساواک(34):

ساواک سال 1350 / نامگذاری " یاسر هاشمی " به واسطه علاقه وافر شیخ اکبر به مبارزات فلسطینیان است / هاشمی در حال " درآمدزایی بدون نفع شخصی " در مسیر ساماندهی فعالیتهای" فرهنگی " مبارزاتی است

نقش آفرینی " شیخ جوان " در طول ایام نهضت همواره متکی بر " چند جانبه نگری " بود و همین مهم جایگاه ویژه ای را در بین تشکلهای مختلف مبارزاتی برا ی " هاشمی " رقم زده بود و به همین واسطه نیز وی منبع بسیار موثق خبری – تحلیلی برای " امام در تبعید " شده بود از جمع بندی صدها برگ گزارش مخبرین ساواک به خوبی می توان مشاهده کرد که سازمان اطلاعات و امنیت کشور با آن شبکه های عریض و طویل کسب اطلاعات در طی بیش از 2 دهه پیگیری و ممارست شبانه روزی تا آخرین روزها به خوبی درنیافتند که ماهیت اصلی "‌شیخ اکبر " چیست ؟ یک روحانی و واعظ است ، مبارز مسلح ، ایدئولوگ نهضت، منبع مالی مبارزات ، و یا یک چهره نزدیک به مبارزان عربی است ؟ و به راستی عمق ارتباط وی با امام خمینی ، حوزه نجف ، مبارزان کرد عراق ، حوزه علمیه قم ، مبارزان آزادیبخش فلسطین ، تشکلهای دانشجویی ایرانی در خارج از کشور ، تشکلهای مبارزاتی مذهبی و حتی نیمه مذهبی داخلی و ...... چه میزان است و او در این میان چه نقشی را دارد ؟ آیا این حجم گسترده نقش آفرینیها ی بسیار متکثر از یک روحانی 37 ساله قابل باور است ؟ بدینگونه بود که سرگیجه ساواک به مخبرین آنها هم سرایت کرد تا جایی که در 21 مرداد ماه 1350 مخبر ساواک خبر از کشف مهمی داد که هاشمی نام فرزندش را به علت علاقه به مبارزات مردم فلسطین " یاسر " نهاده و با ساختمان سازی در پی تامین اعتبار لازم راه اندازی و ارتقاء گروه فرهنگی رفاه است ! چرا که امید داشت که با این خبر مهم گره از مشکلات متعدد ساواک با " شیخ اکبر هاشمی " بگشاید !!

35 مبارزات هاشمی به روایت ساواک

مبارزات هاشمی به روایت اسناد ساواک(35):

سال 1350 / دیدار و مکالمه کوتاه هاشمی با بازجوی ساواک در خیابان / هاشمی : جشن شما عزای ماست !/ منوچهری : از اینکه پرونده ات به ساواک شمیران رفته و ما از دستت راحت شده ایم ، شکرگزارم !

تصور کنید که تابستان سال 1350 است و در یکی از خیابانهای تهران ناگهان متهمی ( مبارزی ) با بازجوی ساواک رخ به رخ شود قاعدتاً در آن شرایط خاص و اقتدار فراوان سازمان و اطلاعات امنیت کشور که شنیدن نام ساواک چهار ستون بدن مردم عادی را می لرزاند وقوع چنین اتفاق غیر مترقبه ای باید چه نتیجه ای را باید در بر می داشت ! ، انواع فرضها محتمل است ولی اگر متهم ( مبارز ) شیخ اکبر 37 ساله " معتمد به نفس و مومن به راهش "، بوده باشد آنگاه چنین مکالمه ای در مواجه با یکی از بازجوهای ساواک ( منوچهری ) در یکی از خیابانهای تهران در آن سالها چندان دور از واقعیت نخواهد بود / منوچهری : بروید ولی مواظب خودتان باشید .......... هاشمی : نمی دانم چرا هرموقع شما جشن دارید عزای ماست ! .......... منوچهری : چه کار می کنید و چه برنامه ای دارید ؟ .......... هاشمی : پرونده ام به ساواک شمیران رفته ولی به آنها نیزمثل شما گفته ام که ما وسع مقابله با شما را نداریم . منوچهری : خدا را شکر ! .......... که حداقل ما به واسطه ساواک شمیران از دست تو راحت شدیم .......... دوباره لازم به یاد آوری است زمان شهریور 1350 ، مکان یکی از خیابانهای تهران و طرفین مکالمه شیخ اکبر هاشمی و منوچهری بازجوی ساواک !

 

رمضانهای زندان اوین – سال های 54 تا 56 – ویژگی دیگری که برای من داشت ، پر بودن همه اوقات فراغت روزها ، با کاری د رزمینه تفسیر و طبقه بندی مفاهیم قرآنی بود . هر چند که این کار تقریباً در طول این زندان – در حدود سه سال – ادامه داشت ، اما به هر حال ماه رمضان حال و هوای دیگری دارد .

از یادگارهای ماندگار کارهای من در دوران پیش از انقلاب ، کاری است در زمینه اطلاع رسانی نسبتاً جامعی از معارف قرآنی .

من با قرآن از بچگی انس گرفته بودم که رمینه های اولیه آن علاقه زیاد پدرم به قرآن بود . ایشان معمولاً از طلوع فجر تا ساعتی بعد از طلوع آفتاب به قرآن و دعا اشتغال داشتند و در صحبت ها به آیات آن استناد می کردند . در سالهای اول تحصیل در قم – چنان که پیش از این در خاطراتم یاد آور شده ام – در حفظ قرآن پیشرفت هایی داشتم و پس از حفظ الفیه ابن مالک و منطق تفتازانی و چند جزء قرآن ، در محضر آیت الله بروجردی امتحان دادم و با دریافت جایزه ازایشان ، مورد تشویق قرار گرفتم . این تشویق در روحیه من موثر بود و با توجه به عظمتی که شخصیت ایشان در نگاه ما داشت ، زمینه توجه به قرآن را در من کاملاً تقویت کرد ............

این فرصت را آخرین بازداشت و زندان در اختیار من گذاشت . با توجه به شرایط آن روز و مدارک موجود در پرونده ، روشن بود که دوران این زندان طولانی خواهد بود . از این رو برای کاری گسترده در زمینه اطلاع رسانی از معارف قرآن عزم را جزم کردم .

علی رغم کوفتگی ها و جراهات ناشی از شکنجه ، که توان جسمی را به تحلیل برده بود ، روحیه ام پایداری و نشاط لازم را برای آغاز این کار دارا بود .

خلاصه از هر جهت زمینه برای انجام کاری آرمانی در کشف حقایق و معارف قرآنی و تهیه کلید مورد نظر برای معارف قرآن آماده بود که از آن فرصت بهترین نتایج را برگرفتم . با انس و الفت با قرآن چنان در اوج شور و نشاط بودم که بیان و قلم از توصیف آن ناتوان است .......

بعد از نماز صبح ،‌که معمولاً بلافاصله پس از طلوع فجر بود ، مشغول می شدم و تا نزدیک ظهر فقط به این کار می پرداختم ؛ فقط برای صرف صبحانه و ورزش مختصر صبحگاهی و انجام نیازهای ضروری از کارم منفک می شدم .............

من در سراسر زندگی پر فراز و فرود خود – چه در دوران مبارزه و چه در این زمان که مسئولیت هایی دارم - هرگز در هیچ جا و در هیچ شرایطی ، متنی را قابل مقایسه با قرآن در سازندگی انسان ندیده ام .

هم اکنون نیز هر وقت احساس می کنم که روحیه ام – از لحاظ فکری – خوب نیست ، به قرآن پناه می برم . دو سه جزء از قرآن می خوانم ، همان آیاتی را که بارها خوانده ام می خوانم و احساس می کنم که آبی است که روی آتش ریخته شود .

در گذشته به قرآن پناه می بردم تا در برابر شکنجه ،‌زندان و مشکلات مبارزه صبر و استقامت پیدا کنم . امروز نیز به قرآن پناه می برم که مبادا به پی آمدهای نامطلوب قدرت و سوء استفاده از مسئولیت هایی که دارم ،‌دچار شوم ."

 

39 مبارزات هاشمی به روایت ساواک

مبارزات هاشمی به روایت اسناد ساواک(39):

متن نامه هاشمی‌رفسنجانی به محضر امام در سال 1350

آخرین سخنرانی جنابعالی قطعاً عکس‌العمل‌های برخی روحانی نماها را در پی خواهد داشت سخنان آن مرجع بزرگ برای مبری نمودن اسلام از آلودگی‌های «ما» لازم و بسیار مفید است اگر صلاح می‌دانید فعلاً نامه شما مبنی بر انتساب حوادث چریکی کشور به «دستگاه و حکومت» منتشر نشود حاج‌آقا مصطفی را توصیه بفرمائید به آقای سید‌موسی‌اصفهانی اعتماد نکنند رابطه و چگونگی مراودت «هاشمی و امام» از جمله فرازهای بسیار مهم نهضت و نظام اسلامی است که همواره مورد پرسش خاص و عام بوده وهمواره این سوال در اذهان بوده و هست که آن همه عنایت و اعتماد از سوی آن مرجع عالیقدر به روحانی جوانی به نام «هاشمی‌رفسنجانی» از کجا منشاء گرفته است؟ آیا حریم «امام» را جز با «بصیرت و علم همراه با خلوص نیت و شجاعت ابراز نظر» می‌توان در تمامی طول حیات مبارک ایشان، راه دیگری برای ورود اشخاص متصور بود؟ بازخوانی نامه 38 سال قبل «هاشمی‌رفسنجانی» به محضر امام، حاوی رایحه مطبوعی است که هرچند استشمام آن در این روزهای دشوار، کمی سخت و ناممکن به نظر می‌رسد اما به یقین برای روح متعالی و مبارک آن قائد اعظم قطعاً پسندیده بوده‌است که بعدها او را همواره طرف «اعتماد ویژه» خود قرار می‌داد:

40 مبارزات هاشمی به روایت ساواک

مبارزات هاشمی به روایت اسناد ساواک(40):

نوروز 1351 شمسی / سیزده بدر هاشمی با خانواده در محوطه زندان عشرت آباد

ایام روزهای نوروز و عید سال 1351 شمسی است در حالیکه تمامی خانواده ها به شادی سال نو مشغول بودند " فرزندان هاشمی رفسنجانی " کودکان و نوجوانانی کم سن " محبت و نفس گرم پد ر" را جستجو می کنند . آنها که ا زطفولیت آموخته بودند که " جای خالی پدر " را باید در " صبوری و حضور پر مهر مادر " در یابند و به آن عادت کنند هر از گاهی نیز اختیار از کف می دادند و اگر " پدر "‌را راهی به کنار ایشان نبود آنها راه " زندان " در پیش می گرفتند و اینگونه بود که درهای زندان قزل قلعه آشنای همیشگی نگاه کودکان هاشمی بود و محوطه زندان "‌عشرت آباد "‌میعادگاه شادی همراهی فرزندان با "‌پدر " در سیزدهم فروردین ماه سال 1351 شمسی گردید .

" مجموعاً عشرت آباد زندان خوبی بود !! مدتی را گذرانده بودیم و جمع خوبی هم بود و با توجه به باز بودن در سلولها برای ما امکان تجمع بود . آنجا یک درس قرآنی برقرار کردم که همین آقای محمد مصطفوی و برادران طریقت در آن شرکت می کردند . فراموش نمی کنم به این آیه از سوره بقره رسیدیم " و اذ اخذ نا میثاقکم و رفعنا فوقکم الصور ...." ] یاد باد از شما پیمان گرفتیم و طور را بر سرتان فراز آوردیم ......... [ اعضاء مجاهدین آیاتی که جنبه معجزه داشت قبول نمی کردند نمی توانستند تحمل کنند ....نوروز 1351 را ما در آن زندان بودیم که روز سیزده ، بیرون محوطه زندان پتو انداخته بودیم و زندانیان و ما را ملاقات حضوری داده بودند .........

41 مبارزات هاشمی به روایت ساواک

مبارزات هاشمی به روایت اسناد ساواک(41):

سال 1351 / مشکلات ساواک در کنترل " خانواده هاشمی " / دستگیری همزمان همسران هاشمی و مفتح در حوالی حرم حضرت معصومه / اتهام تحصن در بیت آیات عظام / اطلاع از نسبت " حاج خانم " با آیت الله مرعشی و آزادی فوری

اقتدار ساواک در سالهای ابتدایی دهه 50 ، شیب اضمحلال به خود گرفته بود و غول کم عقل قدرت نیروهای امنیتی رژیم ستم شاهی به دست خویش ، راه زوال خود همراه کرده بود و در این میان نقش خانواده های روحانیت مبارز و منجمله همسر شیخ جوان ، " عفت مرعشی " رنگ و بویی دگر گرفته بود ، " حاجیه خانمی " که هر چند عمر زیادی سپری نکرده بود ولی با مدد از " نسب گرانقدرش " و به تاسی از " شهامت و ایمان ، یار و همسرش " بسیار پر تجربه نشان می داد و اینگونه بود که یکی از چالشهای ساواک در شباهنگام یکی از روزهای خرداد ماه 1351 در اطراف حرم مطهر حضرت معصومه شکل گرفت ، " حاج خانم " که کودکان را در منزل به امینی سپرده بود دست در دست " همسر آقای مفتح " به سوی قم رفت تا " داد بیداد ساواک " را به گوش آیات عظام برساند هر چند که این امر میسر نشد ولی ایادی ساواک دیگر تاب تحمل از دست داده بودند و در اطراف حرم منتظر ماندند تا همسران هاشمی و مفتح را از حرکت بازداشته و با دستگیری جلوی تحرکات آنها را بگیرند . ساعت حوالی 11 شب بود که 2 حاج خانم جوان از حرم بیرون آمدند تا به اقامتگاه خود بروند . مامورین ساواک آنها را دوره کرده و سعی در بردن آنها به داخل ماشین نمودند . عده ای از طلاب با دیدن این صحنه به دور آنها نزدیک شدند . " حاج خانم " نگاهی به آنها کرد و گفت : " غیرتتان کجا رفته ؟ اینها هر کاری که بخواهند می توانند بکنند و شما ساکت ، تماشا می کنید ؟ " همهمه ای در بین طلاب آغاز شده بود و ساواکی ها که شرایط را سخت می دیدند با خشونت " حاج خانم ها " را به داخل ماشین هل دادند ولی در طول مسیر تا قرارگاه ساواک ، صدای " حاج خانم " لحظه ای آرام نگرفت ، در مقر ساواک بازجویی که آغاز شد از نسبت و بستگی حاج خانم با آیت الله مرعشی مطلع شدند و سراسیمه آنها را آزاد کردند و پاسی از شب گذشته بود که " حاج خانم " همراه با همسر آقای مفتح به منزل ایشان رسیدند ، " عفت مرعشی " هر چند که در شرایط بسیار دشواری قرار داشت و آن شب بیش از همیشه دل نگران احوال بچه هایش بود ولی " آرامشی " از جنس " همپایی در مبارزه با مردش " را بیش از گذشته در وجودش تجربه می کرد .

42 مبارزات هاشمی به روایت ساواک

مبارزات هاشمی به روایت اسناد ساواک(42):

دستگیری مجدد در شهریور 1351/ مواجه با تیمسار مقدم در ساختمان مرکزی ساواک / " اخطار هاشمی " برای تجدید نظر در بازجوئیها

" شجاعت " صفتی است که فقط " زمان و مکان " وقوع ، شاخص واقعی آن است چرا که امروز و در چهارمین دهه نظام مقدس جمهوری اسلامی به نوعی تجلی می یابد و دیروز دور یعنی سالهایی که نام اقتدار ساواک کلام را در دهان خیلی ها منجمد می کرد ، معنایی دیگر گونه داشت امروز به مدد مجاهدتهای مبارزان و خونهای شهدای انقلاب به راحتی می توان در اوج عزت کلامهای جهانی به کار گرفت ولی در آن روزهای غربت و تنهایی مبارزه فقط نام بردن از کلامهای رایج امروزین مصادف با شکنجه های سخت و احیاناً مرگهای غریبانه بود . در چنان روزهایی ( شهریور سال 1351 ) ساواک به هر دری می زد تا شیخ اکبر 37 ساله را در هم شکند و در این راه از هر ترفند ناجوانمردانه ای نیز رویگردان نبود . در چنین شرایطی هاشمی تازه از بند زندان آزاد شده را در حالیکه خانواده اش را پس از مدتها دوری از نزدیک می دید و حضور پدرانه اش تازه وجود کودکانش را گرم کرده بود دوباره به بهانه ای واهی در رفسنجان دستگیر کردند تا به این ترتیب موفق به شکست روانی او گردند ، تیمسار مقدم وقتی روبروی شیخ 37 ساله نشست امیدهای بسیاری را برای دیدن روحیه تخریب شده "‌هاشمی " داشت ولی لحظاتی بعد شجاعت نگاه و کلام "‌شیخ اکبر " آرزوی او را بر باد داد ." هاشمی " چشم در چشم او دوخت و گفت : " به شما اخطار می کنم که دست از این شیوه های بازجویی بردارید و بدانید که استفاده از شکنجه عامل رفتن افراد به سوی مبارزه قهر آمیز خواهد شد و این به صلاح شما نیست " ، از یاد نمی بریم که سال 1351 است و گوینده جوانی 37 ساله و کم نام و نشان ، شنونده مسئول ارشد ساواک و مکان ساختمان مرکزی سازمان اطلاعات !

با فاصله کوتاهی – پس از آزادی از زندان – در اوایل شهریور 51 سفری کردم به رفسنجان . از رفسنجان عازم نوق بودیم . برای خرید شیرینی به مغازه شکرچیان رفته بودم . وقتی برگشتم ، پاسبانی پارک ماشین را در جای نامناسب بهانه کرد و ما را به شهربانی برد . با بودن زن و بچه ها در ماشین ، سعی کردیم او را قانع کنیم که قانع نشد . معلوم بود موضوع اصلی چیز دیگری است و پارک ماشین بهانه است .

از کرمان من را خواسته بودند . نصف شب ، یا نزدیکی های صبح من را بردند کرمان و بعد ازبازجویی های مقدماتی بردند زندان . زندان شهربانی سالنی بود که با میله هایی تقسیم شده بود یک طرف مردانه بود و طرف دیگر زنانه ، که معمولاً جرمهایی مثل اعتیاد ، دزدی ، قاچاق و امثال آن داشتند . چند روزی آنجا نگه ام داشتند . خودشان هم علت دستگیری را نمی دانستند . می گفتند از تهران شما را خواسته اند . ا زتهران دو نفر ساواکی با یک جیپ آمدند . من را تحویل گرفتند و بردند تهران . خانواده با همان ماشین خودمان برگشتند .

من را بردند و با مقدم – در مرکز ساواک ، که تازه ساخته شده بود – ملاقات دادند . در این ملاقات ، من سعی کردم که مقدم را قانع کنم که استفاده از شکنجه عامل سوق افراد به مبارزه قهر آمیز خواهد شد .از دیدگاه من ، اگر موفقیتی در این گفت و گو پیش می آمد و در شیوه بازجویی تجدید نظری می شد ، خدمت بزرگی بود به مبارزه و مبارزین . چون در آن روزها بیشترین نگرانی اشخاص – که از مبارزه کناره گیری می کردند و از دستگیری وحشت داشتند – شکنجه بود . اگر شکنجه برداشته می شد ، خیلی ها به ما می پیوستند .

43 مبارزات هاشمی به روایت ساواک

مبارزات هاشمی به روایت اسناد ساواک(43):

سال 1351 / هاشمی رفسنجانی : نگویید " آنکه " داراست ، " با خدا " نیست و ما که نداریم " باخدائیم " ، اینگونه نیست ! باید " همه چیز " داشت و " با خدا "‌ بود

اوایل دهه 50 و در روزهای طلائی حکمرانی رژیم ستم شاهی که به مدد " دلارهای نفتی " در تلاش بودند که رایحه ای از " ‌رفاه نسبی "‌ را با استراتژی " واردات انبوه " در مشام " مردم " بدمند ، بهترین فرصت را به دست آورده بودند که در اذهان عمومی " اندیشه باطل " تعارض " رفاه و خداپرستی " را حک نمایند و در این میان " شیخ اکبر " در عین جوانی با بهره گیری از " ذکاوت و فراست ذاتی خود " به درستی خط اصلی هجمه به نهضت اسلامی را شناسایی و در صبحگاه سرد جمعه بیست و چهارم دی ماه سال 1351 وقتی بعد از دعای ندبه در جلسه هیئت انصار الحسین منبر رفت با ادای جمله ای جامع و ماندگار خط بطلانی بر اندیشه تعارض " رفاه و خداپرستی " کشید و گفت : نگویید " آنکه " داراست ، با خدا نیست و ما که نداریم " با خدائیم " ، اینگونه نیست ! باید همه چیز داشت و " با خدا " بود ................ از آن روزهای دور 37 سال گذشته و هاشمی رفسنجانی از " مبارزی جوان " به جایگاه " مجتهدی سیاسی و مسئول ارشد " در آمده ، ولی همچنان در سلوک وی به خوبی می توان رد پای آرزوی دیرینش را برای ظهور " ایرانی اسلامی و آباد " و ابطال اندیشه تعارض " رفاه و خداپرستی " به خوبی مشاهده کرد .

44 مبارزات هاشمی به روایت ساواک

مبارزات هاشمی به روایت اسناد ساواک(44):

سال 1353/ پی ریزی رویا و تفکر " توسعه ایران اسلامی " در اندیشه هاشمی جوان

وقتی شیخ اکبر 40 ساله در فاصله فراغت حاصله از زمان بین دو دستگیری و زندان اوایل دهه 50 ، رویاهای مشترک خود و استاد در تبعیدش را برا ی تحقق " حکومت شیعی " در موطن و زادگاهش مرور می کرد علاوه بر پیگیریها و مطالعات مذهبی و فقهی نگاهی ویژه به " توسعه " داشت و " امیر کبیر " به عنوان محوری نظری ، در این رابطه مورد توجه " هاشمی جوان " قرار گرفت . این در حالی بود که در همان مقطع نیز بودند گروهی که سر در دامان تفکرات محدود کننده اقتصادی شوروی سابق داشتند و جمعی نیز با پوشش مذهب به شکلی متحجرانه " توسعه " را نافی استمرار شرع و دین معرفی می کردند ، در چنین وضعی هاشمی رفسنجانی با پایی که به سبب مجاورت با امام راحل در زمین دین ،‌مذهب و فقاهت داشت با گامی دیگر تلاش کرد " مزرعه آرزوی توسعه ایران " را نیز لمس نماید و چنین شد که " امیر کبیر " مورد توجه " شیخ جوان " قرار گرفت و کتابی که قریب 35 سال از عمر آن می گذرد همچنان در اواخر دهه 80 خواندنی و قابل توجه باشد . بخشی از پیش گفتار این کتاب که در پی خواهد آمد آئینه تمام نمایی است از رویاهای بزرگ شیخی متشرع و مذهبی ، برای آینده ایرانی که در آن روزها ( اوایل دهه 50 ) جز زندان ، شکنجه و مبارزات سخت و نفس گیر ارمغانی نداشت .

اما امیر کبیر ، حدود یک صد و بیست سال قبل ،‌زمامدار کشور ایران بوده و آن روز وضع و قیافه استعمار و استعمارگر با امروز خیلی تفاوت داشته ،عواملی که در راه مفتضح ساختن استعمار استخدام شده اند ، در آن تاریخ ابداً در کار نبوده اند ، بلکه گرگ های استعمار در آن روزها به نظر بسیاری از خواص و سردمداران کشورها هم ،‌میش جلوه گر بوده و آن دشمنان خونین ، ‌به صورت دوستان دلباخته و فداکار نمود داشته اند .

در آن زمان در کشور استعمار زده ایران ، که مورد بحث ماست ، بیشتر پست های حساس به دست مردم نالایق و نوکران اجانب بود و چنگال استعمار خون آشام تا اعماق وجود مملکت فرو رفته و همه چیز را قبضه کرده بود و تمام ملت در خواب مرگباری فرو رفته بودند .

امیر کبیر به حق درک کرد که فقر و فساد کشور برای رشد و نمو استعمار بهترین زمینه مساعد است و لذا با تمام قدرت برای ریشه کن کردن فقر و فساد کوشش کرد .

او احساس کرده بود که افراد نالایق و پست و خود فروش ، در هر پست و مقامی که باشند همانند ماشین خودکاری در اختیار استعمارگران قرار می گیرند و از این جهت سعی داشت چنین افرادی را از کادر هیئت حاکمه بیرون بریزد .

میرزا تقی خان با تمام وجود احتیاج یک کشور مستقل را به افراد تحصیل کرده و متخصص در علوم و فنون جدید و کارشناسان لایق صنعت و علم روز لمس کرد و درست فهمید تا روزی که مشکلات علمی و فنی کشور توسط کارشناسان و مستشاران خارجی حل می شود ، روی استقلال را نخواهد دید و لذا با یک دنیا شور و شوق با تاسیس مدرسه دارالفنون اقدام به تربیت چنین افرادی نمود .

وی می دانست که ثروت مملکت بایستی در خود مملکت خرج شود . معادن و ذخایر کشور باید توسط علمای همین کشور استخراج گردد ، پول و سرمایه خود ملت بایستی در رشته های اقتصادی این آب و خاک به جریان افتد و سرمایه گذاری شود و با نهایت پشتکار برای تحقق بخشیدن به این اهداف عالی دست به کار شد .

امیر معتقد بود که یک کشور مستقل باید همه چیز خود را در داخل خاک خویش تهیه کند ، و از فروختن مواد خام به قیمت ارزان و خرید مصنوعات گران قیمت نتیجه ای جز ورشکستگی و هدر دادن ذخایر و ثروت کشور عاید نخواهد شد و از این رو برای صنعتی کردن کشور و استخراج معادن تلاش خستگی ناپذیری را آغاز کرد .

امیر نظام اعتقاد داشت : بدون داشتن یک ارتش نیرومند و مجهز به سلاح روز ، در جهانی که حدود و حقوق با زور تعیین می شود و سرنوشت همه کس و همه چیز به زور بستگی دارد ، نمی توان حق کشور و ملت را حفظ کرد و دست متجاوزین را کوتاه نمود . این بود که پایه یک ارتش نوین و مقتدری را به وضع مدرن روز ریخت .

45 مبارزات هاشمی به روایت ساواک

مبارزات هاشمی به روایت اسناد ساواک(45):

سال 1354وتلاش روح جستجوگر " هاشمی " برای ارتقاء درک سیاستهای جهانی/ سفرهای خارجی سال 1359وشکست فرضیه " روحانیت فاقدظرفیتهای دیپلماتیک "

یکی از ویژگیهای منحصر به فرد هاشمی " از دوران جوانی تلاش برای دستیابی به " جامعیت "‌ لازم یک شخصیت سیاسی – مذهبی بوده است از همین سبب نیز وی همواره مورد توجه امام راحل قرار داشت چرا که" فقهی پویا و جهان شمول" ، فصل مشترک اندیشه " شاگرد و استاد " بود . سال 53 و 1354 که برای هاشمی مملو از مخاطرات مستمر نظارت ساواک و دستگیریهای متعدد و عواقب آن بود با تمامی مصائب و دشواریهایش توان سد کردن تکاپوهای شخصیتی " شیخ اکبر " 40 ساله را نداشت و وی با بهره گیری از هوش ، ذکاوت و تدابیر خاص خود توانست با همراهی برخی از یاران ایام مبارزه نظیر شهید محمد جواد باهنر گام به سفر به کشورهای نظیر ژاپن ، بلژیک ، ترکیه ، انگلستان ، آلمان ، سوریه و لبنان گذاشته و مشاهدات خود را ازساختارهای تشکیلاتی و سیاسی آن کشورها ارتقاء ببخشد هر چند که در بازگشت دوباره دستگیر و به زندان رفت ولی این تلاش خاص و دوراندیشانه باعث آن گردید که هاشمی در سال 1359 واین باردر قامت یک مسئول نظام جمهوری اسلامی ظرفیتهای دیپلماتیک یک روحانی برجسته را در سالهای ابتدایی تشکیل نظام مقدس جمهوری اسلامی به رخ " دشمنان داخلی روحانیت " کشانیده و در کنار بهره مندی از اندیشه سیاسی و حمایتهای امام راحل ، فرضیه مطرح شده آن روزهای برخی سیاسیون که " روحانیت را فاقد ظرفیتهای دیپلماتیک " می دانستند را به نقطه بن بست و شکست نزدیک نماید ، اینگونه بود که ظرفیتها و پتانسیل همزمان مذهبی و سیاسی " هاشمی " که در آن سالها به سرعت به پنجاه سالگی نزدیک می شد وقتی با مشی "‌ اعتدال گری " وی هم افزا شد یکی از مهم ترین شاخصهای شخصیتی" روحانی سیاستمدار " را در ساختارجمهوری اسلامی عینیت بخشید .

" در این زمینه من دو سفر نسبتاً طولانی کردم : یکی در سال 53 و یکی در سال 54 . هر دو سفر تقریباً یک هدف را تعقیب می کرد که تقویت مبارزه در داخل کشور بود با استفاده از امکانات خارج . انگیزه دیگری هم شخصاً داشتم که عبارت بود از شناخت و آشنایی بیشتر و از نزدیک با غرب . شرایط آن روزها – از جهت حساسیت در مورد غرب و غرب زدگی – با امروز متفاوت بود . هر کس فکری برای اصلاح کشور داشت ، دیدن آنجا و شناخت نقاط قوت و ضعف شان را از نزدیک برای خود مفید می دانست . من هم در این زمینه ،‌مطالعات نسبتاً زیادی داشتم ........

کاری که ما بعد از آن سفر اول انجام دادیم ، عمدتاً جلب حمایت آقای تولیت ] سید ابوالفضل [ بود . ایشان امکانات مالی زیادی داشت ، بچه هم نداشت . فردی بود روشنفکر و از نظر اعتقادی هم بیشتر جریان مبارزه اسلامی را قبول داشت ؛ او آماده شد که همه ثروت خود را وقف مبارزه بکند ، به عنوان تاسیس حکومت اسلامی .

برای این منظور موسسه ای تاسیس کردیم ، اساسنامه آن را نوشتیم و هیات مدیره ای تعیین کردیم که من خودم عضو آن بودم . تولیت همه ثروت و اموالش را – به استثنای خانه تهران ، خانه سالاریه قم و مقداری برای گذران زندگی شخصی – در اختیار گذاشت ، به صورتی که انجام کارها از حضور و تصمیم خود ایشان بی نیاز بود . هیات مدیره برای انجام هر اقدامی اختیارات کافی داشت .

به هر حال ، پول زیادی – در مقیاس آن روز – از طریق فروش زمین و سایر مستغلات فراهم شد . پولی هم ایشان حواله کرده بود به خارج و خود تولیت هم سفری به خارج کرد که مصادف با همان سفر دوم من به خارج از کشور بود و یکی از برنامه های این سفر من ، گفت و گو با ایشان بود و بعضی کارها را مشترکاً تنظیم کردیم .

با استفاده از این امکانات سعی شد که در خارج از کشور سرمایه گذاری هایی بشود که با تکیه بر در آمدهای آن ، نیازهای نیروها و پایگاه های ما در لبنان ،‌عراق ، اروپا و آمریکا تامین شود و اگر در داخل کشور هم نیازهایی پیش آمد ، به حل مشکلات داخل هم کمک شود ...........

به دنبال دعوت هایی که از سوی مقامات بلند پایه کشورهای الجزایر ، لیبی ، سوریه و لبنان برای دیدار از آن کشورها داشتم و با توجه به ضرورت تشریح مواضع انقلاب در مقابل آمریکا و اهمیت آشنا کردن آنها با ابعاد مختلف تجاوز عراق به ایران ،‌تصمیم گرفتم نخستین سفر رسمی ام را به این کشورها انجام دهم .

هدف عمده در این سفر علاوه بر گسترش روابط سیاسی و اقتصادی ، خنثی کردن تبلیغات گسترده دولت بعث عراق و تلاش برای جلوگیری از یکپارچه شدن جهان عرب در مقابل ایران بود . امام از انجام این سفر استقبال کردند و آن را در این شرایط لازم و ضروری دانستند .

گزارش مفصل این سفر را بعد از بازگشت ، تقدیم امام کردم و ایشان از مجموعه دستاوردهای این سفر ، اظهاز خرسندی کردند و نظراتیس دادند که در آینده به آن عمل شود .

همچنین بخشی از دستاوردهای این سفر را به اختصار در نطق پیش از دستور مجلس شورای اسلامی و سپس در یک جلسه سخنرانی عمومی به صورت مفصل تر ، به اطلاع مردم رساندم و البته واضح بود که زاویه نگاه من در طرح این گزارشها برای امام ، نمایندگان و مردم ،‌با یکدیگر متفاوت باشد ، هر چند که کلیت گزارشها یکی بود . موفقیتهای ما در این سفر بر ادعای جمعی از لیبرالها و ملی گراها که نیروهای انقلابی را به آشنا نبودن به فوت و فن سیاست بین المللی متهم می کردند ، خط بطلانی ماندنی کشید . به طوری که بعد از آن من کمتر شنیدم که کسی با این ادعا سخن بگوید ".

46 مبارزات هاشمی به روایت ساواک

مبارزات هاشمی به روایت اسناد ساواک(46):

" اعتدال " هاشمی در شیوه مبارزات سال 1354 / تائید امام در نجف / مخالفت گروههای افراطی داخلی

" اعتدال " مهم ترین شاخصه شناخته شده " هاشمی رفسنجانی " در نظام مقدس جمهوری اسلامی و ایران امروز است و " صبر " و پرهیز از" تند روی " از مهم ترین الزامات و ابزارهای مشی معتدلانه است . " اعتدال هاشمی " زائیده شرایط خاصی نیست بلکه ریشه در اندیشه های عقیدتی - سیاسی وی دارد . چه بسیار بوده اند اشخاصی در طول تاریخ انقلاب و نظام از تند رویهای جوانی به اعتدال کهولت رسیده اند ولیکن چون این تغییر " ماهیتی " نبوده و شکل نهادینه شده شخصیتی نداشته در مواجه با بحرانها و شرایط مخالف دیدگاهایشان ، " ‌افراطی گری " به پستو رفته شخصیت خود را مجدداً عیان نموده اند ولیکن " هاشمی رفسنجانی " از روزهای دور مبارزه نیز " اعتدال " را به عنوان صفت بارز آموخته از "‌امامش " همراه داشته و تا به امروز نیز مستظهر به آن بوده است ، چنین است که در روزهای سخت مبارزه ( سال 1354 ) که برخی گروههای مبارز " صفیر گلوله " و مبارزه مسلحانه را تنها راه همسو کردن مردم با نهضت بر می شمرند و بر آن پای فشاری می کردند ، " ‌شیخ اکبر 41 ساله " با الهام از دیدگاههای " مردم محور " خمینی کبیر که در آن " خشونت " و " افراطی گری " جایی نداشت "‌تمام قامت "‌در جایگاه تئوریسین مبارزات بر این نکته اصرار داشت که پیگیری مبارزات مسلحانه با تمامی مزایای زود هنگام و نا پایدار آن ، کاملا ً منطبق با خواسته رژیم ستم شاهی است و آنچه نهضت را به پایداری و تحقق خواسته ها نزدیک می کند نه " ‌صفیر گلوله ها " بلکه بر ندای " الله اکبر " استوار است این حرکت " شنای بر خلاف موج " هاشمی در آن زمان که مورد تائید امام نیز در نجف قرار گرفت هر چند بهای سنگینی برای شیخ اکبر 41 ساله داشت و او را تا مرز اتهام " خیانت به نهضت و همراهی با رژیم " از سوی برخی افراطیون پیش برد ولی ماحصل شیرین آن ، 3 سال بعد و در زمستان 57 مرهمی گردید بر زخمها و رنجهای دردناک ناشی از اتهامات همراهان مبارزه به " هاشمی " ، چرا که تقدیر شیخ اکبر اینگونه بود که همواره از " خویش " هزینه کند تا " اندیشه سیاسی حکومت معتدل شیعی " که امام راحل پرچمدار آن بود ، شکل یابد .

بودند کسانی که شیوه امام را مورد انتقاد قرار می دادند که چرات ایشان در نجف هیچ حمایتی از مبارزه مسلحانه نمی کنند . توقع دارند مردم به میدان بیایند . مردم با دست خالی چه طور به میدان بیایند ؟

مثلاً 15 خرداد را یک حرکت کور معرفی می کردند . می گفتند چنین حرکت هایی هرگز نتیجه بخش نخواهد بود . ما هم بی برنامه بودن حادثه 15 خرداد را ، صرف نظر از جنبه های مثبت زیادی که در نفی مشروعیت رژیم و زمینه سازی رو در رویی مردم با آن داشت ،‌قبول داشتیم . اما رمز ناکامی را این می دانستیم که در آن احوال ، مردم رشد سیاسی کافی نداشتند . اگر برنامه داشتیم ، می توانستیم مردم را حفظ کنیم ، در صحنه نگه داریم و از ناامیدی و سرخوردگی آن ها جلوگیری کنیم .

آنها می گفتند مردم با صفیر گلوله همراه خواهند بود ، نه با فریاد تکبیر . ما هم می پذیرفتیم که صفیر گلوله برای مردم جاذبه دارد ، اما می گفتیم که آن دوره گذشته است . در یک مقطع ، صفیر گلوله و صدای مسلسل تاثیر خود را گذاشت . فعلاً مردم هوشیار شده اند و نیاز به هدایت با برنامه دارند .

مدعی هم بودند که مردم روحانیت را قبول ندارند . وقتی آن راهپیمایی مردم را پشت سر روحانیت دیدند – که عجیب هم بود ، گوشه هایی از آن راهپیمایی را تلویزیون نشان داد – همه استدلال های آن ها به هم ریخت .

آن ها می گفتند : " حالا وقت آن است که امام فرمان جهاد بدهند تا سربازهایی که از ارتش فرار می کنند و مردم مورد تهاجم ، با اسلحه جواب رژیم را بدهند ." ما می گفتیم : " تصادفاً نقطه خطر همین جاست . اگر چنین اتفاقی پیش بیاید ، رژیم بهانه پیدا می کند و همین حرکت های سیاسی را هم سرکوب می کند .

47 مبارزات هاشمی به روایت ساواک

مبارزات هاشمی به روایت اسناد ساواک(47):

سال 1355 / اعتراف گیری ساواک از مجاهدین بر ضد " هاشمی رفسنجانی" : مهم ترین سمپات ما در میان آخوندهاست!؟/ اندیشه چپ گرایانه دارد ؟!/ به سازمان 100 هزارتومان ؟! کمک مالی کرده است / با مذهبی های افراطی در بازار ارتباط نزدیکی دارد / با موسی صدر ملاقات داشته است و هر نوع احتمالی در مورد وی صدق می کند !

اعتدال ، فراست و تدابیر آمیخته با اندیشه ، برگرفته از تفکر سیاسی و فقاهتی امام خمینی ( ره )‌ " شیخ اکبر هاشمی رفسنجانی " 40 ساله را برای " ساواک " در سالهای میانی دهه 50 به معنای واقعی کلمه به معمایی لاینحل تبدیل کرده بود که چاره ای فوری طلب می کرد . اینگونه بود که برخی اعضای سازمان مجاهدین که آنها نیز از تاثیر گذاری و نفوذ این روحانی اندیشمند در زندان به ستوه آمده بودند را بر آن داشت به " اعترافاتی ساختگی " بر ضد شیخ جوان مبادرت کنند تا اولاً خود را از وجود وی خلاص کنند و ثانیاً فشارهای ناشی از تغییرات مذهبی درون سازمانی را تعدیل کنند و در یک بازی " برد – برد " ساواک نیز "‌مدارک و اعترافات " لازم را برای حکم سنگین دادگاه از طریق این " همکاری " مهیا نماید نگاهی دوباره به روش اعتراف گیری بر ضد هاشمی در سال 1355 چه از جانب معترف و چه از سوی گیرنده نکات قابل ملاحظه ای در بر دارد : " آقای وحید افراخته ف سعید از هاشمی چه می دانید ؟ ..........وی مهم ترین سمپات ما در میان آخوندهاست ! .........حداقل 100 هزارتومان به گروه کمک مالی کرده است !؟...........نظر سازمان به وی مثبت است !............محافظه کا رنیست و از چپ ترین آخوند هاست ! .............مترقی ترین و مبارزترین روحانی است ؟! .................به ما گفته که مارکسیست شدن شما یک خودکشی سیاسی است .......... با امام موسی صدر ملاقات داشته است ............با مذهبی های افراطی در بازار ارتباط نزدیکی دارد .........هر نوع احتمالی در مورد وی می تواند صدق پیدا کند ............

 

48 مبارزات هاشمی به روایت ساواک

مبارزات هاشمی به روایت اسناد ساواک (48) :

خرداد سال 1356/دفاعیه هاشمی رفسنجانی در دادگاه نظامی : بنا بر سکوت داشتم ولی با شما اتمام حجت می کنم : " حق کشی " و ادامه رفتارهای ناعادلانه ، رفتارهای اجتماعی را به سوی تند روی می کشاند / صحن دادگاه نباید مشابه اطاق بازجویی باشد

سالهای ابتدایی دهه 50 روزهای رویایی را برای رژیم ستم شاهی رقم زده بود . افزایش 2 تا 3 برابری درآمد نفت در کنار اقتدار امنیتی حاصل از اقدامات " ساواک " به گونه ای چشم و گوش " حاکمان وقت " را مالامال و آکنده از " خودشیفتگی " و بی توجهی به نظرات " مخالفان " کرده بود که سودای عبور از دروازه های بزرگ تمدن و چگونگی ورود به هزاره سوم را داشتند .......... در این میان برگزاری دادگاه نظامی " شیخ میانه سال مبارز " و دفاعیات متقن و مشفقانه اکبر هاشمی رفسنجانی در میانه خرداد سال 1356 که بیش از آنکه ناظر بر رهانیدن خود از اتهامات بوده باشد بر نجات " دین و میهن " گواه بود نیز نتوانست کارگر افتد و به گوش " تصمیم سازان " آن ایام نرسید نگاهی دوباره به متن دفاعیه ای که بیش از 32 سال از عمر نگارش آن می گذرد از نگاه همواره معتدل ، دلسوزانه و مدبرانه هاشمی رفسنجانی حتی در آن سالهای اختناق و اقتدار رژیم ستم شاهی حکایت دارد و همچنان خواندنی است .......... " بنا نداشتم که در دادگاه – از پیش تعیین شده – صحبتی کنم ولی پذیرفتم که با چند جمله اتمام حجت نمایم " .......... " یکی از عوارض وضعیت موجود کشور ادامه همین بی عدالتی هاست " .......... مردم با مشاهده " بی عدالتی " ، " حق کشی " و زورگویی حاکمان روی به رفتارهای دیگری خواهند برد .......... آیا تفاوت بین دادگاه و اطاق بازجویی نباید باشد ؟ .......... دادگاه نباید مانند مرکز بازجویی عمل نماید .......... " زورگویی " رویه خوبی برای کشور داری نیست .......... " ما " خیر و سعادت این کشور و مردم آن را می خواهیم .......... دفاعیه خودتان را برای دادگاه عدل الهی آماده کنید ..........

49 مبارزات هاشمی به روایت ساواک

مبارزات هاشمی به روایت اسناد ساواک(49):

آبانماه 1357 / ماجرای مقابله " هاشمی با مارکسیست ها " در داخل و خارج زندان / ملاقات با آقای مطهری پس از آزادی / تبریک توامان " استاد " به " هاشمی "

در میانه سال 1388 و در حالیکه سایه افکار التقاطی مذهبی و غیر مذهبی به یمن مجاهدتهای فکری بزرگانی نظیر استاد شهید آیت الله مرتضی مطهری – که حتی جان مبارکشان را نیز در این راه فدا نمود – از سر " اجتماع ایرانیان " به شکل قابل توجهی رخت بر بسته است چه نیکو است که جوانان این مرز و بوم به یاد داشته باشند که در سالهایی نه چندان دور و در طول ایام دوران مبارزات نهضت انقلاب اسلامی ، مجموعه ای از این نیروها در اشکال و قالبهای متفاوت موفق به جذب بخش قابل توجهی از جوانان مبارز این کشور گردیده بودند و فضای " زندانهای رژیم ستم شاهی " را نیز پایگاه مناسبی در گسترش افکارشان تصور کرده بودند ولی وجود مبارک زندانیان آگاه ، مدیر و متدینی همچون " اکبر هاشمی رفسنجانی " که با ترکیبی از استدلالهای موثق فقهی ، فلسفی و علمی راه این "‌خط فکری منحرف " را به خوبی سد کرده بود آنها نیز از این موضوع رنج عظیمی می بردند و بارها با روشهایی از قبیل " اعترافات صوری " ، "‌اتهام و تهمتهای غیر قابل اثبات " در داخل زندان در صدد انتقام گیری و حذف فکری و یا فیزیکی هاشمی رفسنجانی بودند ، که به مدد الهی میسر نشد . با آزادی هاشمی رفسنجانی در آبانماه 1357 و وقتی آقای مطهری ، بزرگوارانه به دیدن "‌هاشمی از بند رسته"‌رفت با تبریکی توامان خستگی ایام زندان از تن و روان "‌شیخ اکبر " زدود هر چند که این دو" هم مسیر فکری " به نیکی می دانستند که این خطوط التقاطی را با ایشان جنگی است که " هرگز پایانی ندارد ".

50 مبارزات هاشمی به روایت ساواک

مبارزات هاشمی به روایت اسناد ساواک(50):

آبان 57 / آزادی از زندان / تلاش برخی گروهها برای محو نام " هاشمی " / پیام دعوت امام از پاریس / ماندن در تهران و پاسداشت خط اصولگرایی مبارزه

در سفر اسفند ماه 87 " آقای هاشمی " به عراق یکی از وزرای دولت آقای مالکی روی به ایشان کرده و می گوید : " شما را غربیها " نابغه انقلاب " می نامند ولی ما معتقدیم شما مهندسی انقلاب را انجام داده اید " جمله فوق را که می خوانیم غبنی بزرگ اندیشه مان را در می نوردد که آنها از" هاشمی " چه می دانند که ما نمیدانیم ؟ و از این سبب به آبان 57 بر می گردیم آنجا که شیخ اکبر 44 ساله در حالیکه فقط 10 روز به پایان مدت محکومیت 3 ساله اش باقی مانده بود در حالیکه قلباً راضی به پذیرش آن نبود ، مدبرانه و مصلحت اندیشانه به بطن جامعه بازگشت و در حالیکه قلبش مالامال از شوق دیدار یار در تبعید بود و امام نیز از طریق حاج احمد آقا پیام داده بودند که : " چرا هاشمی اینجا نمی آید ؟ " ، با مشاهده حرکات و تکاپوهای ویژه مارکسیست ها و برخی گروههای ملی گرا که تمام مساعی خود را در آن روزها به کار گرفته بودند تا جریان اصلی مبارزه یعنی روحانیت و چهره های بارز آن را ، کم رنگ و به تدریج محو نمایند ، " اصولگرایانه " تدبیر کرد و بر خلاف میل باطنی به پاریس نرفت تا نهال رو به رشد قیام خمینی کبیر را با همراهی یاران همراه نهضت در داخل کشور از از مصادره گروههای غیر مذهبی پاس بدارد .

" درست ده روز مانده بود که مدت محکومیت من – که سه سال بود – تمام بشود که مرا مورد عفو قرار دادند . طبیعی بود که چنین عفوی را نباید پذیرفت و به زیان من بود که بعد ها در پرونده منعکس شود که با عفو شاه آزاد شده ام . اما دوستان به دو دلیل پذیرفتن آن را توصیه می کردند :

1. نیازهای مبارزه که موجی فزاینده داشت و از بیرون پی در پی تاکید می شد که شما برای کمک در اداره امور هرچه زود تر بیرون بیایید ، بهتر است .

2. احتمال این که سیر حوادث در هر لحظه وضع جدیدی پیش بیاورد و بار دیگر در موضع خشونت و سرکوبی ، حتی ا زآزادی کسانی که زندان شان تمام شده است ، جلوگیری کند و بار دیگر آنچه در گذشته " ملی کشی " اصطلاح شده بود پیش بیاید ...............

آزادی من در ماه آبان بود و با پیروزی انقلاب دو سه ماهی بیشتر فاصله نبود . روزهای اول گروههای زیادی از همه جا – قم و تهران و ......- به دیدن من آمدند . این دیدارها خیلی سودمند بود و مرا به سرعت در جریان حوادث قرار می داد . از همه چیز – اگر در زندان بی خبر بودم – مطلع می شدم : دسته بندی ها ، اختلاف نظرها ، برنامه ها ، مدیریت های آن حرکت ها ، هسته های مرکزی که آن حرکت را اداره می کرد و چگونگی ارتباط با امام و .........کاملاً در متن حرکت قرار گرفتم .

جریانات وابسته به مارکسیست ها و ملی گراها در آن فضای باز سیاسی نشریاتی داشتند که سعی می کردند جریان اصلی مبارزه ، یعنی روحانیت و چهره های بارز آن ‌را کم رنگ کنند و در همین جهت تلاش می کردند که آزادی مرا کم رنگ کنند و به آن بهایی ندهند ، تا آنجا که به جای هاشمی بهرمانی ، هاشمی تهرانی – مثلاً - نوشتند . آن جریان ، حسابی آماده شده بود که انقلاب را تحویل بگیرد .............

آن موقع امام در پاریس بودند . تماس ما هم با امام خوب بود . علاوه بر گفت و گوی تلفنی با حاج احمد آقا ، از طرف امام هم کسی آمد . از اولین برنامه هایی که ما روزها – بلافاصله بعد از آزادی – ریختیم ، این بود که باید ترتیبی بدهیم که مرتب کسانی از ما در پاریس باشند . توقع پاریس این بود که من سفری به آنجا داشته باشم . احمد آقا در مذاکره تلفنی گفت : " آقا می گویند چرا فلانی اینجا نمی آید ؟ " من گفتم : " اینجا آن قدر کار زیاد است که فرصتی برای آمدن به پاریس نیست ."

 

51 مبارزات هاشمی به روایت ساواک

مبارزات هاشمی به روایت اسناد ساواک(51):

هاشمی " در کنار رجائی / بنی صدر در مقام تخریب غیابی / رنجش امام از عدم رعایت حرمت نیروهای انقلابی

تنظیم مجدد و ارائه برشهای تاریخی عمر سیاسی – مبارزاتی " هاشمی رفسنجانی " مورد استقبال گسترده علاقه مندان و به خصوص جوانان امروز ایران اسلامی قرار گرفته است و ضرورت دارد مجدداً خاطر نشان کنیم انتشار این مطالب فقط با هدف ایجاد شناخت هرچه بیشتر مشی سیاسی " هاشمی " از گذشته های دور تا به امروز شکل گرفته است تا از " لابلای آن " اندیشه سیاسی هاشمی رفسنجانی که همواره محوری ثابت به نام "‌اعتدال " و دشمنی مشترک به نام "‌افراطی گری " داشته با ذکر مصادیقی بارز عینیتی مجدد بیابد هر چند که همواره در ادوار مختلف " تند رویها " به دلیل جاذبه زود گذر آن در مقاطعی " اندیشه اعتدالی هاشمی " را تحت الشعاع قرار داده ولیکن مطالعه تاریخ نشان از آن دارد همانطوریکه " تحجر و واپس گرایی " متکی بر برخوردهای قهر آمیز همواره در مقابل قامت بلند و استوار " اندیشه پویای فقهی – سیاسی " امام راحل مجبور به تمکین و انزوا بوده ، " شاگرد " امام نیز هر چند با پرداخت هزینه های فراوان شخصیتی ولیکن با عزمی راسخ " تند رویها " را با آگاه سازی عمومی عقب رانده است .

" زمان 17 شهریور سال 1359 است دو مراسم در صبح و بعد از ظهر در تهران برگزار می گردد در اولی و در بهشت زهرا ، سخنرانی آیت الله خامنه ای همراه با قرائت پیام امام و نخست وزیر وقت ( شهید رجائی ) روشنایی و امید پیامد جامعه دارد و بعد از ظهر بنی صدر با سخنانی تند و بی پروا و غیر مسئولانه آتش التهاب و تشنج را شعله ور می سازد . بنی صدر دلیل خود را از این کار در خواستهای مردم از رئیس جمهور !! بیان داشته و خود را موظف به انجام افشاگری پیرامون اقلیت انحصارگر و قدرت طلب ( نیروهای انقلابی ) که مانع فعالیتهای وی بودند ، دانسته و در سخنرانی طولانی خود بالاترین توهینها و تهمتها را به نیروها و نهادهای انقلابی روا داشت و فضای جامعه را به دو قطبی متخاصمانه تقسیم کرد . "‌هاشمی " در این شرایط با تمام رنجشهای ناشی از این تخریبها ، صبوری پیشه می کند و از امام کسب تکلیف می نماید . امام نیز رنجیده خاطر از این سخنان توهین آمیز و " ضد وحدت " به وی اجازه پاسخگویی می دهد . " هاشمی " وقتی در قامت پاسخگویی بر می آید از خود دفاع نمی کند ،‌از مجلس دفاع می کند ، از کابینه " شهید رجائی " دفاع می کند ، از ضرورت " وحدت " ‌سخن می گوید و زمینه رای اعتماد مقتدرانه کابینه شهید رجائی را در مجلسی که ریاست آن را بر عهده داشت فراهم می آورد چرا که از منظر او پرداخت هر هزینه ای از سوی نیروهای نهضت برای استحکام و دستیابی به ثبات و اعتدال امری معمول و همیشگی است" .

"دومین سالگرد حادثه خونین 17 شهریور فرا رسیده بود و واضح بود که مردم در این روز انتظار داشتند که مسئولین در فضایی توام با تفاهم و دوستی از انقلاب ، مردم و آینده روشن کشور بگویند . به همین علت مردم انقلابی ما از دو برنامه جداگانه ای که یکی در بهشت زهرا و با سخنرانی آیت الله خامنه ای و دیگری در میدان شهدای 17 شهریور تهران با سخنرانی آقای بنی صدر برگزار شد ، استقبال قابل توجهی کردند .

در مراسم صبح ،‌قرائت پیام امام و پیام نخست وزیر و سخنان آقای خامنه ای ،‌نور امید و روشنایی برای مردم بود ، اما متاسفانه خواست مردم تهران که عمدتاً از اقشار محروم جامعه بودند و با شور و هیجان زیادی در اجتماع بعد از ظهر شرکت داشتند ، برای شنیدن حرفهای امید وار کننده ، تحقق نیافت و بنی صدر در مراسم گرامیداشت این روز تاریخی و اثر گذار با سخنانی تند و بی پروا ، آتش التهاب و تشنج را بار دیگر در کشور شعله ور ساخت و دامنه اختلافات بین مسئولان را با شعاع گسترده ای در سطح جامعه پخش کرد .

بنی صدر با ادعای اینکه مردم از من خواسته اند در مورد مسائلی نظیر عدم تفاهم با نخست وزیر و کابینه ،‌حزب جمهور یاسلامی ، آزادی های سیاسی ،‌انحصار گری گروهها و وضع آینده مملکت و .... سخن بگویم ، به طرح دید گاههایش پرداخت و در سخنرانی طولانی خود به تمام نیروها و نهادهای انقلابی توهین کرد .

وی با اشاره به یک گروه اقلیت انحصارگر و قدرت طلب مجلس و دولت را وابسته به این گروه دانست و وزرای معرفی شده را مورد اهانت قرار داد و با ترسیم جامعه مورد نظر خود تا توانست فضای عمومی بین مسئولان انقلاب را توام با اختلاف و تخاصم نشان داد و تقریباً هیچ راهی برای تفاهم نگذاشت ......

تلفنی از حاج احمد آقا خواستم که امام درباره جواب گفتن ما به آن اظهارات ، نظر بدهند و جواب رسید که اما فرمودند : " با توجه به تخلف بنی صدر از دستور حفظ حرمت دیگران ، در جواب گفتن آزادیم . "......

در بخشی از آن مصاحبه با توجه به کیفیت سخنان وی ، گفتم : " ایشان یک اقلیتی را مورد نکوهش قرار دادند که من دلم می خواست که ایشان آن قدر صداقت به خرج می دادند که صریح نام آن اقلیت را می بردند . آیا این اقلیت حزب جمهوری اسلامی است ؟ این اقلیت مجاهدین انقلاب اسلامیند ؟ آیا دانشجویان پیرو خط امامند ؟ آیا انجمن ها یاسلامیند ؟ آیا مدرسین حوزه علمیه قمند ؟ یا افراد دیگری هستند ؟ چه بهتر بود این را به خوبی مشخص می کردند و ذهن مردم را این طرف و آن طرف نمی کشاندند و این در شان رئیس جمهور نبود .

ثالثاً ایشان به مجلس اهانت کردند و با صراحت گفتند که یک عده ای هستند که خودشان را قیم مجلس می دانند و اگر اینها نباشند ، مجلس را ه خودش را می رود . یعنی با حضور اینها مجلس قیم دارد و تصمیم نمایندگان مردم زیر نظر آن قیم ها گرفته می شود .

آقای بنی صدر عده ای را متهم کردند به داشتن روش تخریبی ، این مطالب را باید روشن کنند و بگویند ، اینها چه کسانی هستند که روش تخریبی در حکومت جمهوری اسلامی به کار می برند .

عده ای را به قدرت گرایی و انحصار طلبی متهم کردند .به همین ها صفت کفر و شرک دادند و اینها حضور نداشتند که دفاع کنند و حالا همه آنهایی که مورد اتهام قرار گرفته اند ،‌می توانند بیایند در رادیو تلویزیون و مثل ایشان دفاع کنند .

انتقاد دیگر من این است که مراسم گرامیداشت روز 17 شهریور که نقطه عطف تاریخ رد کشور ماست ،‌جایی نبود که ما به این مسائل بپردازیم .

خوب بود دل مردم را در این شرایط سخت ،‌قوت می بخشیدند ............